یونا در خواب هنوز بیخبر از همه چیز آرام خودش را به سمت

یونا در خواب، هنوز بی‌خبر از همه چیز، آرام خودش را به سمت شوگا چرخاند.
بدون اینکه خودش بداند، دست‌هایش را دور او حلقه کرد و شوگا را بغل گرفت.
تنها نفس‌های آرام و گرمای جسم نزدیک، حس امنیت عمیقی به او می‌داد.
چند دقیقه بعد، چشمان یونا آرام باز شد.
چیزی که انتظارش را نداشت جلوی چشمش بود: شوگا درست کنار تخت دراز کشیده بود.
یونا لحظه‌ای خشکش زد، قلبش تند زد و ناخودآگاه عقب رفت…
اما چون تخت پشتش بود، تعادلش را از دست داد و به زمین افتاد.
شوگا فوراً نشست و دستش را به سمت او دراز کرد:
«یونا! حالت خوبه؟!»
یونا روی زمین نشسته بود، سرخ شده و کمی گیج:
«من… من… فکر نمی‌کردم… تو… اینجا باشی!»
شوگا نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
«ساکت باش، فقط باشم… هیچ اتفاقی نیفتاده.»
لحظه‌ای سکوت شد، فقط صدای نفس‌های هر دو و کمی خنده‌ی پنهان از تعجب یونا شنیده می‌شد.
این بار، خنده‌ی کوتاه و سبک یونا، فضای سنگین روزهای گذشته را شکست.

یونا سریع نشست و خواست خودش را جمع کند و از تخت بلند شود.
«من… من الان می‌رم بیرون!» گفت و می‌خواست از اتاق خارج شود.
اما شوگا جلوتر آمد و دستش را آرام روی دست یونا گذاشت تا نرود.
با صدایی که نه عصبی بود و نه بلند، گفت:
«صبر کن…
اعضا نمی‌دونن تو توی اتاقم بودی.
اونا فکر می‌کنن رفتی مرخصی.
اگه الان بری بیرون ممکنه همه چیز لو بره…»
یونا مکث کرد، چشمانش کمی بزرگ شد و دستش را روی دست شوگا گذاشت.
با تعجب گفت:
«پس… باید همین‌جا بمونم؟»
شوگا سر تکان داد و آرام لبخندی زد:
«همین حالا بهتره… فقط بمون، هیچکس چیزی نمی‌فهمه.»
یونا آهی کشید و دوباره روی تخت نشست، اما هنوز کمی سرخ و دستپاچه بود.
شوگا کنار او نشست، دستش را کنار دست یونا گذاشت، بدون اینکه حرکت اضافه‌ای کند،
و لحظه‌ای آرامش و سکوت، دوباره اتاق را پر کرد.
یونا دوباره روی تخت نشست، اما هنوز سرخ و دستپاچه بود.
شوگا آرام دستش را کمی نزدیک‌تر برد و لبخندی زد:
«نگران نباش… کسی نمی‌فهمه.»
یونا چشم‌هایش را گرد کرد و با لحن نیمه جدی گفت:
«تو فقط می‌خوای منو گیر بندازی، نه؟»
شوگا شانه‌ای بالا انداخت و کمی بازیگوشانه گفت:
«اگه این‌طوری راحت‌تر باشی، می‌تونم فکر کنم گرفتمت!»
یونا ناخودآگاه خندید و دستش را روی صورتش گذاشت.
اما وقتی دید شوگا نزدیک‌تر شد، دوباره کمی عقب رفت.
«تو خیلی… خطرناکی!» گفت، با لبخند کوچک و چشمانی نیمه خجالت‌زده.
شوگا بی‌حرکت نشست، اما هنوز دستش نزدیک بود،
و فضای اتاق پر شد از سکوتی لطیف،
سکوتی که این بار نه از اضطراب، بلکه از آرامش و کمی بازیگوشی پر شده بود.
دیدگاه ها (۰)

بعد از چند لحظه سکوت، یونا نفس عمیقی کشید و نگاهش را به شوگا...

یونا هنوز لبخند آرامش‌بخشش را داشت که شوگا جلو رفت.بی‌صدا، د...

چند ساعت بعد، اعضا از تمرین برگشتند، اما شوگا زودتر رسید.وقت...

چندین روز گذشته بود و یونا کاملاً خوب شده بود.اعضا برای تمری...

بعد از اینکه نفس‌های یونا عمیق و منظم شد و خوابش سنگین شد،نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط