پارت هفتم

پارت هفتم



روزها به کندی می‌گذشتند.
دست دختر هنوز در گچ بود و پزشک توصیه کرده بود تا مدت‌ها استراحت کند.
برای دختری که همیشه فعال و پرجنب‌وجوش بود، این سخت‌ترین امتحان زندگی‌اش محسوب می‌شد.

اما چیزی بود که همه‌چیز را برایش تحمل‌پذیر می‌کرد:
یونگی.


---


صبح‌ها، قبل از آن‌که دختر از خواب بیدار شود، یونگی به آرامی وارد اتاق می‌شد.
پرده‌ها را کمی کنار می‌زد تا نور نرم صبحگاهی داخل شود.
لیوان آب را روی پاتختی می‌گذاشت و گاهی حتی صبحانه‌ای ساده، نان تست و شیر گرم آماده می‌کرد.

دختر یک روز با شیطنت گفت:

– «باورم نمیشه شما خودتون اینا رو درست کردین!»

یونگی اخم کرد و با سردی جواب داد:

– «غذای خاصی نیست. فقط چیزی که باید بخوری.»
ا
ما گوشه‌ی ل*ب‌هایش لرزید، انگار می‌خواست لبخند بزند اما جلوی خودش را گرفت.


---



حتی در دوران استراحت، درس تعطیل نشد.
یونگی کتاب‌ها را خودش می‌آورد و روی میز کنار تخت می‌گذاشت.

– «تو حتی با یه دست هم می‌تونی تمرین‌هاتو انجام بدی. بهونه نیار.»

دختر خندید:

– «می‌دونستم شما از این فرصتا هم نمی‌گذرید!»

اما در دلش می‌دانست، پشت این سختگیری، نگرانی و محبت پنهانی وجود دارد.


---


بیشتر از همه، شب‌ها بودند که دختر حس می‌کرد یونگی تغییر کرده.

گاهی نیمه‌شب بیدار می‌شد و می‌دید چراغ کم‌سو هنوز روشن است.
یونگی روی صندلی کنار تخت نشسته، سرش روی بازویش افتاده و خوابش برده مثل کسی که حتی در خواب هم نمی‌تواند فاصله بگیرد.

یک بار، وقتی پتو از روی دختر افتاده بود، یونگی بیدار شد و بی‌صدا آن را دوباره رویش کشید.
دستش لحظه‌ای روی شانه‌ی دختر مکث کرد.
دختر چشمانش را بسته نگه داشت، اما قلبش به تندی می‌تپید.


---


یک غروب بارانی، دختر آرام گفت:

– «آقا یونگی...»

– «هوم؟»

– «شما همیشه از همه فاصله می‌گیرین... چرا؟»


یونگی کمی مکث کرد.
نگاهش به پنجره بود، قطرات باران آرام پایین می‌لغزیدند.

– «چون از دست دادن، از هر چیزی سخت‌تره. وقتی به کسی نزدیک نشی، چیزی هم برای از دست دادن نداری.»

دختر لبخندی تلخ زد.

– «ولی اگه نزدیک نشین... هیچ‌وقت نمی‌فهمین داشتنِ اون آدم چه حس قشنگیه.»

این بار سکوت یونگی طولانی‌تر بود اما نگاهش وقتی به او برگشت، دیگر آن‌قدر سرد نبود.


---



با گذشت روزها، خانه کم‌کم رنگ گرفت.
دختر با خنده‌هایش فضای سنگین عمارت را روشن می‌کرد.
حتی یونگی، با تمام سردی‌اش، دیگر آن مرد تنها و ترسناک سابق نبود.

و دختر در دلش می‌دانست:

«این خونه دیگه مثل قبل سرد نیست... چون حالا یه قلب گرم وسطش می‌تپه.»


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت هشتم ( اخر )دختر حالا کاملاً بهبود یافته بود. دستش از گ...

تکپارتی درخواستی جونگکوکموضوع : اسلاید دوم هوای خونه سنگین ب...

پارت ششموقتی خبر به عمارت رسید، یونگی در حال مطالعه بود. خدم...

پارت پنجمآن شب، دختر بی‌قرار بود. روی تختش دراز کشیده بود، ا...

🎀در مبادله با او🎀🍬Part31🍬حاال بازدم نفساش به صورت تهیونگ برخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط