چند پارتی
چند پارتی
ــــــــــ🖤✈️🖤ــــــــــــ
وقتی که مجبوره بره سفر کاری
ــــــــــ🖤✈️🖤ــــــــــــ
پارتـ¹
فصلـ¹
ویو جونگکوک :
امروز تو یکی از جلسات مجبور شدم به یک سفر کاری برم.
اما نه یک سفر کاریه معمولی یک سفر ³ ساله...
به مجبور برگه رو امضا کردم؛و اون یک امضا یعنی
سه سال ندیدن ا/ت...
سه سال نگرانی...
سه سال دوری از کسی که زندگیمه...
و از همه مهمتر...
سه سال بی خبری از اینکه نمیدونم ا/ت دقیقا کجاست...
نمیدونم دقیقا چی میخوره...
چی می پوشه...
با کیه...
حالش خوبه
حالش بده...؟
با فکر کردن به این چیزا سردردی گرفتم و پام رو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم.
مسیر نیم ساعترو تو ده دقیقه تموم کردم.
وارد عمارت شدم و درو باز کردم.
ا/ت رو دیدم دوباره اعصابم بهم ریخت.
حواسم نبود نامه رو روی میز جلوی ا/ت پرت کردم.
و رفتم سمت اتاقم.
ویو ا/ت :
تو خونه منتظر جونگکوک بودم که با صدای در جونگکوک وارد شد.
ی چیزی رو پرت کرد رو میز جلوی من.
خیلی اعصبانی بود.
رفت سمت اتاقمون...
با تعجب سرمو برگشتوندم سمت نامه ی روی میز برش داشتم و شروع کردم به خوندن.
...
...
...
هر چی بیشتر میخوندم بیشتر گیج میشدم.
تا رسیدم به بند آخر.
باور نکردم و فکر کردم اشتباهه و دوباره خوندمش.
و دیگه مطمئن شدم که جونگکوک قراره برای سه سال ترکم کنه.
ادامه دارد
ببخشید کم شد 🖤🤧
شرطا:
لایک۱۵
کامنت۵
الان پارت جدیدی رو آپ میکنم
ــــــــــ🖤✈️🖤ــــــــــــ
وقتی که مجبوره بره سفر کاری
ــــــــــ🖤✈️🖤ــــــــــــ
پارتـ¹
فصلـ¹
ویو جونگکوک :
امروز تو یکی از جلسات مجبور شدم به یک سفر کاری برم.
اما نه یک سفر کاریه معمولی یک سفر ³ ساله...
به مجبور برگه رو امضا کردم؛و اون یک امضا یعنی
سه سال ندیدن ا/ت...
سه سال نگرانی...
سه سال دوری از کسی که زندگیمه...
و از همه مهمتر...
سه سال بی خبری از اینکه نمیدونم ا/ت دقیقا کجاست...
نمیدونم دقیقا چی میخوره...
چی می پوشه...
با کیه...
حالش خوبه
حالش بده...؟
با فکر کردن به این چیزا سردردی گرفتم و پام رو تا آخر رو پدال گاز فشار دادم.
مسیر نیم ساعترو تو ده دقیقه تموم کردم.
وارد عمارت شدم و درو باز کردم.
ا/ت رو دیدم دوباره اعصابم بهم ریخت.
حواسم نبود نامه رو روی میز جلوی ا/ت پرت کردم.
و رفتم سمت اتاقم.
ویو ا/ت :
تو خونه منتظر جونگکوک بودم که با صدای در جونگکوک وارد شد.
ی چیزی رو پرت کرد رو میز جلوی من.
خیلی اعصبانی بود.
رفت سمت اتاقمون...
با تعجب سرمو برگشتوندم سمت نامه ی روی میز برش داشتم و شروع کردم به خوندن.
...
...
...
هر چی بیشتر میخوندم بیشتر گیج میشدم.
تا رسیدم به بند آخر.
باور نکردم و فکر کردم اشتباهه و دوباره خوندمش.
و دیگه مطمئن شدم که جونگکوک قراره برای سه سال ترکم کنه.
ادامه دارد
ببخشید کم شد 🖤🤧
شرطا:
لایک۱۵
کامنت۵
الان پارت جدیدی رو آپ میکنم
- ۳۴۰
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط