گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم

گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پريشانى گيسوى تو سوگند نشد
دیدگاه ها (۰)

➰دلم بدون تو غمگین وبا تو افسرده استچه کرده‌ای کهز بود و نبو...

ز دوری تو نمردم چه لافِ مهر زنم؟که خاک بر سر من باد و مهربان...

➰عشق بر شانه‌ی هم چيدنِ چندين سنگ استگاه می‌ماند و ناگاه به ...

چه شبی ستشب شب. انجماد به تن تاریکی پیچیده ستنور، در راهروی ...

غــــم عشقت بحلاوت خورم و دلشادماین عبادت بارادت کنـــم و آز...

چه شودکه نازنینا،رُخ خود به من نمائیبه تبسّمی،نگاهی،گِرهی زِ...

عشق شرطی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط