[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت ۲۰
با استرس و لرز روی مبل نشسته، و به اتاق با تم مشکی و میز کار روبه رو اش، فهمیده بود که قرار نیست به این آسونی از این عمارت خلاص بشه چون به شیوه دیگه ای شبیه به یه چاه وحشتناک میموند درحالیکه روی مبلمان اتاق شیک و مدرن نشسته بود زیر چشمی جونگ کوک را دید میزد، که جلوی پنجره بلند قامت اتاق کارش ایستاده نه سیگار میون انگشتانش قرار داشت هری از نگرانی سرش پایین افتاده بود عطر تلخ دود سیگار فضای اتاق رو پر کرده بود جونگ کوک نخ نیم سوخته سیگار رو میون انگشتانش چرخوند و دود غلیظی که به عمق ریه هایش فرستاده بود را آهسته بیرون داد در ذهن بهم ریخته اش کار های برادر بی عرض اش میچرخید مطمئن بود که داره یه غلطای میکنه، افکار پیچیده اش با صدای استرسی ولی ملایم هری از فکر کردن خارج شد
هری : ببخشیدا ولی من تا کی باید اینجا بمونم من نمیخوام با شما کار کنم
جونگ کوک پوفی عمیقی کشید چرخید و ته مانده سیگار سوخته اش را در جاسیگاری فلزی گذاشت با انگشت اش ابرو اش را خاروند و به طرف صندلی چرمی پشته میز اش رفت بلافاصله نشست
نگاهی تیز و تحلیلگر اش را به هری دوخت جونگ کوک : به کی سوک گفتم نباید بهت دورغ بگه اما چه میشه کرد اون دلش مهربونه نخواست اوله
کاری بترسی هان هری
تک به تک جملات اش لرزی به بدن دختره وارد میکرد یعنی چه کاری ازش میخواستند دست انگشتانش درهم قفل شدن اما هری دختر لجبازتری بود
هری : چند دفعه بهتون بگم نمیخوام هیچی نمیخوام نه صد میلیارد دلار نه کار
جونگ کوک با انگشت اش روی سطح چوبی میز ریتم گرفت و زبونش رو به آرومی روی لب هایش کشید عادتی که هر چند بار در روز با حرکت آغواگرانه ای روی اون لب های خوش فرم تکرارش کرد
جونگ کوک : بهتره از همین الان اینو بفهمی وقتی وارده این عمارت بشی دیگه راه برگشتی نداری
هری یا کمی عصبانیت لب زد : معلومه هست چی میگی من تو این سیاه چال نمیمونم
جونگ کوک خونسرد بدون حرفی از روی صندلی برخواسته به طرف قفسهی مشروب های دیواری اتاق کارش رفت جایی که بطری های ودکا شامپاین های مختلف به صورت مرتب و هنرمندانه در طبقات شیشه ای چیده شده بودن، یکی از اون ها رو برداشت و با دو لیوان کریستالی که از کنار قفسه در دست گرفته به طرفه هری قدم برداشت بلافاصله روی میزی که روبه روی مبل قرار داشت نشست از بطری هر دو لیوان رو پر کرد دختره درهمین حین سکوت کرده، فقط یه کارهایش خیره مانده بود
لیوان خودش رو به دست گرفته و نزدیک هری شد حال روبه رویش روی میز نشسته بود ...
پارت ۲۰
با استرس و لرز روی مبل نشسته، و به اتاق با تم مشکی و میز کار روبه رو اش، فهمیده بود که قرار نیست به این آسونی از این عمارت خلاص بشه چون به شیوه دیگه ای شبیه به یه چاه وحشتناک میموند درحالیکه روی مبلمان اتاق شیک و مدرن نشسته بود زیر چشمی جونگ کوک را دید میزد، که جلوی پنجره بلند قامت اتاق کارش ایستاده نه سیگار میون انگشتانش قرار داشت هری از نگرانی سرش پایین افتاده بود عطر تلخ دود سیگار فضای اتاق رو پر کرده بود جونگ کوک نخ نیم سوخته سیگار رو میون انگشتانش چرخوند و دود غلیظی که به عمق ریه هایش فرستاده بود را آهسته بیرون داد در ذهن بهم ریخته اش کار های برادر بی عرض اش میچرخید مطمئن بود که داره یه غلطای میکنه، افکار پیچیده اش با صدای استرسی ولی ملایم هری از فکر کردن خارج شد
هری : ببخشیدا ولی من تا کی باید اینجا بمونم من نمیخوام با شما کار کنم
جونگ کوک پوفی عمیقی کشید چرخید و ته مانده سیگار سوخته اش را در جاسیگاری فلزی گذاشت با انگشت اش ابرو اش را خاروند و به طرف صندلی چرمی پشته میز اش رفت بلافاصله نشست
نگاهی تیز و تحلیلگر اش را به هری دوخت جونگ کوک : به کی سوک گفتم نباید بهت دورغ بگه اما چه میشه کرد اون دلش مهربونه نخواست اوله
کاری بترسی هان هری
تک به تک جملات اش لرزی به بدن دختره وارد میکرد یعنی چه کاری ازش میخواستند دست انگشتانش درهم قفل شدن اما هری دختر لجبازتری بود
هری : چند دفعه بهتون بگم نمیخوام هیچی نمیخوام نه صد میلیارد دلار نه کار
جونگ کوک با انگشت اش روی سطح چوبی میز ریتم گرفت و زبونش رو به آرومی روی لب هایش کشید عادتی که هر چند بار در روز با حرکت آغواگرانه ای روی اون لب های خوش فرم تکرارش کرد
جونگ کوک : بهتره از همین الان اینو بفهمی وقتی وارده این عمارت بشی دیگه راه برگشتی نداری
هری یا کمی عصبانیت لب زد : معلومه هست چی میگی من تو این سیاه چال نمیمونم
جونگ کوک خونسرد بدون حرفی از روی صندلی برخواسته به طرف قفسهی مشروب های دیواری اتاق کارش رفت جایی که بطری های ودکا شامپاین های مختلف به صورت مرتب و هنرمندانه در طبقات شیشه ای چیده شده بودن، یکی از اون ها رو برداشت و با دو لیوان کریستالی که از کنار قفسه در دست گرفته به طرفه هری قدم برداشت بلافاصله روی میزی که روبه روی مبل قرار داشت نشست از بطری هر دو لیوان رو پر کرد دختره درهمین حین سکوت کرده، فقط یه کارهایش خیره مانده بود
لیوان خودش رو به دست گرفته و نزدیک هری شد حال روبه رویش روی میز نشسته بود ...
- ۱۶.۳k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط