پارت هوای دلنشینی بود سرشو گذاشت رو شانه راستم ب
پارت ۴۱ : هوای دلنشینی بود . سرشو گذاشت رو شانه راستم . بالا رو نگا کردم . خیلی آروم گفت : هیییییی دستم درد داره . سرم و پایین آوردم و گفتم : دستت درد داره ؟ نایکا : آره ولی زیاد مهم نیست . لبخند کجی زدم و گفتم : برای تو مهم نیست ولی برای من مهمه .
( خودم )
با حرفش ساکت شدم . صدای باز شدن درو شنیدم . بلند شدم و برگشتم . جونگ کوک بود با صورت قرمز . نگران شدم . پالتو رو انداختم رو زمین سریع به سمتش رفتم . جیمین هم اومد . جیمین گفت : جونگ کوک تو مگه خواب نبودی ؟ جونگ کوک : چرا خواب بودم ولی ............ پرید وسط حرفش و گفت : ولی بیدار شدی و دیدی صورتت قرمزه ها ؟ جونگ کوک : نه خب ...... اخه . جین جیمین و صدا زد و جیمین رفت تو خونه .جونگ کوک یک سیوشرت آبی پررنگ پوشیده بود و کلاهش و رو سرش انداخته بود . سرشو پایین برد . دو تا دستام و تو کلاهش کردم و سرشو گرفتم و آوردمش بالا . من گفتم : چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. با دو تا دستاش مچ های دستم و گرفت و از کلاهش بیرون آورد و گفت : چیزی نشده . تو چشام زل زده بود . بعد چند دقیقه رفتم که در حال رفتن بودم که مچ چپم رو گرفت و گفت : نمیتونم بگم بهت که چرا ناراحتم یا چرا حالم بده واقعا نمیتونم بگم ببخش منو . بدون اینکه چیزی بگم خیلی جدی رفتم تو خونه . رفتم تو یک اتاقی خوابیدم . همش تو خوابم لحظه ای که جونگ کوک اومد تو بالکن تو ذهنم بود تا متوجه اینکه یکی داره صدام میزنه شدم . چشام و باز کردم . شوگا بود که داشت صدام میکرد . نگاه مهربونی کرد و گفت : خوبی ؟؟ خوب خوابیدی ؟؟ من : نه درست نخوابیدم ببینم ت ......... وسط حرفم پرید و گفت : آره دیشب خیلی عصبی بودی اومدی تو اتاق من . خیلی خجالت کشیدم و سرم و پایین انداختم . دستش و برد زیر جونم و سرم و بالا آورد و گفت : هِی جلو من سرتو پایین نیار میدونم دیشب حالت گرفته شد و فقط رفتی یک جایی بخوابی. حالا مگه چیه اومدی تو اتاق من خوابیدی ....بهتر .
( خودم )
با حرفش ساکت شدم . صدای باز شدن درو شنیدم . بلند شدم و برگشتم . جونگ کوک بود با صورت قرمز . نگران شدم . پالتو رو انداختم رو زمین سریع به سمتش رفتم . جیمین هم اومد . جیمین گفت : جونگ کوک تو مگه خواب نبودی ؟ جونگ کوک : چرا خواب بودم ولی ............ پرید وسط حرفش و گفت : ولی بیدار شدی و دیدی صورتت قرمزه ها ؟ جونگ کوک : نه خب ...... اخه . جین جیمین و صدا زد و جیمین رفت تو خونه .جونگ کوک یک سیوشرت آبی پررنگ پوشیده بود و کلاهش و رو سرش انداخته بود . سرشو پایین برد . دو تا دستام و تو کلاهش کردم و سرشو گرفتم و آوردمش بالا . من گفتم : چی شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. با دو تا دستاش مچ های دستم و گرفت و از کلاهش بیرون آورد و گفت : چیزی نشده . تو چشام زل زده بود . بعد چند دقیقه رفتم که در حال رفتن بودم که مچ چپم رو گرفت و گفت : نمیتونم بگم بهت که چرا ناراحتم یا چرا حالم بده واقعا نمیتونم بگم ببخش منو . بدون اینکه چیزی بگم خیلی جدی رفتم تو خونه . رفتم تو یک اتاقی خوابیدم . همش تو خوابم لحظه ای که جونگ کوک اومد تو بالکن تو ذهنم بود تا متوجه اینکه یکی داره صدام میزنه شدم . چشام و باز کردم . شوگا بود که داشت صدام میکرد . نگاه مهربونی کرد و گفت : خوبی ؟؟ خوب خوابیدی ؟؟ من : نه درست نخوابیدم ببینم ت ......... وسط حرفم پرید و گفت : آره دیشب خیلی عصبی بودی اومدی تو اتاق من . خیلی خجالت کشیدم و سرم و پایین انداختم . دستش و برد زیر جونم و سرم و بالا آورد و گفت : هِی جلو من سرتو پایین نیار میدونم دیشب حالت گرفته شد و فقط رفتی یک جایی بخوابی. حالا مگه چیه اومدی تو اتاق من خوابیدی ....بهتر .
- ۱۸.۶k
- ۰۷ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط