قسمت لحظههای ناب

---

قسمت ۱۲: لحظه‌های ناب

غروب بود و نور نارنجی خورشید روی سقف ساختمان‌ها می‌رقصید. ایزانا و قهرمان کنار رودخانه قدم می‌زدند، سکوتی دلنشین میانشان برقرار بود.

قهرمان به آرامی گفت:
«می‌دونی… وقتی با تو هستم، زمان انگار کند می‌شه.»

ایزانا لحظه‌ای سرش را به او نزدیک کرد و لبخندی نرم زد:
«منم همین حس رو دارم… انگار دنیا فقط مال ماست، حتی برای چند لحظه.»

صدای موج‌های رودخانه و نسیم ملایم، فضایی شاعرانه ایجاد کرده بود. ایزانا دستش را به آرامی در دست قهرمان گذاشت و گفت:
«تو… باعث شدی که بعد از همه دردها، دوباره بخندم و نفس بکشم.»

قهرمان لبخند زد و سرش را روی شانه ایزانا تکیه داد:
«و من همیشه اینجا خواهم بود… برای خنده‌هات، برای اشک‌هات، برای هر لحظه زندگی‌ات.»

ایزانا برای اولین بار بدون ترس و دیوارهای همیشگی‌اش، به قهرمان نزدیک شد و چشمانش را بست.
«پس… بیا این لحظه رو برای همیشه تو قلبمون نگه داریم.»

باد خنکی وزید و برگ‌های پاییزی روی آب رودخانه رقصیدند. ایزانا و قهرمان کنار هم، بدون نیاز به کلمات بیشتر، لحظه‌ای ناب از اعتماد، عشق و آرامش را تجربه کردند.


--
دیدگاه ها (۰)

---پارت ۱۳: بادهای نامطمئنصبح بود و ایزانا روی بالکن ایستاده...

---پارت ۱۴: راز پنهانشب بود و شهر با چراغ‌های روشنش درخشش مل...

---پارت ۱۱: آرامش بعد از طوفانصبح زود بود و خورشید با نور طل...

---پارت ۱۰: طغیان حقیقتایزانا و مرد ناشناس در خیابان خالی ای...

stranger vibe

چندپارتی☆p.2سرت به یک طرف پرت شد و چند ثانیه فقط زنگ گوش هات...

چپتر ۱۰ _ سقوط سایهسال ها از روزی که باربارا دوباره به دنیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط