"Silent Vioce"
"Silent Vioce"
پارت ششم⁶
30دقیقه بعد ، همگی توی سه صف تقسیم و ایستاده بودند . برنامه بعدی پیاده روی توی جنگل بود ، به گفته معلم مسئولشان کار هایی که باید انجام بدهند به صورت نوبتی برای هر کلاس انجام میشود و امروز پیاده روی در جنگل کاری بود که کلاس آنها باید انجامش میداد.
معلم: " کسی از گروهش جدا نشه"
تهیونگ ناخودآگاه برگشت تا فقط مطمئن بشه مری هنوزم اونجاست ، فقط بفهمه که مری هست.
معلم به نمایندگی از کلاس و مبصر کلاس به نمایندگی از بچه ها پشت سر معلم و کمی جلوتر از بچه ها راه میرفت . خنده ای کرد و گفت
معلم: " امروز واقعا هوا خوبه ، ایگو این آسمون رو ببینین ؛ خوش شانس بودین شنیدم فردا قراره بارون بیاد و پیاده روی توی این جنگل پر از سنگ سخت میشه ، اره همین بهتر که امروز اومدیم"
بچه ها همگی در کنار دوستانشان قدم زدن را ادامه میدادن و در همین حین مری که هم صحبتی نداشت و تنها بود کمی از گروه عقب مونده بود. تهیونگ کمی سرعتش را کمتر کرد و به سمت اقب رفت و کنارش اهسته راه میرفت .
تهیونگ: " اگر قرار باشه هردفعه نزدیک باشه که گمت کنم، ترجیح میدم کنارت راه بیام "
ظاهرش داشت فقط غر میزد ، اما درواقع مراقبش بود.
مری همونطور به راه رفتن در کنار اون پسر مراقب ادامه میداد.
به درختی رسیدند که بزرگی اش سایه ای بزرک تر از خودش روی زمین انداخته بود و روی تنه آن کارتی اویز کرده بودن .
معلم با وایستادن شروع کرد به توضیح دادن درمورد آن درخت و قدمت و اهمیتی که داشت و از بچه ها نشر میپرسید و شوخی هایی هم میانیشان شکل میگرفت.
یکی از دختر هایی که کمی عقب تر ایستاده بود با پوزخندی به بچه ها و معلم گفت
دختر: " حرف که نمیزنه ، معلوم نیست اصلا چیزی میفمه یا نه!"
و بعد دستاش رو با انگشت اشاره سمت مری گرفت و گفت
دختره: " مری رو میگم"
، صدای خنده و پچ پچ بعضی از بچه ها ببند شد و بعضی ها هم با جدیت به دختر زل زده بودن ، انگار که حرفش همچین به دلشان نشنسته بود.
قبل از اینکه مری واکنشی نشون بده، تهیونگ گفت
تهیونگ: " نمیتونه حرف بزنه، نگفت که نمیفهمه"
این اولین باری بود که ازش دفاع میکرد .
~~~~~~~~~
پارت ششم⁶
30دقیقه بعد ، همگی توی سه صف تقسیم و ایستاده بودند . برنامه بعدی پیاده روی توی جنگل بود ، به گفته معلم مسئولشان کار هایی که باید انجام بدهند به صورت نوبتی برای هر کلاس انجام میشود و امروز پیاده روی در جنگل کاری بود که کلاس آنها باید انجامش میداد.
معلم: " کسی از گروهش جدا نشه"
تهیونگ ناخودآگاه برگشت تا فقط مطمئن بشه مری هنوزم اونجاست ، فقط بفهمه که مری هست.
معلم به نمایندگی از کلاس و مبصر کلاس به نمایندگی از بچه ها پشت سر معلم و کمی جلوتر از بچه ها راه میرفت . خنده ای کرد و گفت
معلم: " امروز واقعا هوا خوبه ، ایگو این آسمون رو ببینین ؛ خوش شانس بودین شنیدم فردا قراره بارون بیاد و پیاده روی توی این جنگل پر از سنگ سخت میشه ، اره همین بهتر که امروز اومدیم"
بچه ها همگی در کنار دوستانشان قدم زدن را ادامه میدادن و در همین حین مری که هم صحبتی نداشت و تنها بود کمی از گروه عقب مونده بود. تهیونگ کمی سرعتش را کمتر کرد و به سمت اقب رفت و کنارش اهسته راه میرفت .
تهیونگ: " اگر قرار باشه هردفعه نزدیک باشه که گمت کنم، ترجیح میدم کنارت راه بیام "
ظاهرش داشت فقط غر میزد ، اما درواقع مراقبش بود.
مری همونطور به راه رفتن در کنار اون پسر مراقب ادامه میداد.
به درختی رسیدند که بزرگی اش سایه ای بزرک تر از خودش روی زمین انداخته بود و روی تنه آن کارتی اویز کرده بودن .
معلم با وایستادن شروع کرد به توضیح دادن درمورد آن درخت و قدمت و اهمیتی که داشت و از بچه ها نشر میپرسید و شوخی هایی هم میانیشان شکل میگرفت.
یکی از دختر هایی که کمی عقب تر ایستاده بود با پوزخندی به بچه ها و معلم گفت
دختر: " حرف که نمیزنه ، معلوم نیست اصلا چیزی میفمه یا نه!"
و بعد دستاش رو با انگشت اشاره سمت مری گرفت و گفت
دختره: " مری رو میگم"
، صدای خنده و پچ پچ بعضی از بچه ها ببند شد و بعضی ها هم با جدیت به دختر زل زده بودن ، انگار که حرفش همچین به دلشان نشنسته بود.
قبل از اینکه مری واکنشی نشون بده، تهیونگ گفت
تهیونگ: " نمیتونه حرف بزنه، نگفت که نمیفهمه"
این اولین باری بود که ازش دفاع میکرد .
~~~~~~~~~
- ۶۳
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط