بلند داد زد :

بلند داد زد :
" خداااااا .. "
بلند تر ..
" خدااااااااااااا .. "
صداش میلرزید .. دلِ منم ازین حالش میلرزید ..
بغضش بالاخره شکست .. روی دو زانو خم شد .. انگار دیگه نمیتونست وزنشو تحمل کنه ..
دوییدم طرفش و سرشو توو بغلم گرفتم .. تند تند میگفتم " من قربونِ دلت .. گریه کن .. گریه کن سبک شی .. "
نفساش سنگین بود .. دستمو فشار میداد.. میدونستم گریه کردن براش سختِ .. میدونستم چه فشاری روشه .. میدونستم میخواد بازم وایسه .. ولی میدونستمم که نمیتونه .. میدونستمم که شکسته
صداش که دراومد انگار تهِ یه چاهِ عمیق بود نه توو بغلم .. لب زد شاید فقط .. و من شنیدم که باز گفت " خدااا... "
دیدگاه ها (۴)

لعنتی... کجایــــــی ببــینـــــی با مـــــــن کا...

هوان را هر نفس از تیرها فریادهاستلیک صحرا پر ز بانگ خنده صیا...

برای نسل بعد از خودم مینویسم...اگر خواستید از ما یاد کنید ما...

فقط کافیستهر از گاهی در زندگیپشت کنی به تمامِ آنهایی کهچشمِ ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ناخوداگاه دوییدم ...

جادویی عشق part ۵۶يعني چي؟ این چه ربطي به رونالد داره؟ اونم ...

سکوت پیستPart:⁸¹_نه تو هیوا نیستی مطمئنم که هیوا نیستی+از کج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط