من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه ی مردم شدم

ای سکوت، ای مادر فریادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریادها

گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!

#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۸)

وقتی تو را دوست می دارمبارانِ سبز می بارمبارانِ آبیبارانِ سر...

قلمتان را برداریدفرهنگِ معین را باز کنیدلابه لای واژه هایشچش...

‌سخن #عشق نه آن است که آید به #زبانساقیا می ده و کوتاه کن ای...

بسم الله الرحمن الرحیم بغضی نشسته در گلوی من ای دل چه می‌کنی...

-درختـ کُهن-قدمی برداشتم و دستت را در دستانم گرفتم و دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط