تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم ب

تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث میکردن …
اولی : برو بابا !
دومی : به من نگو بابا به من بگو عمو ،
وقتی میگی بابا من نسبت بهت احساس مسئولیت پیدا می کنم
من ۸سالم بود پشت کمدمو به امید راه پیدا کردن به سمت سرزمین نارنیا بررسی میکردم
دیدگاه ها (۷)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 35 توی ماشین سکوتی ک...

دوپارتی از آی ان: (وقتی بقیه درمورد....) p1(امیدوارم بتونیم ...

تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث ...

تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث ...

تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث ...

تو صف نون بودم دیدم دوتا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث ...

تو صف نون بودم دیدم۲ تا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط