رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)»

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)»

🎼 پارت پنجم: رقصِ سایه‌ها و نور
پذیرشِ پیشنهادِ جونگکوک، شروعِ یک دورانِ عجیب برای تهیونگ بود. آن‌ها قرار گذاشتند که هر روز عصر، در ساعت‌های مختلف، در سالن‌های مختلف دانشگاه با هم کار کنند.

جلساتِ تمرینِ آن‌ها، در ابتدا بسیار رسمی و پر از سکوت بود. تهیونگ می‌نواخت و جونگکوک با دقتِ یک جراح، از زوایای مختلف، از حرکتِ انگشتانش، از انحنایِ شانه‌هایش و از آن نگاهِ غرق در موسیقی‌اش، عکس می‌گرفت.

اما کم‌کم، چیزی شروع به تغییر کرد.

یک شب، وقتی بارانی ملایم به شیشه‌های سالن می‌کوبید، تهیونگ یک قطعه‌ی بسیار آرام و لرزان را نواخت. او آنقدر غرق در موسیقی شده بود که متوجه نشد جونگکوک چقدر به او نزدیک شده است.

جونگکوک، در حالی که دوربینش را پایین آورده بود، فقط تماشا می‌کرد. او دید که چگونه یک قطره‌ی اشک، بی‌صدا از گوشه‌ی چشم تهیونگ سرازیر شد و روی گونه‌اش نشست، درست در لحظه‌ای که یک نوتِ بسیار غمگین نواخته شد.

جونگکوک ناخودآگاه دستش را دراز کرد، انگار می‌خواست آن اشک را پاک کند، اما قبل از اینکه لمسش کند، تهیونگ چشمانش را باز کرد.

نگاهشان در هم گره خورد. فضای سالن، پر از رطوبتِ باران و گرمایِ ناشی از حضورِ آن‌ها بود. تهیونگ با چشمانی خیس، به جونگکوک نگاه کرد. او نمی‌دانست باید خشمگین باشد یا شرمنده.

«داری چیکار می‌کنی؟» تهیونگ با صدایی که تقریباً به زمزمه می‌مانست، پرسید.

جونگکوک، بدون اینکه عقب بکشد، گفت: «دارم سعی می‌کنم بفهمم… اون غمی که توی موسیقیته، از کجاست. تهیونگ، تو چقدر تنهایی…»

تهیونگ با تندی برخاست. «تو هیچی نمی‌دونی! تو فقط یه عکاسی که می‌خوای از دردِ بقیه برای هنرِ خودت استفاده کنی!»

او می‌خواست برود، اما پاهای زیارت‌کشانش اجازه ندادند. او در واقع می‌خواست برود، اما بخشی از وجودش، آن بخشی که سال‌ها در سکوت زندانی بود، تشنه‌یِ این توجه بود.

جونگکوک، با شجاعتی که از او برمی‌آمد، دستِ تهیونگ را گرفت. دستش گرم بود و لرزشِ خفیفی داشت. «من نمی‌خوام از دردِ تو استفاده کنم. من می‌خوام باهات شریک بشم. اجازه بده عکس‌های من، اون چیزی رو که تو نمی‌تونی بگی، به دنیا نشون بدن.»

در آن لحظه، بارانِ بیرون، با شدت بیشتری کوبیده می‌شد، اما در آن سالن، زمان ایستاده بود. تهیونگ، در حالی که نفس‌هایش به شماره افتاده بود، اجازه نداد دستِ جونگکوک را پس بزند. او برای اولین بار، اجازه داد کسی، حتی برای یک لحظه، او را در اوجِ آسیب‌پذیری‌اش، ببیند.

آن شب، آن‌ها حرف نزدند. اما از آن پس، پروژه‌ی آن‌ها دیگر فقط یک پروژه‌ی دانشگاهی نبود؛ آن‌ها داشتند روحِ هم را با دوربین و پیانو، بازخوانی می‌کردند.

ادامه دارد...

#رمان_تهکوک#رمان#تهکوک
دیدگاه ها (۰)

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت ششم: شکستگی در سکو...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت چهارم: پیشنهادِ غی...

شاید... 😏

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط