پارت یک
پارت یک
از زبان آوا:
قبل از اینکه چشام رو باز کنم،بوی آشنا و دماغ سوزون (بله دماغ سوزون😒) مایه ضد عفونی کننده و صدای بیب بیب دستگاه های احیا رو میشنوم و بعد چشمام خود به خود باز میشن.
بیمارستانم؟اما چرا؟وایسا،اصن چه اتفاقاتی افتاد؟آهان یادمه.آتش سوزی.وحشتناک بود.خدایا،چرا یادم اومد؟ چرا تک تک صحنه هاش بصورت یه فیلم عذاب آور و با جزئیات تو مغزم ثبت شدن؟ماجرا از سه روز پیش شروع شد: چند وقتی بود حال خوبی نداشتم.دکتر گفته بود آنفلوآنزا گرفتم. وایی، خیلی درد داشتم! تو گلوم انگار سیم خاردار بود و جفت سوراخ دماغام کیپ بودن!سردرد امونم رو بریده بود و نمیتونستم حرکت کنم و اکثر اوقات خواب بودم. تا اینکه بعد از دوروز که از تواب بیدار شدم و طبق معمول تنها بودم چون فقط با مادرم زندگی میکنم و اونم اصلا به من اهمیتی نمیده،وقتی از خواب بیدار شدم بوی شدید گاز رو حس نکردم. بزور بلند شدم تا برا خودم چایی درست کنم. وقتی کلید برق رو زدم....فقط یادمه یه صدای خیلی بلند شنیدم، حس کردم سرم محکم به یه جایی خورد و بعد..سیاهی کامل..
باعث شدم کل ساختمون منفجر بشه.وای خدایا....نمیدونم هنوز کسی زندس یا نه، یا مادرم کجاست.از پرستاری که داره الائم حیاتیم رو چک میکنه میپرسم:"ببخشید،مادرم هنوز نیومده؟"پرستاره گفت:"ها؟چیز..نه،هنوز نیومده!"قطعا داره یچی رو پنهان میکنه.اینو میفهمم.از بچگی میتونستم بفهمم حرفای آدما راسته یا دروغ و اینکه دارن چی رو پیدا میکنن.حتی اگر تمرکز میکردم، میتونستم ذهن بخونم.ولی خب،مادرم با بی رحمی تمام بهم گفته بود:"قدرت هات ترسناکن!حق نداری ازشون استفاده کنی!"منم زیاد ازشون استفاده نمیکردم ولی خب الان استثنایی بود.چشمام رو بستم و تمرکز کردم و تا سه شمردم...۱....۲...۳..و صدای فکر های پرستار تو سرم واضح شد:"دخترک بیچاره.مادرش خیلی بیرحمه.الان دوساله بدون اینکه بهش بگه رفته فرانسه و با یه مرد پولدار ازدواج کرده!وقتی بهش خبر انفجار رو دادیم،خندید و گفت حقش بود!اون واقعا مادره؟آخه مادر به این وحشتناکی؟"چشمام رو باز کردم و آه کشیدم.باید میدونستم.مادرم هیچوقت به فکرم نبود.همیشه سرم داد میکشید.اون یه مادر نبود،یه هیولا بود.البته نباید از یه مادر خونده انتظار زیادی داشت.منم وقتی اون منو به سرپرستی گرفت انتظار زیادی نداشتم،اما دیگه قرار نبود اینشکلی باشه.آها راستی،آره.من یتیمم.وقتی پنج سالم بود با خانوادم از ایران اومدیم نیویورک.که توی ی تصادف همشون....آره.هیچکسو نداشتم.بنابراین،پلیسا منو به یتیم خونه تحویل دادن.اونجا خیلی بهتر بود از اینجا.بگذریم.فکر کردم احتمالا دیگه اون منو به سرپرستی نداره.با این اوصاف،باید دوباره میرفتم یتیم خونه.
از زبان آوا:
قبل از اینکه چشام رو باز کنم،بوی آشنا و دماغ سوزون (بله دماغ سوزون😒) مایه ضد عفونی کننده و صدای بیب بیب دستگاه های احیا رو میشنوم و بعد چشمام خود به خود باز میشن.
بیمارستانم؟اما چرا؟وایسا،اصن چه اتفاقاتی افتاد؟آهان یادمه.آتش سوزی.وحشتناک بود.خدایا،چرا یادم اومد؟ چرا تک تک صحنه هاش بصورت یه فیلم عذاب آور و با جزئیات تو مغزم ثبت شدن؟ماجرا از سه روز پیش شروع شد: چند وقتی بود حال خوبی نداشتم.دکتر گفته بود آنفلوآنزا گرفتم. وایی، خیلی درد داشتم! تو گلوم انگار سیم خاردار بود و جفت سوراخ دماغام کیپ بودن!سردرد امونم رو بریده بود و نمیتونستم حرکت کنم و اکثر اوقات خواب بودم. تا اینکه بعد از دوروز که از تواب بیدار شدم و طبق معمول تنها بودم چون فقط با مادرم زندگی میکنم و اونم اصلا به من اهمیتی نمیده،وقتی از خواب بیدار شدم بوی شدید گاز رو حس نکردم. بزور بلند شدم تا برا خودم چایی درست کنم. وقتی کلید برق رو زدم....فقط یادمه یه صدای خیلی بلند شنیدم، حس کردم سرم محکم به یه جایی خورد و بعد..سیاهی کامل..
باعث شدم کل ساختمون منفجر بشه.وای خدایا....نمیدونم هنوز کسی زندس یا نه، یا مادرم کجاست.از پرستاری که داره الائم حیاتیم رو چک میکنه میپرسم:"ببخشید،مادرم هنوز نیومده؟"پرستاره گفت:"ها؟چیز..نه،هنوز نیومده!"قطعا داره یچی رو پنهان میکنه.اینو میفهمم.از بچگی میتونستم بفهمم حرفای آدما راسته یا دروغ و اینکه دارن چی رو پیدا میکنن.حتی اگر تمرکز میکردم، میتونستم ذهن بخونم.ولی خب،مادرم با بی رحمی تمام بهم گفته بود:"قدرت هات ترسناکن!حق نداری ازشون استفاده کنی!"منم زیاد ازشون استفاده نمیکردم ولی خب الان استثنایی بود.چشمام رو بستم و تمرکز کردم و تا سه شمردم...۱....۲...۳..و صدای فکر های پرستار تو سرم واضح شد:"دخترک بیچاره.مادرش خیلی بیرحمه.الان دوساله بدون اینکه بهش بگه رفته فرانسه و با یه مرد پولدار ازدواج کرده!وقتی بهش خبر انفجار رو دادیم،خندید و گفت حقش بود!اون واقعا مادره؟آخه مادر به این وحشتناکی؟"چشمام رو باز کردم و آه کشیدم.باید میدونستم.مادرم هیچوقت به فکرم نبود.همیشه سرم داد میکشید.اون یه مادر نبود،یه هیولا بود.البته نباید از یه مادر خونده انتظار زیادی داشت.منم وقتی اون منو به سرپرستی گرفت انتظار زیادی نداشتم،اما دیگه قرار نبود اینشکلی باشه.آها راستی،آره.من یتیمم.وقتی پنج سالم بود با خانوادم از ایران اومدیم نیویورک.که توی ی تصادف همشون....آره.هیچکسو نداشتم.بنابراین،پلیسا منو به یتیم خونه تحویل دادن.اونجا خیلی بهتر بود از اینجا.بگذریم.فکر کردم احتمالا دیگه اون منو به سرپرستی نداره.با این اوصاف،باید دوباره میرفتم یتیم خونه.
- ۲۱۳
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط