ابلیس
part 3۵
با حرص به رفتنش نگاه کرد و راهشو کج کرد.
+ لعنتی رو عصاب
نیکولای سمتش رفت و کنارش نشست و گفت
" حالت خوبه چویا سان؟ "
+ به لطف دازای آره عالیم
نیکولای با یه لبخند پهن گفت
" شنیدم با معلم رابطه داره "
+ خوبه...عالیه
نیکولای به لحن عصبی اش خندید و گفت
" بهش حسادت میکنی؟ معلم رو میگم "
+ معلومه که نه
نیکولای به فئودور نگاه کرد که رو شاخه درخت نشسته بود و کتاب میخوند. همزمان گفت
" منم به سیگما حسادت میکنم...اون خیلی به فئودور ساما نزدیکه که با اسم کوچیک صداش میزنه "
با ناراحتی گفت که چویا آهی کشید و گفت
+ حداقل از اول به سیگما سان نزدیک بوده ولی دازای اوسامو همیشه منو اذیت میکنه و با این کاری که اواخر باهاش کردم...حالا که فکر میکنم خیلی شانس آوردم که هنوز زندم
نیکولای شوکه شد
" مگه چیکار کردی؟ "
+ خواستم...مسمومش کنم ولی باور کن نمیخواستم بکشمش فقط میخواستم افراد بیشتری با خطای کوچیک نمیرن همین من...من قصد بدی نداشتم ولی اون فکر کرد میخوام بکشمش ازم فاصله گرفت و حتی گفت از چشمش افتادم من دوستش دارم...
اشک هاش رو گونه اش ریخت که نیکولای نگاه نرمی بهش انداخت
" دازای ساما آدم خودخواه و ترسناکیه و خیلیم لجباز...اگه داستانتو بشنوه شاید ببخشتت "
+ یه دختری بود اسمش...
" لویی...میشناسمش "
+ اون گفت انتقام میگیره که دازایو ازش گرفتم ولی من اینکارو نکردم...اما...اما حالا حس اون لحظه ش رو درک میکنم...کی فکرشو میکرد اون مرتیکه قاتل منو عاشق خودش کنه؟ از این حس متنفرم نمیخوامش
نیکولای بغلش کرد و موهاشو نوازش کرد
" میدونم اگه بدونه درک میکنه "
..................
صدای خنده هاشون از اتاق مشترکشون بلند شد و این باعث عصبانیتش شد
+ زنیکه تن فروش
درو باز کرد و الی رو لخت روی تخت دید و چشماشو بست و اخم کرد
+ یکم خجالت حالیتون نمیشه؟ این اتاق لعنتی مال منم هست
دازای نیشخندی بهش زد و کمر الی رو گرفت و تو بغلش انداخت و پتو رو روی تنش کشید
_ در زدن بلد نیستی چویا سان؟ باید یادت بدم؟
چویا تچی زیر لب گفت و سمت دازای رفت
+ پاشو کارت دارم
_ هوم؟ نمیخوام پارتنر عزیزمو تنها بزارم
+ پس خانم معلم گمشو بیرون تا همین الان لوت ندادم...خجالت هم خوب چیزیه مثلا متاهلی احمق....شرم اوره
الی اخم کرد که دازای گفت
_ الی لطفا!
الی سری تکون داد و لباسشو پوشید و از اتاق بیرون رفت
+ داری سر به سرم میزاری؟
_ منظورتو نمیفهمم
+ تو جدی جدی از اون معلم جن&ده خوشت اومده؟ تو؟
دازای هومی بلند کشید و گفت
_ حسودی ؟ چویا چرا دست از سرم برنمیداری؟ خستم کردی انقدر که تو کارام دخالت میکنی وقتی با الی بهم خوش میگذره چرا مزاحمم میشی؟ خودت میدونی از مزاحم ها بیزارم
+ نمیتونم...الی رو تحمل کنم....اون زنیکه ی...
_ هیش...گفتم چی؟ بهش احترام بزار وگرنه مجبور میشم خودم ساکتت کنم هر&زه
چویا چشماش گرد شد و پرده اشک جلو چشماش رو گرفت
+ دازای
_ گورتو گم کن...وجودت حال بهم زنه بوی...بوی مردا رو میدی
چویا اشکاش سرازیر شد و گفت
+ من با کسی نبودم...باور کن
_ چرا برات مهمه که باورت کنم یا نه؟ تو نبودی گفتی هیچ حسی بهم نداری؟ تو نبودی اون شب لعنتی منو رد کردی؟ جواب بده
با داد حرفاشو بیان کرد و عصبی شده بود از اینکه چویا سمتش قدم برنمیداشت عصبی شده بود چرا پیش قدم نمیشد چرا نمیگفت به الی حسادت میکنه
+ باور کردن یا نکردن به این دلیل نیست که حسی بهت داشته باشم...فقط منو با امثال الی یکی ندون ارزش من از این آدما بیشتره لاقل اونقدری قدر خودمو میدونم که تن به هر کثیف کاری ای ندم و از همه مهم تر اونقدری ارزشمندم که با تو وارد رابطه نشم آقای اوسامو
با حرص حرفاشو بیان کردو ار اتاق بیرون رفت و درو پشت سرش کوبید که دازای سرشو بین دست هاش گذاشت و از عصبانیت بلند شد و میز جلو اینه رو روی زمین ریخت و داد زد
_ لعنت بهش...لعنت به همه چی
تند تند نفس میکشید که الی وارد اتاق شد و با نگرانی گفت
" دازا... "
قبل از اینکه حرفش کامل شه روی زمین افتاد و غرق در خونش شد.
دازای چند بار به جنازه اش شلیک کرد و با جنون بهش خیره شد
_ کارم باهات تمومه...هیچی و هیچکس دیگه به دردم نمیخوره همتون یه تیکه اشغالید...همتون!!!!!!!!
روی زمین افتاد و به دیوار تکیه داد و اسلحه خالی رو روی زمین پرت کرد و سرشو به دیوار کوبید
_ ارزش با من بودنو نداره؟ صبرم لبریز شد چویا...نمیخواستم کار به اینجا بکشه
زمزمه کرد و چشماشو بست تا یکم که شده آروم بشه
_____________________________________________________
ادامه دارد...
با حرص به رفتنش نگاه کرد و راهشو کج کرد.
+ لعنتی رو عصاب
نیکولای سمتش رفت و کنارش نشست و گفت
" حالت خوبه چویا سان؟ "
+ به لطف دازای آره عالیم
نیکولای با یه لبخند پهن گفت
" شنیدم با معلم رابطه داره "
+ خوبه...عالیه
نیکولای به لحن عصبی اش خندید و گفت
" بهش حسادت میکنی؟ معلم رو میگم "
+ معلومه که نه
نیکولای به فئودور نگاه کرد که رو شاخه درخت نشسته بود و کتاب میخوند. همزمان گفت
" منم به سیگما حسادت میکنم...اون خیلی به فئودور ساما نزدیکه که با اسم کوچیک صداش میزنه "
با ناراحتی گفت که چویا آهی کشید و گفت
+ حداقل از اول به سیگما سان نزدیک بوده ولی دازای اوسامو همیشه منو اذیت میکنه و با این کاری که اواخر باهاش کردم...حالا که فکر میکنم خیلی شانس آوردم که هنوز زندم
نیکولای شوکه شد
" مگه چیکار کردی؟ "
+ خواستم...مسمومش کنم ولی باور کن نمیخواستم بکشمش فقط میخواستم افراد بیشتری با خطای کوچیک نمیرن همین من...من قصد بدی نداشتم ولی اون فکر کرد میخوام بکشمش ازم فاصله گرفت و حتی گفت از چشمش افتادم من دوستش دارم...
اشک هاش رو گونه اش ریخت که نیکولای نگاه نرمی بهش انداخت
" دازای ساما آدم خودخواه و ترسناکیه و خیلیم لجباز...اگه داستانتو بشنوه شاید ببخشتت "
+ یه دختری بود اسمش...
" لویی...میشناسمش "
+ اون گفت انتقام میگیره که دازایو ازش گرفتم ولی من اینکارو نکردم...اما...اما حالا حس اون لحظه ش رو درک میکنم...کی فکرشو میکرد اون مرتیکه قاتل منو عاشق خودش کنه؟ از این حس متنفرم نمیخوامش
نیکولای بغلش کرد و موهاشو نوازش کرد
" میدونم اگه بدونه درک میکنه "
..................
صدای خنده هاشون از اتاق مشترکشون بلند شد و این باعث عصبانیتش شد
+ زنیکه تن فروش
درو باز کرد و الی رو لخت روی تخت دید و چشماشو بست و اخم کرد
+ یکم خجالت حالیتون نمیشه؟ این اتاق لعنتی مال منم هست
دازای نیشخندی بهش زد و کمر الی رو گرفت و تو بغلش انداخت و پتو رو روی تنش کشید
_ در زدن بلد نیستی چویا سان؟ باید یادت بدم؟
چویا تچی زیر لب گفت و سمت دازای رفت
+ پاشو کارت دارم
_ هوم؟ نمیخوام پارتنر عزیزمو تنها بزارم
+ پس خانم معلم گمشو بیرون تا همین الان لوت ندادم...خجالت هم خوب چیزیه مثلا متاهلی احمق....شرم اوره
الی اخم کرد که دازای گفت
_ الی لطفا!
الی سری تکون داد و لباسشو پوشید و از اتاق بیرون رفت
+ داری سر به سرم میزاری؟
_ منظورتو نمیفهمم
+ تو جدی جدی از اون معلم جن&ده خوشت اومده؟ تو؟
دازای هومی بلند کشید و گفت
_ حسودی ؟ چویا چرا دست از سرم برنمیداری؟ خستم کردی انقدر که تو کارام دخالت میکنی وقتی با الی بهم خوش میگذره چرا مزاحمم میشی؟ خودت میدونی از مزاحم ها بیزارم
+ نمیتونم...الی رو تحمل کنم....اون زنیکه ی...
_ هیش...گفتم چی؟ بهش احترام بزار وگرنه مجبور میشم خودم ساکتت کنم هر&زه
چویا چشماش گرد شد و پرده اشک جلو چشماش رو گرفت
+ دازای
_ گورتو گم کن...وجودت حال بهم زنه بوی...بوی مردا رو میدی
چویا اشکاش سرازیر شد و گفت
+ من با کسی نبودم...باور کن
_ چرا برات مهمه که باورت کنم یا نه؟ تو نبودی گفتی هیچ حسی بهم نداری؟ تو نبودی اون شب لعنتی منو رد کردی؟ جواب بده
با داد حرفاشو بیان کرد و عصبی شده بود از اینکه چویا سمتش قدم برنمیداشت عصبی شده بود چرا پیش قدم نمیشد چرا نمیگفت به الی حسادت میکنه
+ باور کردن یا نکردن به این دلیل نیست که حسی بهت داشته باشم...فقط منو با امثال الی یکی ندون ارزش من از این آدما بیشتره لاقل اونقدری قدر خودمو میدونم که تن به هر کثیف کاری ای ندم و از همه مهم تر اونقدری ارزشمندم که با تو وارد رابطه نشم آقای اوسامو
با حرص حرفاشو بیان کردو ار اتاق بیرون رفت و درو پشت سرش کوبید که دازای سرشو بین دست هاش گذاشت و از عصبانیت بلند شد و میز جلو اینه رو روی زمین ریخت و داد زد
_ لعنت بهش...لعنت به همه چی
تند تند نفس میکشید که الی وارد اتاق شد و با نگرانی گفت
" دازا... "
قبل از اینکه حرفش کامل شه روی زمین افتاد و غرق در خونش شد.
دازای چند بار به جنازه اش شلیک کرد و با جنون بهش خیره شد
_ کارم باهات تمومه...هیچی و هیچکس دیگه به دردم نمیخوره همتون یه تیکه اشغالید...همتون!!!!!!!!
روی زمین افتاد و به دیوار تکیه داد و اسلحه خالی رو روی زمین پرت کرد و سرشو به دیوار کوبید
_ ارزش با من بودنو نداره؟ صبرم لبریز شد چویا...نمیخواستم کار به اینجا بکشه
زمزمه کرد و چشماشو بست تا یکم که شده آروم بشه
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۴۵۱
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط