5 سالگی بابام از خونه انداختم بیرون گفت دیگه بر نگرد داشت

5 سالگی بابام از خونه انداختم بیرون گفت دیگه بر نگرد داشتم از گریه و ترس میمردم دختر خالم از دور دوید دنبالم گفت وایسا ، خوشحال شدم ، یهو گفت اونا دمپایی منه درش بیار ، بقیه راهو پابرهنه گریه کردم از ترس شاشـ‌یدم
، 🤒
دیدگاه ها (۶۳)

یه جا خوندم نوشته بود : برا شروع یه رابطه معمولا پسرا قدم او...

🙂مقصر همه کارا منمباش شما خوش باشین@eror_terorاین داداشمونم ...

‏مگه شامپو تخم مرغی توش چند تا تخم مرغ میزنید که یهو اینقدر ...

🙁🙁همه امیر شدن ای خداااا🤒من یه ممدم دارم گفته باشم🤒

مربع عشقی

آزادی واقعی چیست؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط