وارث ابدی
وارث ابدی
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏
شب آرومآروم روی شهر سایه انداخته بود.
داخل تالار قصر، چند وزیر و فرمانده دور میز بزرگی جمع شده بودن.
همه نگاهشون به نقشهای بود که روی میز پهن شده بود.
یکی از فرماندها سکوت رو شکست.
_ هنوز هویت اون فرد مشخص نشده.
وزیر کنارش گفت.
_ لباساش به مردم شهر نمیخورد. احتمال داره از یه سرزمین دیگه اومده باشه.
یکی دیگه مخالفت کرد.
_ اگه از سرزمین دیگه بود، باید مدرکی همراهش پیدا میشد.
فرمانده آروم گفت.
_ شاید هم کسی نخواسته هویتش مشخص بشه.
چند لحظه سکوت برقرار شد و همه منتظر نظر امپراتور بودن.
ولن نگاهش رو از روی نقشه برداشت.
_ مدرکی نیست...بنابر این میتونه نظر هرکدومتون منطقی باشه...
حرفی زده نشد.
_ از فردا، نگهبانای مرزی تعداد گشتهاشون رو بیشتر کنن.
_ اطاعت، عالیجناب.
_ و خبر این اتفاق از قصر بیرون نره.
یکی از وزیرها پرسید.
_ نگران ایجاد شایعه هستید؟
ولن آروم جواب داد.
_ بله...این شایعه ممکنه ترس به دل مردم بندازه.
همون موقع...
بیرون قصر و داخل شهر.
رستوران کوچیک خانواده جئون مثل بیشتر شبها شلوغ بود.
بوی غذا تمام فضای رستوران رو پر کرده بود.
پدر دویون پشت اجاق با مهارت غذا درست میکرد.
مادرش سفارش مشتریا رو مینوشت.
دویون هم سینی به دست، بین میزا رفتوآمد میکرد.
هنوز مثل پدرش آشپز حرفهای نشده بود.
بیشتر غذاها رو برای مشتریا میبرد و ظرفای خالی رو جمع میکرد.
اون با همه با احترام رفتار میکرد.
همین اخلاق آروم و لبخند همیشگیش باعث شده بود مشتریای زیادی رستورانشون رو دوست داشته باشن.
یکی از مشتریای همیشگی زیر لب گفت.
_ اون پسر... هر روز مودبتر از دیروزه.
دوستش خندید.
_ آره... آدم دلش میخواد فقط بشینه نگاش کنه...راستش خیلی توجهمو جلب کرده.
چند نفر دیگه هم آروم لبخند زدن.
_ حق داری..
دویون که ظرفای خالی رو جمع میکرد، متوجه نگاه چند نفر شد.
طبق عادت همیشگیش، سرش رو پایین انداخت.
_ چیزی لازم دارید؟
یکی از مشتریای جوون لبخند زد.
_ نه... فقط میخواستم از غذا تشکر کنم.
دویون تعظیم کوتاهی کرد.
_ خوشحالم که خوشتون اومده.
_ اسم شما چیه؟
_ دویون....جئون دویون..
_ اسم قشنگیه.
دویون با خجالت لبخند زد.
_ ممنونم.
همون موقع صدای مادرش از پشت پیشخوان بلند شد.
_ پسرم...اون میز کنار پنجره هنوز غذاش آماده نشده.
_ چشم مادر..
دویون سریع سینی رو برداشت و به سمت آشپزخونه رفت.
مادرش با لبخند نگاهش کرد.
اون خوب میدونست پسرش، با اون اخلاق آروم و چهرهی معصومش، ناخواسته توجه خیلیا رو جلب میکنه.
اما تنها چیزی که برای خودش مهم بود...
این بود که دویون، همون پسر مهربون و سادهای بمونه که همیشه بوده و توسط نگاها ی مردم بهش روحیشو از دست نده و تغییر نکنه.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*دوتا پارت تقدیمتون،شرط پارت بعدی:
۱۰تا لایک،۱۳ تا کامنت❤
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟏
شب آرومآروم روی شهر سایه انداخته بود.
داخل تالار قصر، چند وزیر و فرمانده دور میز بزرگی جمع شده بودن.
همه نگاهشون به نقشهای بود که روی میز پهن شده بود.
یکی از فرماندها سکوت رو شکست.
_ هنوز هویت اون فرد مشخص نشده.
وزیر کنارش گفت.
_ لباساش به مردم شهر نمیخورد. احتمال داره از یه سرزمین دیگه اومده باشه.
یکی دیگه مخالفت کرد.
_ اگه از سرزمین دیگه بود، باید مدرکی همراهش پیدا میشد.
فرمانده آروم گفت.
_ شاید هم کسی نخواسته هویتش مشخص بشه.
چند لحظه سکوت برقرار شد و همه منتظر نظر امپراتور بودن.
ولن نگاهش رو از روی نقشه برداشت.
_ مدرکی نیست...بنابر این میتونه نظر هرکدومتون منطقی باشه...
حرفی زده نشد.
_ از فردا، نگهبانای مرزی تعداد گشتهاشون رو بیشتر کنن.
_ اطاعت، عالیجناب.
_ و خبر این اتفاق از قصر بیرون نره.
یکی از وزیرها پرسید.
_ نگران ایجاد شایعه هستید؟
ولن آروم جواب داد.
_ بله...این شایعه ممکنه ترس به دل مردم بندازه.
همون موقع...
بیرون قصر و داخل شهر.
رستوران کوچیک خانواده جئون مثل بیشتر شبها شلوغ بود.
بوی غذا تمام فضای رستوران رو پر کرده بود.
پدر دویون پشت اجاق با مهارت غذا درست میکرد.
مادرش سفارش مشتریا رو مینوشت.
دویون هم سینی به دست، بین میزا رفتوآمد میکرد.
هنوز مثل پدرش آشپز حرفهای نشده بود.
بیشتر غذاها رو برای مشتریا میبرد و ظرفای خالی رو جمع میکرد.
اون با همه با احترام رفتار میکرد.
همین اخلاق آروم و لبخند همیشگیش باعث شده بود مشتریای زیادی رستورانشون رو دوست داشته باشن.
یکی از مشتریای همیشگی زیر لب گفت.
_ اون پسر... هر روز مودبتر از دیروزه.
دوستش خندید.
_ آره... آدم دلش میخواد فقط بشینه نگاش کنه...راستش خیلی توجهمو جلب کرده.
چند نفر دیگه هم آروم لبخند زدن.
_ حق داری..
دویون که ظرفای خالی رو جمع میکرد، متوجه نگاه چند نفر شد.
طبق عادت همیشگیش، سرش رو پایین انداخت.
_ چیزی لازم دارید؟
یکی از مشتریای جوون لبخند زد.
_ نه... فقط میخواستم از غذا تشکر کنم.
دویون تعظیم کوتاهی کرد.
_ خوشحالم که خوشتون اومده.
_ اسم شما چیه؟
_ دویون....جئون دویون..
_ اسم قشنگیه.
دویون با خجالت لبخند زد.
_ ممنونم.
همون موقع صدای مادرش از پشت پیشخوان بلند شد.
_ پسرم...اون میز کنار پنجره هنوز غذاش آماده نشده.
_ چشم مادر..
دویون سریع سینی رو برداشت و به سمت آشپزخونه رفت.
مادرش با لبخند نگاهش کرد.
اون خوب میدونست پسرش، با اون اخلاق آروم و چهرهی معصومش، ناخواسته توجه خیلیا رو جلب میکنه.
اما تنها چیزی که برای خودش مهم بود...
این بود که دویون، همون پسر مهربون و سادهای بمونه که همیشه بوده و توسط نگاها ی مردم بهش روحیشو از دست نده و تغییر نکنه.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
*دوتا پارت تقدیمتون،شرط پارت بعدی:
۱۰تا لایک،۱۳ تا کامنت❤
- ۸۶
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط