برای روزهای دلهره آور،

برای روزهای دلهره آور،
برای شب های پراضطراب،
برای آن غروب ها که می دانی دور افتاده ای اما نمی دانی از چه کس یا از کجا،
برای آن اوقاتی که نفست از سنگینی بالا نمی آید،
برای تمام آن لحظه هایی که گویا در کابوسی در حال فروافتادن از پرتگاهی به دوزخ هستی اما نمی رسی،
برای تمام آن اضطراب ها، دلهره ها، ناآرامی ها و مبهم بودن ها که حتی حضور هیچ کس التیام بخش نیست و به اصیل ترین شکل ممکن به این حقیقت پی می بری که "آدمی در نهایت، تنهاست"، برای آن وقت ها که می فهمی آدمی چقدر غریب افتاده است؛ اما نمی دانی از چه کسی یا از کجا،
باید "چیزی" باشد؛ هنری، کتابی، کلامی، وردی، ذکری، دعایی، رویایی، ترانه ای، نوحه ای... چیزی که سنگینی این لحظه ها را برایت سبک کند،
چیزی که ضربان قلب تو را تنظیم کند،
چیزی که تنهایی ات را خوشایند کند،
چیزی که تو را تا ساحل امنِ بعدی، به سلامت همراهی کند.
توی همین روزهای پرهیاهوی بودنِ آدم ها، برای لحظه های تنهایی و غربتتان توشه ای فراهم کنید...
دیدگاه ها (۱)

هیچ می‌گویی اسیری داشتم حالَش چه شد ؟خسته‌‌ی من نیمه جانی دا...

بارش باران همیشه باعث خوشحالی ما نمیشه به خصوص مردادماه که ف...

گاهی بعضی از آدم ها می شوند مُسَکِن زندگی ما ،تمام درد هایما...

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابدقصه ی نغز تو از غصه تهی ست ب...

ص ۶۸امدن آزاده تمام معادلاتم را به هم ریخت  باورش برایم‌ مشک...

نومیدی

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط