ای عزیز دیوانهام نادیده مجنونت شدم

ای عزیز دیوانه‌ام نادیده مجنونت شدم
جان‌خود راسوختم مستانه معشوقت شدم

در کنار پنجره بنشسته‌ام با تاب و تب
چون‌مرا افسون‌نمودی مست‌چشمانت شدم

در سیاهی‌های شب مهتاب دنیایم شدی
چون قمر در عقرب آن قد و بالایت شدم

آن نگاه مست تو دیوانه گرداند مرا
می کجا، خم کو وساقی، ساغر جامت شدم

ای که بر هجرت وجودم رفته بر تاراج یار
گربمیرم ازغمت شک نیست پریشانت شدم ..
دیدگاه ها (۲)

برلبت " نَه " که نشاندی، شب دلگیرشدممن جوان بودم و از دوریِ ...

یک قانون نانوشته وجود دارد که میگویدهروقت خبری از کسی نبودبد...

لبان تو مرا محتاج گندم می کند امشبنگاهم رد پایت را تیمم می ک...

یار ثابت قدم اینک ز سفر باز آمدوگر از پای درافتاد بسر باز آم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط