پارت ۳۰

پارت ۳۰

بعد از اون حرفش…

دیگه نتونستم شوخی کنم.

نتونستم مثل همیشه فضا رو سبک کنم.

چون نگاه جونگکوک…

واقعاً شکسته بود.

اون مردی که همیشه سرد و کنترل‌شده به نظر میرسید، الان روبه‌روم نشسته بود و انگار فقط خسته بود.

خسته از جنگیدن.

خسته از ترسیدن.

و بدتر از همه؟

خسته از این که منو وارد زندگیش کرده.

آروم انگشتامو بین انگشتاش قفل کردم.

جونگکوک فوراً نگام کرد.

و قسم میخورم اون نگاهش قلبمو آروم تیکه‌تیکه میکرد.

+:
— هی.

چند ثانیه فقط منتظر موند.

بعد خیلی آروم جواب داد:

-:
— هوم؟

+:
— من هنوز اینجام.

نگاهش لرزید.

فقط خیلی کم.

ولی من دیدمش.

جونگکوک سرشو پایین انداخت و خیلی آروم خندید.

اون خنده‌ای که بیشتر شبیه درد بود.

-:
— تو نمیدونی با من چیکار میکنی.

+:
— تو هم نمیدونی با قلب من چیکار کردی.

چند ثانیه سکوت شد.

اون مدل سکوتایی که پر از حرفن.

بعد جونگکوک خیلی آروم دستمو آورد سمت لب‌هاش و پشت انگشتامو بوسید.

و لعنتی…

این مرد واقعاً بلد بود چطوری آدمو نابود کنه.

جی‌وو از اونور کافه با یه سینی اومد سمتمون.

ولی همین که چشمش افتاد به دستای قفل‌شده‌مون، فوراً وایساد.

*:
— اوه.

بعد خیلی آروم برگشت سمت آشپزخونه.

*:
— من هیچی ندیدم.

خنده‌م گرفت.

جونگکوک هم خیلی کم لبخند زد.

و خدای من…

دیدن اینکه کنار من میتونه بخنده، تبدیل شده بود به نقطه ضعف خودم.

چند لحظه بعد، موبایل جونگکوک ویبره رفت.

این بار حتی نگاهشم نکرد.

اخم کردم.

+:
— جواب نمیدی؟

جونگکوک بدون اینکه دستمو ول کنه گفت:

-:
— نه.

+:
— شاید مهم باشه.

نگاهش آروم برگشت سمتم.

-:
— الان تو مهم‌تری.

قلبم رسماً منفجر شد.

+:
— تو خیلی خطرناکی میدونی؟

جونگکوک خیلی آهسته خم شد سمتم.

اونقدر نزدیک که نفسش به لب‌هام میخورد.

-:
— فقط برای تو.

نفسم برید.

و لعنتی…

اون نگاهش بعد گفتن این حرف از خود حرف بدتر بود.

همون موقع صدای باز شدن در کافه اومد.

و فضای بینمون فوراً شکست.

مینهو وارد شد.

(/):
— رئیس.

جونگکوک حتی برنگشت نگاهش کنه.

ولی من تغییرشو حس کردم.

اون آرامش نرم دوباره داشت محو میشد.

مینهو چند قدم نزدیک‌تر اومد.

و این بار وقتی نگاش افتاد به دستای قفل‌شده‌مون، خیلی کوتاه مکث کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

(/):
— پیدا شد.

بدن جونگکوک فوراً سفت شد.

و قلب من همزمان فرو ریخت.

چون فهمیدم…

اون دنیای تاریک هنوز تموم نشده.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۹بعد از قطع تماس…تا چند دقیقه فقط کنار پنجره نشسته بود...

پارت ۲۸برای چند ثانیه کامل خشکم زد.اسلحه.واقعاً اسلحه.نه توی...

پارت ۱۷زمان برای چند ثانیه کامل ایستاد.دستم ناخودآگاه روی مچ...

پارت ۱۵کل فضای کافه یهویی سنگین شد.اون مرد غریبه هنوز همونجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط