──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³⁷
دوهیون با شیطنت خندید و صورتشو توی شونهی جونگکوک قایم کرد..
تهیونگ آروم خندید و گفت:خب دیگه..وقت خوابه
دوهیون برگشت و با اخم گفت:نمیشه یکم بیشتر پیش عمو بمونم؟
تهیونگ چند قدم به طرف جونگ کوک برداشت،روبه روش وایساد و موهای دوهیون رو نوازش کرد.
_فردا باز میتونی بیای پیشش
دوهیون با همون اخمش رفت بغل تهیونگ و با دست های کوچیکش از من و جونگ کوک خداحافظی کرد.
نگاهم تا چند لحظه دنبالشون موند.
بیاختیار لبخند کمرنگی روی لبم نشست و گفتم:پسر شیرینیه..
آروم گفت:زیادی زود مجبور شد بزرگ بشه
برگشتم و نگاهش کردم.
چند تار موی توی صورتش افتاده بودن.
چشمهاش خمار بودن..شاید برای مشروب بود.
آروم گفتم:اما مشخصه کنار شما احساس امنیت میکنه
چیزی نگفت و فقط سرشو آروم تکون داد.
قبل از اینکه چیزی بگم،یه خدمتکار نزدیک شد،تعظیم کرد و گفت:آقای جئون،رئیس منتظر شما هستن
جونگکوک خیلی کوتاه سرشو تکون داد.
بعد برای لحظهای نگاهم کرد و گفت:شب بخیر
لبخند ملیحی زدم.
_شب توهم بخیر
بدون اینکه چیز دیگهای بگه،از کنارم رد شد و بین مهمونها گم شد.
من هم،تنها همونجا وایسادم و به جمعیت خیره شدم..
توی همین لحظه یهو صدای ویبره گوشیم اومد.
کای..
اینجا نمیشه باهاش حرف بزنم..باید برگردم اتاقم.
آروم به سمت پلهها رفتم.
وقتی در اتاق رو بستم تماس رو جواب دادم.
چند ثانیه بعد تصویر کای روی صفحه ظاهر شد.
نور آبیِ مانیتور روی صورتش افتاده بود و صدای پشت سر هم تایپ کردن توی اتاقش میپیچید.
بدون اینکه حتی سرش رو بالا بیاره گفت:بالاخره پیداش کردم
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:کیو؟
این بار نگاهش رو از مانیتور گرفت،مستقیم به دوربین نگاه کرد و گفت:همون همسر سابق ارکیدهی سیاه،خودت دیشب خواستی پیداش کنم
چند لحظه مکث کرد؛انگار منتظر واکنشم بود.
بعد با یه لبخند پیروزمندانه گفت:اسمش «جیانه»
نفس عمیقی کشیدم و خیلی خونسرد گفتم:مرسی..خودم فهمیدم
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد اخماش آروم توی هم رفت و گفت:چی؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب³⁷
دوهیون با شیطنت خندید و صورتشو توی شونهی جونگکوک قایم کرد..
تهیونگ آروم خندید و گفت:خب دیگه..وقت خوابه
دوهیون برگشت و با اخم گفت:نمیشه یکم بیشتر پیش عمو بمونم؟
تهیونگ چند قدم به طرف جونگ کوک برداشت،روبه روش وایساد و موهای دوهیون رو نوازش کرد.
_فردا باز میتونی بیای پیشش
دوهیون با همون اخمش رفت بغل تهیونگ و با دست های کوچیکش از من و جونگ کوک خداحافظی کرد.
نگاهم تا چند لحظه دنبالشون موند.
بیاختیار لبخند کمرنگی روی لبم نشست و گفتم:پسر شیرینیه..
آروم گفت:زیادی زود مجبور شد بزرگ بشه
برگشتم و نگاهش کردم.
چند تار موی توی صورتش افتاده بودن.
چشمهاش خمار بودن..شاید برای مشروب بود.
آروم گفتم:اما مشخصه کنار شما احساس امنیت میکنه
چیزی نگفت و فقط سرشو آروم تکون داد.
قبل از اینکه چیزی بگم،یه خدمتکار نزدیک شد،تعظیم کرد و گفت:آقای جئون،رئیس منتظر شما هستن
جونگکوک خیلی کوتاه سرشو تکون داد.
بعد برای لحظهای نگاهم کرد و گفت:شب بخیر
لبخند ملیحی زدم.
_شب توهم بخیر
بدون اینکه چیز دیگهای بگه،از کنارم رد شد و بین مهمونها گم شد.
من هم،تنها همونجا وایسادم و به جمعیت خیره شدم..
توی همین لحظه یهو صدای ویبره گوشیم اومد.
کای..
اینجا نمیشه باهاش حرف بزنم..باید برگردم اتاقم.
آروم به سمت پلهها رفتم.
وقتی در اتاق رو بستم تماس رو جواب دادم.
چند ثانیه بعد تصویر کای روی صفحه ظاهر شد.
نور آبیِ مانیتور روی صورتش افتاده بود و صدای پشت سر هم تایپ کردن توی اتاقش میپیچید.
بدون اینکه حتی سرش رو بالا بیاره گفت:بالاخره پیداش کردم
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:کیو؟
این بار نگاهش رو از مانیتور گرفت،مستقیم به دوربین نگاه کرد و گفت:همون همسر سابق ارکیدهی سیاه،خودت دیشب خواستی پیداش کنم
چند لحظه مکث کرد؛انگار منتظر واکنشم بود.
بعد با یه لبخند پیروزمندانه گفت:اسمش «جیانه»
نفس عمیقی کشیدم و خیلی خونسرد گفتم:مرسی..خودم فهمیدم
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد اخماش آروم توی هم رفت و گفت:چی؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲۵.۹k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط