「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۸
✦.................................

چشمانش، که حالا دیگر سردی سابق را نداشت، با نگرانی عمیقی به صورت آیلین دوخته شده بود. منتظر بود تا کوچکترین نشانه‌ای از بازگشت هوشیاری ببیند. تمام دنیا در آن لحظه، خلاصه شده بود در تلاشش برای بازگرداندن نفس به دختری که نباید، دلش را می‌لرزاند.

صدای فریاد لینا و سقوط آیلین، مثل پتک بر سر جمع فرود آمد. همه نگاه‌ها به سمت استخر کشیده شد. یونجین و ویلیام، که تا چند لحظه پیش در سکوت حسادت می‌ورزیدند، حالا با چهره‌هایی رنگ‌پریده از وحشت، به صحنه خیره مانده بودند.

جیا و مونا نیز با نگرانی جلو آمدند. حضور ناگهانی تهیونگ در آب، اوج شوک بود. فرمانده‌ای که هیچ‌گاه احساساتش را بروز نمی‌داد، حالا با تمام قدرت، آیلین را از مرگ حتمی نجات می‌داد.

وقتی تهیونگ آیلین را کنار استخر گذاشت و شروع به دادن تنفس مصنوعی کرد، هوای اطراف، سنگین و پر از سکوت بود. تنها صدای نفس‌های بریده‌ی آیلین و ضربان قلب‌های تند مهمانان شنیده می‌شد.

چشمان ویلیام، که زمانی پر از امید به آیلین بود، حالا با ترکیبی از وحشت و حسادت عمیق، به تهیونگ خیره شده بود. او شاهد بود که چگونه فرمانده بی‌احساس، اولین نشانه‌های اهمیت دادن را به دختری که او نیز دوست داشت، نشان می‌داد.

یونجین نیز با چشمانی تنگ شده، این صحنه را می‌بلعید؛ صحنه‌ای که نه تنها آیلین را نجات می‌داد، بلکه شاید، فقط شاید، نقطه‌ی عطفی در رابطه‌ی او با تهیونگ بود.

ناگهان، جیمین با چهره‌ای نگران به جلو قدم برداشت

جیمین:تهیونگ... حالت خوبه؟ آیلین؟

تهیونگ، که گویی تازه متوجه حضور بقیه شده بود، سر بلند کرد. نگاه نافذ و سردش، که حالا کمی رنگ باخته بود، به جیمین افتاد. او هنوز در دنیای خودش بود، دنیایی که آیلین در آن غرق شده بود و او مجبور بود او را نجات دهد.

بدون اینکه حرفی بزند، سرش را به آرامی تکان داد. سپس، آیلین را که هنوز در وضعیت نیمه‌هوشیار بود، در آغوش گرفت و بلند کرد

ــ میبرمش اتاق.

صدایش، بم و اندکی گرفته بود، اما قاطعیتش غیرقابل انکار بود.

همه شوکه به او نگاه کردند. این رفتاری نبود که از فرمانده انتظار داشتند. آغوش گرفتن آیلین، حتی برای اطمینان از حالش، و تصمیم به بردن او به اتاقش، فراتر از حد معمول بود.

ویلیام و یونجین، با ناباوری به یکدیگر نگاه کردند. لینا، که هنوز از ترس می‌لرزید، به آرامی سر تکان داد
جیمین، با درک اینکه این تصمیم تهیونگ، از سر نگرانی عمیق است، فقط سری تکان داد و کنار رفت.

تهیونگ، با قلبی که هنوز از ترس خالی شدن آیلین می‌تپید، او را محکم در آغوش گرفت. نبض ضعیفش زیر انگشتانش حس می‌شد. با قاطعیت، بدون توجه به نگاه‌های سنگین و متعجب اطراف، مستقیم به سمت اتاقش رفت. فضای اطراف استخر، پر از همهمه و بهت بود، اما تهیونگ فقط به آیلین فکر می‌کرد.

...

در را پشت سرش بست و آیلین را به آرامی روی تخت گذاشت. لباس‌های خیس و چسبیده‌اش را با احتیاط درآورد و با حوله‌ای نرم، بدنش را خشک کردو یه دست لباس راحتی تنش کرد...

صورت رنگ‌پریده و لبان کبودش، دل تهیونگ را به درد می‌آورد. او که همیشه به فرماندهی بی‌احساس و منطقی معروف بود، حالا احساسات عمیقی را تجربه می‌کرد که تا به حال تجربه نکرده بود. دستش را روی سینه‌ی آیلین گذاشت و منتظر ماند تا نفس عمیق‌تری بکشد.

صدای نفس عمیق و لرزان آیلین، مثل موسیقی برای گوش‌های تهیونگ بود. دختر به آرامی چشمانش را باز کرد. نگاهش گیج بود و به اطراف می‌چرخید. وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد، کمی جا خورد

آیلین با حالتی گیج و سنگین پلک‌هایش را بالا آورد. چند ثانیه طول کشید تا نگاهش روی سقف، بعد دیوارها، و در نهایت روی تهیونگ ثابت بماند.

چهره‌اش هنوز رنگ‌پریده بود، اما اخمی که کم‌کم میان ابروهایش نشست، نشان می‌داد ذهنش دارد دوباره به کار می‌افتد.

تهیونگ، که کنار تخت ایستاده بود، با همان آرامش همیشگی و صدای پایین و کنترل‌شده پرسید:

ــ حالت بهتره؟

آیلین آهسته خودش را از روی تخت بالا کشید، به او خیره شد و با صدایی که هنوز کمی خواب‌آلود اما عصبی شده بود گفت:

+ اینجا چیکار می‌کنی؟

چند ثانیه سکوت افتاد. بعد خاطره‌ها مثل موج برگشتند؛ استخر، فریاد، آب، خفگی، و بعد... تهیونگ.

آیلین با عصبانیت و ناباوری نفسش را بیرون داد.

+ اوه... خدای من.

نگاهش ناگهان روی لباس‌هایش افتاد. چند لحظه همان‌طور مات ماند، بعد با تردید به تهیونگ نگاه کرد و با لحن مشکوکی پرسید:

+ کدوم خری به خودش اجازه داده لباس هامو عوض منه؟؟
دیدگاه ها (۱۳)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۷✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶✦....

تو اون دنیا می بینمت:) p7

پارت ۶: شب آرام نمی‌گیردتهیونگ از روی او فاصله گرفت اما هنوز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط