You are mine...⁵
You are mine...⁵
واقعا لقب عروسک کوچولو بهش میاد
هم شبیه عروسکه،هم کوچولوعه..فقط زبونش دو متره!
همینجوری که داشتم فکر میکرد،یهو یکی از خدمتکارا،خودش رو انداخت توی بغل من
منم بلافاصله،یک قدم عقب رفتم
خدمتکار افتاد روی زمین و با نگاه چندش نگاهم کرد:
:واییی ببخشید اعلیاحضرت..حالتون خوبه؟
+برو کنار
:ببخشید.. متاسفم بابت گستاخیم
از روی زمین بلند شد و با حرص به نیلا نگاه کرد..نیلا هم بهش پوزخندی زد
بعد از رفتن اون خدمتکاره،من و نیلا هم راه خودمون رو رفتیم..
-یه چیزی بگم؟
+چی؟
-گشنمه
حدس میزدم..خودم هم گرسنه بودم
+به اشپز میگم غذا بیاره
-یه چیز خوشمزه باشه..وگرنه بُکُششون
+چشم
خدایا..
هنوز باورم نمیشه،منی که به پدرم تاحالا نگفتم چشم،دارم به یه الفبچه میگم
چرااااا؟این جواب کدوم گناه منهههه؟
-تازه..توش باید گوشت هم باشه
+اوکی
-نه..بگو چشم
+چشم
نگاهش کن تروخدا..انگار نه انگار ملکهاس..داره روی زمین با کفشپاشنهبلند میپره
+میافتی
-نچ
همون لحظه،پاش به یکی از سنگ ها گیر کرد
سریع بازوش رو گرفتم
+دیدی بهت گفتم؟
-تقصیر زمین بود
+فعععک نعکنمممم
-خیلی تازگیا حرف میزنی
+نه که خیلی همو میشناسیم
-ببند!
خمدهای کردم و پشت سرش راه رفتم
واقعا باورم نمیشه که یه نفر میتونه انقدر شیطون و زبوندراز باشه
و از مافیا نترسه..
-چه خوبه که دیگه مافیا نیستی..دیگه دلیلی برای ترسیدن ازت ندارم
خب..فکر کنم جوابم رو گرفتم
+تو توی دنیای مافیایی هم ازم نمیترسیدی،چه برسه به الان!
-زدی به هدف..پس من شجاعم
+نه..ریسک پذیر،لجباز،یه دنده و شیطونی
-خب..با یه ذره شجاعت
+باشه..با یه ذره شجاعت
یه فسقلی روی حرف کسی که هیچکس روی حرفش حرف نمیزنه،حرف میزنه
وای..مغزم پوکید!
-گشنمه جئون
+به اشپز میگم دیگه
-برو بگو
به یکی از افرادی که اونجا بود گفتم:
+برید یه غدا ی مجلل بیارید..
بعد اروم اضافه کردم:
+حداقل تا یک ساعت غذا بخوره..دست از سرم برداره
:چشم
+برید
تعظیم کردن و رفتن سمت اشپزخونه
نیلا داشت با انگشتاش بازی میکرد،که یهو گفت:
-گشنمه
+میدونم
-پس غذا کو؟
+الان بهشون گفتم بیارن
-به خدا،اگر تا ۱۵دقیقه یه دیگه غذا در دسترس من مباشه،میخورمت
+باشه..بهشون میگم زودتر اماده کنن
احساس کردم واقعا این حرفو زد
چرا قبول کردم باهاش مسابقه بدم؟چرا به حرف تهیونگ گوش کردمممم؟
امیدوارم تا ۱۵ دقیقه ی دیگه زنده باشم..کشور بهم نیاز دارههههه
-من گشنمه
+سفارش دادم..دارن میارن
-من نتیجه میخوام..نه گزارش عملکرد!
+خب برو بخواب..تا غذا اماده بشه
نیلا با قدم های بلند رفت سمت اتاق..
منم سرم رو به صندلی تکیه دادم
یکی از وزیر ها،جلوم تعظیم کرد و بعد،با صدای لرزان گفت:
:ببخشید که مزاحمتون میشم اعلیاحضرت
+بگو
:درمورد وضعیت کشور تصمیم گرفتید؟
+نه..فعلا درگیر یه بحران بزرگ هستم
:چه بحرانی؟
+بحران غذا
یهو صدای نیلا،از توی اتاق اومد:
-گشنمه پادشاه..سریع باش!
+باشه
بعد به روبهرو نگاه کردم:
+بهشون بگو زودتر غذا رو اماده کنن
:چشم
و رفت...
*ادامه دارد...
واقعا لقب عروسک کوچولو بهش میاد
هم شبیه عروسکه،هم کوچولوعه..فقط زبونش دو متره!
همینجوری که داشتم فکر میکرد،یهو یکی از خدمتکارا،خودش رو انداخت توی بغل من
منم بلافاصله،یک قدم عقب رفتم
خدمتکار افتاد روی زمین و با نگاه چندش نگاهم کرد:
:واییی ببخشید اعلیاحضرت..حالتون خوبه؟
+برو کنار
:ببخشید.. متاسفم بابت گستاخیم
از روی زمین بلند شد و با حرص به نیلا نگاه کرد..نیلا هم بهش پوزخندی زد
بعد از رفتن اون خدمتکاره،من و نیلا هم راه خودمون رو رفتیم..
-یه چیزی بگم؟
+چی؟
-گشنمه
حدس میزدم..خودم هم گرسنه بودم
+به اشپز میگم غذا بیاره
-یه چیز خوشمزه باشه..وگرنه بُکُششون
+چشم
خدایا..
هنوز باورم نمیشه،منی که به پدرم تاحالا نگفتم چشم،دارم به یه الفبچه میگم
چرااااا؟این جواب کدوم گناه منهههه؟
-تازه..توش باید گوشت هم باشه
+اوکی
-نه..بگو چشم
+چشم
نگاهش کن تروخدا..انگار نه انگار ملکهاس..داره روی زمین با کفشپاشنهبلند میپره
+میافتی
-نچ
همون لحظه،پاش به یکی از سنگ ها گیر کرد
سریع بازوش رو گرفتم
+دیدی بهت گفتم؟
-تقصیر زمین بود
+فعععک نعکنمممم
-خیلی تازگیا حرف میزنی
+نه که خیلی همو میشناسیم
-ببند!
خمدهای کردم و پشت سرش راه رفتم
واقعا باورم نمیشه که یه نفر میتونه انقدر شیطون و زبوندراز باشه
و از مافیا نترسه..
-چه خوبه که دیگه مافیا نیستی..دیگه دلیلی برای ترسیدن ازت ندارم
خب..فکر کنم جوابم رو گرفتم
+تو توی دنیای مافیایی هم ازم نمیترسیدی،چه برسه به الان!
-زدی به هدف..پس من شجاعم
+نه..ریسک پذیر،لجباز،یه دنده و شیطونی
-خب..با یه ذره شجاعت
+باشه..با یه ذره شجاعت
یه فسقلی روی حرف کسی که هیچکس روی حرفش حرف نمیزنه،حرف میزنه
وای..مغزم پوکید!
-گشنمه جئون
+به اشپز میگم دیگه
-برو بگو
به یکی از افرادی که اونجا بود گفتم:
+برید یه غدا ی مجلل بیارید..
بعد اروم اضافه کردم:
+حداقل تا یک ساعت غذا بخوره..دست از سرم برداره
:چشم
+برید
تعظیم کردن و رفتن سمت اشپزخونه
نیلا داشت با انگشتاش بازی میکرد،که یهو گفت:
-گشنمه
+میدونم
-پس غذا کو؟
+الان بهشون گفتم بیارن
-به خدا،اگر تا ۱۵دقیقه یه دیگه غذا در دسترس من مباشه،میخورمت
+باشه..بهشون میگم زودتر اماده کنن
احساس کردم واقعا این حرفو زد
چرا قبول کردم باهاش مسابقه بدم؟چرا به حرف تهیونگ گوش کردمممم؟
امیدوارم تا ۱۵ دقیقه ی دیگه زنده باشم..کشور بهم نیاز دارههههه
-من گشنمه
+سفارش دادم..دارن میارن
-من نتیجه میخوام..نه گزارش عملکرد!
+خب برو بخواب..تا غذا اماده بشه
نیلا با قدم های بلند رفت سمت اتاق..
منم سرم رو به صندلی تکیه دادم
یکی از وزیر ها،جلوم تعظیم کرد و بعد،با صدای لرزان گفت:
:ببخشید که مزاحمتون میشم اعلیاحضرت
+بگو
:درمورد وضعیت کشور تصمیم گرفتید؟
+نه..فعلا درگیر یه بحران بزرگ هستم
:چه بحرانی؟
+بحران غذا
یهو صدای نیلا،از توی اتاق اومد:
-گشنمه پادشاه..سریع باش!
+باشه
بعد به روبهرو نگاه کردم:
+بهشون بگو زودتر غذا رو اماده کنن
:چشم
و رفت...
*ادامه دارد...
- ۹۴۰
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط