فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁴ادامه
جونگکوک:" دارم بابت پول معذرت خواهی میکنم"
و آروم گفت:" هر وقت گفتم بدو.. بدو و پشت سرتم نگاه نکن"
اشک تو چشماش جمع شد و سر به نه تکون داد." نه..نه من اینکارو نمیکنم.. اینجا تنهات نمیزارم"
بلند گفت:" عزیزم بهم اعتماد کن.. مجبوریم ..آره داهی باید انجامش بدیم"
درحالی که سعی میکرد گریه نکنه سر به نه تکون میداد.
آروم و با تاکید گفت:" هرچی شنیدی برنگرد و دور شو"
"چه غلطی داری میکنی.. بیا اینور تا یه گلوله تو مخت خالی نکردم"
جونگکوک تظاهر میکرد کوله گیر کرده و در نمیاد.
تصمیم خیلی سختی برای داهی بود..
ولی اگه نمیرفت کار جونگکوک سخت تر میشد.
باید از جلوی دست و پاش کنار میرفت و خطر خودشو از بین میبرد تا جونگکوک حواسش جمع باشه...
جونگکوک کوله رو در آورد و جلو رفت و سرکج کرد و آروم گفت:" بدو"
و آخرین چیزی که دید، زدن جونگکوک زیر دست مرده و افتادن اسلحه بود تا داهی بتونه فرار کنه.
با درد و دلشوره و نگرانی شروع به دویدن کرد.
از تنها گذاشتنش و عذاب وجدان زد زیر گریه.
با خودش میگفت نباید تنهاش میزاشتم.. اگه چیزیش بشه چی؟
نه میتونست برگرده و نه میتونست ادامه بده و از نگرانی گریه میکرد.
دیگه بیشتر از این نمیتونست..
تحمل همچین کاری رو نداشت.
به هیچ وجه نمیتونست تنها ولش کنه و خودش فرار کنه.. همچین چیزی براش غیر ممکن بود.
برگشت با تمام وجودش شروع به دویدن کرد
با اینکه بخاطر پاش نمیتونست تند بدوعه دردش رو کلا فراموش کرده بود.
حس خیلی بدی داشت و دعا میکرد حسش اشتباه باشه و چیزی نشده باشه.
از دور میدیدشون.. اشکهاشو پاک کرد تا خوب ببینه.
میدید که یکی دست به پهلو بالاسر اونیکی ایستاده بود.
لرزون رفت جلو.
جونگکوک کوله رو برداشت و برگشت.
داهی حین گریه لبخند زد و دویید سمتش.
جونگکوک متوجه داهی شد و جلو رفت که داهی بغلش کرد...
از اینکه سالم میدیدش و اونیکه رو زمین بود جونگ کوک نبود خداروشکر کرد.
اصلا خوشم نیومد🤡
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-³⁴ادامه
جونگکوک:" دارم بابت پول معذرت خواهی میکنم"
و آروم گفت:" هر وقت گفتم بدو.. بدو و پشت سرتم نگاه نکن"
اشک تو چشماش جمع شد و سر به نه تکون داد." نه..نه من اینکارو نمیکنم.. اینجا تنهات نمیزارم"
بلند گفت:" عزیزم بهم اعتماد کن.. مجبوریم ..آره داهی باید انجامش بدیم"
درحالی که سعی میکرد گریه نکنه سر به نه تکون میداد.
آروم و با تاکید گفت:" هرچی شنیدی برنگرد و دور شو"
"چه غلطی داری میکنی.. بیا اینور تا یه گلوله تو مخت خالی نکردم"
جونگکوک تظاهر میکرد کوله گیر کرده و در نمیاد.
تصمیم خیلی سختی برای داهی بود..
ولی اگه نمیرفت کار جونگکوک سخت تر میشد.
باید از جلوی دست و پاش کنار میرفت و خطر خودشو از بین میبرد تا جونگکوک حواسش جمع باشه...
جونگکوک کوله رو در آورد و جلو رفت و سرکج کرد و آروم گفت:" بدو"
و آخرین چیزی که دید، زدن جونگکوک زیر دست مرده و افتادن اسلحه بود تا داهی بتونه فرار کنه.
با درد و دلشوره و نگرانی شروع به دویدن کرد.
از تنها گذاشتنش و عذاب وجدان زد زیر گریه.
با خودش میگفت نباید تنهاش میزاشتم.. اگه چیزیش بشه چی؟
نه میتونست برگرده و نه میتونست ادامه بده و از نگرانی گریه میکرد.
دیگه بیشتر از این نمیتونست..
تحمل همچین کاری رو نداشت.
به هیچ وجه نمیتونست تنها ولش کنه و خودش فرار کنه.. همچین چیزی براش غیر ممکن بود.
برگشت با تمام وجودش شروع به دویدن کرد
با اینکه بخاطر پاش نمیتونست تند بدوعه دردش رو کلا فراموش کرده بود.
حس خیلی بدی داشت و دعا میکرد حسش اشتباه باشه و چیزی نشده باشه.
از دور میدیدشون.. اشکهاشو پاک کرد تا خوب ببینه.
میدید که یکی دست به پهلو بالاسر اونیکی ایستاده بود.
لرزون رفت جلو.
جونگکوک کوله رو برداشت و برگشت.
داهی حین گریه لبخند زد و دویید سمتش.
جونگکوک متوجه داهی شد و جلو رفت که داهی بغلش کرد...
از اینکه سالم میدیدش و اونیکه رو زمین بود جونگ کوک نبود خداروشکر کرد.
اصلا خوشم نیومد🤡
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۱۵.۰k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط