+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.101
(از زبون ا.ت)
همه چیز هنوز متوقف بود.
من روی تخت نشسته بودم، زانوهامو بغل کرده بودم و به شدت میلرزیدم. بوی عطر جونگ کوک هنوز تو هوا بود، غلیظ و آشنا، انگار همین چند ثانیه پیش اسپری شده بود. ولی هیچ صدایی نبود. نه بارون، نه تیکتاک ساعت، نه حتی صدای تنفس خودم. انگار دنیا یه عکس ثابت شده بود و فقط من توش حرکت میکردم.
من آروم سرمو بلند کردم و دوباره به اطراف نگاه کردم.
کت مشکی جونگ کوک هنوز اول از چپ آویزون بود.
عکس کوچیک ما دوتا دوباره روی میز کنار تخت بود.
و گل سفید خشکشدهای که دیشب آورده بودم، حالا دقیقاً وسط تخت، روی بالشش قرار گرفته بود.
من با دستای لرزان گل رو برداشتم. سرد بود. خیلی سرد.
(صدای شکسته و وحشتزده، تقریباً نجوا)
+ کوک... اگه این تو هستی... لطفاً... دیگه این بازی رو نکن. من دارم دیوونه میشم... واقعاً دارم دیوونه میشم...
هیچ جوابی نیومد. فقط همون سکوت سنگین و خفهکننده.
من از تخت بلند شدم و آروم به سمت در رفتم. دستگیره رو گرفتم. سردتر از همیشه بود. در رو آروم باز کردم و به راهرو نگاه کردم.
تاریک بود. چراغها خاموش بودن. ولی ته راهرو، جایی که سایهها عمیقتر بود، یه حرکت خیلی کوچیک دیدم. یه سایه بلند. یه لحظه فقط. بعد هیچی.
من سریع در رو بستم و قفل کردم. پشت در نشستم روی زمین و سرمو به در چسبوندم.
(هقهق آروم)
+ من میدونم یکی اینجاست... میدونم... ولی کی؟ چرا؟ اگه تو مردی... پس چرا همه چیز جابهجا میشه؟ اگه زندهای... چرا پنهون شدی؟
من نامه جونگ کوک رو از زیر بالش درآوردم و محکم به سینهم چسبوندم. اشکام دوباره شروع کرد به ریختن.
(با صدای خسته و پر درد)
+ من هنوز عاشقتم... حتی با این ترس... حتی با این دیوونگی... هنوز عاشقتم جونگ کوک. ولی اگه این تو هستی... لطفاً نشون بده. دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم. هر شب بیدارم، هر شب چک میکنم، هر شب منتظرم...
سکوت هنوز ادامه داشت. زمان هنوز متوقف بود.
من فقط نشستم پشت در اتاقش، نامه رو بغل کردم و آروم گریه کردم.
نه میدونستم کی داره این کارا رو میکنه، نه میدونستم چرا. فقط میدونستم که دیگه تنها نیستم تو این خونه.
و این، از همه چیز ترسناکتر بود............
ادامه داد..........
برای تولد یکی از قشنگامممم
@989371_5635
این خوشگلم🤍
-I shouldn't fall in love with you
p.101
(از زبون ا.ت)
همه چیز هنوز متوقف بود.
من روی تخت نشسته بودم، زانوهامو بغل کرده بودم و به شدت میلرزیدم. بوی عطر جونگ کوک هنوز تو هوا بود، غلیظ و آشنا، انگار همین چند ثانیه پیش اسپری شده بود. ولی هیچ صدایی نبود. نه بارون، نه تیکتاک ساعت، نه حتی صدای تنفس خودم. انگار دنیا یه عکس ثابت شده بود و فقط من توش حرکت میکردم.
من آروم سرمو بلند کردم و دوباره به اطراف نگاه کردم.
کت مشکی جونگ کوک هنوز اول از چپ آویزون بود.
عکس کوچیک ما دوتا دوباره روی میز کنار تخت بود.
و گل سفید خشکشدهای که دیشب آورده بودم، حالا دقیقاً وسط تخت، روی بالشش قرار گرفته بود.
من با دستای لرزان گل رو برداشتم. سرد بود. خیلی سرد.
(صدای شکسته و وحشتزده، تقریباً نجوا)
+ کوک... اگه این تو هستی... لطفاً... دیگه این بازی رو نکن. من دارم دیوونه میشم... واقعاً دارم دیوونه میشم...
هیچ جوابی نیومد. فقط همون سکوت سنگین و خفهکننده.
من از تخت بلند شدم و آروم به سمت در رفتم. دستگیره رو گرفتم. سردتر از همیشه بود. در رو آروم باز کردم و به راهرو نگاه کردم.
تاریک بود. چراغها خاموش بودن. ولی ته راهرو، جایی که سایهها عمیقتر بود، یه حرکت خیلی کوچیک دیدم. یه سایه بلند. یه لحظه فقط. بعد هیچی.
من سریع در رو بستم و قفل کردم. پشت در نشستم روی زمین و سرمو به در چسبوندم.
(هقهق آروم)
+ من میدونم یکی اینجاست... میدونم... ولی کی؟ چرا؟ اگه تو مردی... پس چرا همه چیز جابهجا میشه؟ اگه زندهای... چرا پنهون شدی؟
من نامه جونگ کوک رو از زیر بالش درآوردم و محکم به سینهم چسبوندم. اشکام دوباره شروع کرد به ریختن.
(با صدای خسته و پر درد)
+ من هنوز عاشقتم... حتی با این ترس... حتی با این دیوونگی... هنوز عاشقتم جونگ کوک. ولی اگه این تو هستی... لطفاً نشون بده. دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم. هر شب بیدارم، هر شب چک میکنم، هر شب منتظرم...
سکوت هنوز ادامه داشت. زمان هنوز متوقف بود.
من فقط نشستم پشت در اتاقش، نامه رو بغل کردم و آروم گریه کردم.
نه میدونستم کی داره این کارا رو میکنه، نه میدونستم چرا. فقط میدونستم که دیگه تنها نیستم تو این خونه.
و این، از همه چیز ترسناکتر بود............
ادامه داد..........
برای تولد یکی از قشنگامممم
@989371_5635
این خوشگلم🤍
- ۱.۹k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط