╭─── 🩸🌹 ───╮

╭─── 🩸🌹 ───╮
رزهای خونین
پارت هفدهم

یونا گردنبندش رو محکم توی دستش گرفت.

یونا: مامان، این گردنبند مال کیه؟!

مادر یونا: مال پدر واقعیت...

یونا: پس چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟!

مادرش با گریه سرش رو پایین انداخت.

مرد خندید.

مرد: چون پدرت قبل از مرگش، یه راز بزرگ رو داخل اون گاوصندوق پنهون کرد.

تهیونگ: خفه شو!

مرد: هنوزم می‌ترسی حقیقت رو بفهمه، کیم تهیونگ؟

یونا با عصبانیت بینشون رو نگاه کرد.

یونا: یکی توضیح بده این وسط چه خبره!

مرد ناگهان دست مادر یونا رو گرفت و اسلحه‌اش رو بالا آورد.

مرد: گردنبند رو بده بهم!

یونا: باشه! فقط مامانم رو آزاد کن!

تهیونگ: یونا، این کار رو نکن!

یونا با بغض بهش نگاه کرد.

یونا: اون مادرمه... نمی‌تونم از دستش بدم!

چند لحظه سکوت شد.

بعد یونا گردنبند رو روی میز گذاشت.

مرد با لبخند به سمتش رفت؛ اما درست وقتی دستش به گردنبند رسید، صدای تهیونگ بلند شد:

تهیونگ: کانگ، همین حالا!

چراغ‌های سالن روشن شدن و افراد تهیونگ از چند طرف وارد شدن.

مرد با عصبانیت اسلحه رو بالا آورد، اما کانگ سریع مادر یونا رو ازش دور کرد.

چند دقیقه بعد، مرد دستگیر شده بود.

یونا به سمت مادرش دوید.

یونا: مامان... حالت خوبه؟!

مادرش دخترش رو در آغوش گرفت.

اما وقتی یونا برگشت تا گردنبندش رو برداره، با جای خالی روی میز روبه‌رو شد.

تهیونگ با دیدن صورت رنگ‌پریده‌ی یونا گفت:

تهیونگ: گردنبند رو دزدیده...

یونا: پس چطور می‌خوایم حقیقت رو بفهمیم؟!

تهیونگ با نگاهی سرد به در خروجی خیره شد.

تهیونگ: لازم نیست دنبالش بگردیم... اون خودش دوباره سراغمون میاد.

🌹🩸
╰─── 🖤 ───╯
دیدگاه ها (۰)

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط