★وقتی تصادف میکنیو... (End)p⁴
★وقتی تصادف میکنیو... (End)p⁴
خیانت؟؟ منظورش چی بود؟؟ جیمین ادامه داد:"مینسو... یوجین کیه؟ چرا وقتی تولد اون بودی باید به من دروغ بگی؟پس موضوع خیانته دیگه!" دستشو گرفتم و گفتم:"اونجوری که فکر میکنی نیست... بزار برات توضیح بدم؛ بیا بشین اینجا" دستمو پس زد و گفت:"توضیح؟خیانت توضیح دادن داره؟؟" واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم که حرفمو باورکنه! جیمین رفت داخل سالن و داد زد:"مینسو من برات چی کم گذاشتم؟؟چرا باید بهم خیانت کنی؟"
وقتی صداش بالا میرفت تنم میلرزید... آروم گفتم:"جیمین تو مستی میشه فردا برات واقعیت رو توضیح بدم؟؟"
دوباره اومد داخل اتاق و کنارم نشست، دستمو گرفت و با صدای آروم گفت:"الان... الان توضیح بده"
خیلی یهویی مهربون شده بود و این منو میترسوند!
گفتم:"یوجین توی دبیرستان همکلاسی من بود... اون موقع اصلا صمیمی نبودیم، بعد این همه سال که همو توی کنسرت دیدیم، دوست شدیم ، اومدم یه شب بهت بگم اما بهم گفته بودی حتی حق ندارم با یه پسر دوست باشم... ترسیدم بگم! وقتی یا یوجین حرف زدم گفت یواش یواش خودش به تو میگه که ما دوست قدیمی هم هستیم"
جیمین نگاهم کرد و با پوزخند ترسناکی گفت:"قانعم نکرد..."
بلندم کرد و منو چسبوند به دیوار! جوری شروع به بوسیدنم کرد که انگار داشتم مجازات میشدم...
چند ثانیه بعد هلش دادم و گفتم:"چیکار داری میکنی؟؟؟ الکل داره خفم میکنه!!" اومد دوباره نزدیکم بشه که گفتم:"جیمین اگه یکم دیگه ادامه بدی از این خونه میرم و دیگه برنمیگردم!"
نشست روی تخت و یکم نگاهم کرد... وقتی دیگه داشتم میترسیدم، سرشو انداخت پایین و شروع به اشک ریختن کرد:"مینسو میخوای یه تصادف دیگه بیوفته گردن من؟؟" نشستم کنارش و سعی کردم دلداریش بدم...
وقتی یکم گذشت خوابم برد، بعد حدودا دو ساعت خواب با صدای شکستن چیزی بیدار شدم!
سریع رفتم سمت آشپزخونه و جیمین رو دیدم که رو پاش بند نیست!! اومدم کنار جیمین و پرسیدم:"چیکار میکنی؟؟این چه حالیه؟؟؟ کم مست بودی؟؟ سوجو های تو یخچال رو هم خوردی؟؟؟" شروع کرد به خندیدن و بعد چند ثانیه گلوش رو صاف کرد:"مینسووووو زن منه.... تو این خونه سوجو خوردن عیب داره و زنت دعوات میکنه!!! تازههههه با دوست قدیمیش حرف میزنه و به شوهرش نمیگههههه" از بامزه بودنش خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم و گفتم:" بشقاب شکستی؟"
نگام کرد و گفت:"تا وقتی دل من شکسته... شکستن بشقاب مهمه؟" سرمو انداختم پایین....
واقعا شرمنده بودم؛ یهو دیدم سرمو گرفت و مو هامو بوسید!
از اونجایی که تعادل نداشت یکم تلو تلو میخورد اما بغلم کرده بود... بغلش کردم و یهو گریه کردم! دست خودم نبود اما انگار از مهربونیش گریه میکردم!
با صدای آرومی گفت:"ببخشید یکم مستم ولی دلیل نمیشه بزارم ناراحت باشی... منو با یوجین آشنا کن، باشه؟؟"
موقعی که اشکامو پاک میکرد گفتم:"مرسی که هستی"
اون خیلی آرومم کرد! یهو با هم گفتیم:"دوست دارم"
جیمین گفت:"مینسو... دیگه تصادف نکن باشه؟؟"
خندیدم و گفتم:"باشه مهربون ترین شوهر دنیا"
قشنگ های من اگه فیک درخواستی دارید، تو کامنت یا دایرکت بهم بگید... راستی این فیک خوب بود؟
_ آگاتا★
خیانت؟؟ منظورش چی بود؟؟ جیمین ادامه داد:"مینسو... یوجین کیه؟ چرا وقتی تولد اون بودی باید به من دروغ بگی؟پس موضوع خیانته دیگه!" دستشو گرفتم و گفتم:"اونجوری که فکر میکنی نیست... بزار برات توضیح بدم؛ بیا بشین اینجا" دستمو پس زد و گفت:"توضیح؟خیانت توضیح دادن داره؟؟" واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم که حرفمو باورکنه! جیمین رفت داخل سالن و داد زد:"مینسو من برات چی کم گذاشتم؟؟چرا باید بهم خیانت کنی؟"
وقتی صداش بالا میرفت تنم میلرزید... آروم گفتم:"جیمین تو مستی میشه فردا برات واقعیت رو توضیح بدم؟؟"
دوباره اومد داخل اتاق و کنارم نشست، دستمو گرفت و با صدای آروم گفت:"الان... الان توضیح بده"
خیلی یهویی مهربون شده بود و این منو میترسوند!
گفتم:"یوجین توی دبیرستان همکلاسی من بود... اون موقع اصلا صمیمی نبودیم، بعد این همه سال که همو توی کنسرت دیدیم، دوست شدیم ، اومدم یه شب بهت بگم اما بهم گفته بودی حتی حق ندارم با یه پسر دوست باشم... ترسیدم بگم! وقتی یا یوجین حرف زدم گفت یواش یواش خودش به تو میگه که ما دوست قدیمی هم هستیم"
جیمین نگاهم کرد و با پوزخند ترسناکی گفت:"قانعم نکرد..."
بلندم کرد و منو چسبوند به دیوار! جوری شروع به بوسیدنم کرد که انگار داشتم مجازات میشدم...
چند ثانیه بعد هلش دادم و گفتم:"چیکار داری میکنی؟؟؟ الکل داره خفم میکنه!!" اومد دوباره نزدیکم بشه که گفتم:"جیمین اگه یکم دیگه ادامه بدی از این خونه میرم و دیگه برنمیگردم!"
نشست روی تخت و یکم نگاهم کرد... وقتی دیگه داشتم میترسیدم، سرشو انداخت پایین و شروع به اشک ریختن کرد:"مینسو میخوای یه تصادف دیگه بیوفته گردن من؟؟" نشستم کنارش و سعی کردم دلداریش بدم...
وقتی یکم گذشت خوابم برد، بعد حدودا دو ساعت خواب با صدای شکستن چیزی بیدار شدم!
سریع رفتم سمت آشپزخونه و جیمین رو دیدم که رو پاش بند نیست!! اومدم کنار جیمین و پرسیدم:"چیکار میکنی؟؟این چه حالیه؟؟؟ کم مست بودی؟؟ سوجو های تو یخچال رو هم خوردی؟؟؟" شروع کرد به خندیدن و بعد چند ثانیه گلوش رو صاف کرد:"مینسووووو زن منه.... تو این خونه سوجو خوردن عیب داره و زنت دعوات میکنه!!! تازههههه با دوست قدیمیش حرف میزنه و به شوهرش نمیگههههه" از بامزه بودنش خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم و گفتم:" بشقاب شکستی؟"
نگام کرد و گفت:"تا وقتی دل من شکسته... شکستن بشقاب مهمه؟" سرمو انداختم پایین....
واقعا شرمنده بودم؛ یهو دیدم سرمو گرفت و مو هامو بوسید!
از اونجایی که تعادل نداشت یکم تلو تلو میخورد اما بغلم کرده بود... بغلش کردم و یهو گریه کردم! دست خودم نبود اما انگار از مهربونیش گریه میکردم!
با صدای آرومی گفت:"ببخشید یکم مستم ولی دلیل نمیشه بزارم ناراحت باشی... منو با یوجین آشنا کن، باشه؟؟"
موقعی که اشکامو پاک میکرد گفتم:"مرسی که هستی"
اون خیلی آرومم کرد! یهو با هم گفتیم:"دوست دارم"
جیمین گفت:"مینسو... دیگه تصادف نکن باشه؟؟"
خندیدم و گفتم:"باشه مهربون ترین شوهر دنیا"
قشنگ های من اگه فیک درخواستی دارید، تو کامنت یا دایرکت بهم بگید... راستی این فیک خوب بود؟
_ آگاتا★
- ۱.۲k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط