غزلی نیست که در وصف تو کامل گردد

غزلی نیست که در وصف تو کامل گردد
دله زارم به فدایت که چه قابل گردد

در ره عشق تو جان میدهم و هستی خویش
گوشه چشمی بنمایی همه حاصل گردد

ماه من ؛ پرده برانداز ز روی مه خود
تا که چشم و دله من مست شمایل گردد

با خیال تو کنم ولوله در سینه بپا
نفسم بی تو بدان زهر هلاهل گردد

بی تو عمریست که سر میشود این تنهایی
کن قبول این دله دیوانه که عاقل گردد

کشتی_ عشق_ تو لنگر بزند در دله من
رد پای تو اگر نقش_ به ساحل گردد.....
دیدگاه ها (۲)

بی تو این دیده کجا میل به دیدن دارد قصه ی عشق مگر بی تو شن...

از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شودمشکل تو وفای من ، مشکل ...

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنمگلدان زرد یاد را با تو مع...

آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفتخیره در چشم تو آنقدر که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط