من ، مرگ را زیسته ام ، من مرگ را به بی نفسی ، آن هنگام که

من ، مرگ را زیسته ام ، من مرگ را به بی نفسی ، آن هنگام که رفتی، و میدانستی ، به هوای بودنت ، دم ، فرو میبرم و بر میاورم. به هوایی که متبرک از نفس هایت بود ، زندگی را تاب می آوردم. ، من مرگ را زیسته ام ، به سکوتت ، با تو گفتم ، بی تو من ، نیستم ، تنهایم مگذار ، بی تو زندگی را زنده بودن را تاب ، نمی آورم ، چشمانت را نگاهت را از من دریغ مدار ، من مرگ را زیسته ام ، آن هنگام که چشمانت نیز ، هیچ نگفتند ، و لبانت نیز هم . رفتی ، جوانی و من نیز هم ، سکوت ماند و ، من که عمریست مرگ را می زییم ، به تمامی .
دیدگاه ها (۲)

و بــاز منو بــاز تــو ..غــرور .. سکوتــــ !اما،تا نزدیکـــ...

هنوز بدرود نگفته ای، دلم برایت تنگ شده است.چه بر من خواهد گذ...

در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند،و در آشکارااز...

تقدیم به همه خواهرهای گل خودم که وجودشون همیشه به من دلگرمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط