پارت وقتی میدزدتت و
پارت 3 وقتی (میدزدتت و....)
#هیونجین
زبونتو مثل بچه ها براش دراوردی.... و گرفتی
گمشو... گمشو.. بیرون.... میخام راحت باشم اینجا.. اَههه.
چند ثانیه بعد از اون نگاه سنگینش، تو زبونتو مثل بچهها براش درمیاری.
فضای زیرزمین یهو ساکتتر از قبل میشه.
یکی از افرادش زیر لب میگه: «یا خدا… این دیگه کیه…»
اون یکی آرومتر: «تمومه… ارباب الان منفجر میشه…»
تو با اخم میگی: «گمشو… گمشو بیرون… میخوام راحت باشم اینجا… اَهـه…»
هیونجین چند لحظه فقط خشکش میزنه.
بعد… میخنده.
نه اون خنده عصبی همیشگی. یه خنده کوتاه واقعی، اما خطرناک.
سرشو یه کم کج میکنه، زل میزنه بهت.
«راحت باشی؟ اینجا؟»
یکی از افرادش آروم میگه: «ارباب اجازه بدین ما—»
هیونجین بدون اینکه نگاه کنه، فقط دستشو میاره بالا. همه خفه میشن.
آروم میاد سمتت. اونقدر نزدیک که مجبور میشی سرتو ببری عقب.
«تو یا خیلی شجاعی… یا عقل نداری.»
تو: هم شجاعم هم عقل دارم مث تو که بی عقل نی..
که یهو دستشو میاره جلو، یهو زبونتو با دو انگشت میگیره و خیلی کوتاه میگه: «بکش تو.»
افرادش شوکه نگاتون میکنن.
یکی پچپچ میکنه: «اون هیچوقت اینقدر نزدیک نمیاد…»
اون یکی: «داره بازی میکنه باهاش…»
هی خم میشه کنار گوشت.
«راحتی رو من تعیین میکنم.»
بعد صاف میشه، رو به افرادش:
«بنداشو باز کنین. درو قفل کنین. کسی نزدیک نشه.»
همه با ناباوری نگاهش میکنن.
«ارباب؟!»
نگاهش تیز میشه.
«گفتم کسی نزدیک نشه.»
وقتی همه میرن بیرون، در با صدای سنگین بسته میشه.
میاد جلوت، دست به جیب، خیره.
«حالا راحت باش… ببینم چقدر دووم میاری وقتی من اینجام.»
و اون برق شیطونی تو چشمش، بدجور خبر از دردسر میده.
#هیونجین
زبونتو مثل بچه ها براش دراوردی.... و گرفتی
گمشو... گمشو.. بیرون.... میخام راحت باشم اینجا.. اَههه.
چند ثانیه بعد از اون نگاه سنگینش، تو زبونتو مثل بچهها براش درمیاری.
فضای زیرزمین یهو ساکتتر از قبل میشه.
یکی از افرادش زیر لب میگه: «یا خدا… این دیگه کیه…»
اون یکی آرومتر: «تمومه… ارباب الان منفجر میشه…»
تو با اخم میگی: «گمشو… گمشو بیرون… میخوام راحت باشم اینجا… اَهـه…»
هیونجین چند لحظه فقط خشکش میزنه.
بعد… میخنده.
نه اون خنده عصبی همیشگی. یه خنده کوتاه واقعی، اما خطرناک.
سرشو یه کم کج میکنه، زل میزنه بهت.
«راحت باشی؟ اینجا؟»
یکی از افرادش آروم میگه: «ارباب اجازه بدین ما—»
هیونجین بدون اینکه نگاه کنه، فقط دستشو میاره بالا. همه خفه میشن.
آروم میاد سمتت. اونقدر نزدیک که مجبور میشی سرتو ببری عقب.
«تو یا خیلی شجاعی… یا عقل نداری.»
تو: هم شجاعم هم عقل دارم مث تو که بی عقل نی..
که یهو دستشو میاره جلو، یهو زبونتو با دو انگشت میگیره و خیلی کوتاه میگه: «بکش تو.»
افرادش شوکه نگاتون میکنن.
یکی پچپچ میکنه: «اون هیچوقت اینقدر نزدیک نمیاد…»
اون یکی: «داره بازی میکنه باهاش…»
هی خم میشه کنار گوشت.
«راحتی رو من تعیین میکنم.»
بعد صاف میشه، رو به افرادش:
«بنداشو باز کنین. درو قفل کنین. کسی نزدیک نشه.»
همه با ناباوری نگاهش میکنن.
«ارباب؟!»
نگاهش تیز میشه.
«گفتم کسی نزدیک نشه.»
وقتی همه میرن بیرون، در با صدای سنگین بسته میشه.
میاد جلوت، دست به جیب، خیره.
«حالا راحت باش… ببینم چقدر دووم میاری وقتی من اینجام.»
و اون برق شیطونی تو چشمش، بدجور خبر از دردسر میده.
- ۴۶۲
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط