نور میخیزد از پشت پنجره ای به سمت باغی تناور

نور می‌خیزد از پشت پنجره ای ، به سمت باغی تناور .
که شاید زیباست اما نه از پشت چشمانم ، درد و سرما تا بیخ گلویم می آیند ، دستی متجاوز که می‌خواهد صورتم را بپوشاند و مرا به سمت تخت پرتاب کند .
باری دیگر به آغوش خواب پناه ببرم ؟
آن هم  در پشت پنجره ای یخ زده از مه ، به همراه نورِ مرموزی از کلکسیون چینی های دکوری ، در قفسه ای خاک گرفته ، با چوب برجسته در گوشهٔ قلبم که میدانم یک تکه گوشت نیست چون هر روزه تا زمانی که نور وجود دارد ، به خوبی مزرعه هایی را تصور می‌کند که در محوطه شان صدای آوازی می آید آرامش بخش ... البته شاید هم در کودکی بر من تلقین شده و هرگز نابود خواهد شد ، صدایی که انگار از گلوی زنی بیرون می آید که گیسوانش را روی مبلمان چوبی یک خانه خاک گرفته پهن کرده و نوری به او تعلق دارد که کدر است .
همان نور مرموز ، که کلکسیونِ گوشهٔ قلبم را به یادم می آورد .
و نوازش اش ، به لطافت یک پتوی نرم میماند .
دیگر چیزی نیست که مرا خسته کند از نرم بودن ، از نور درندهٔ صبحگاه ...
نمیدانم آن زن کیست که شاید جریان فجیع زندگی او را از یادم میبرد و گاه به یادم می آورم ، درست زمانی که تمام آدم ها گورشون رو گم می‌کنند بیرون این خانه ، من آرام ترین هستم ....
دیدگاه ها (۰)

مسافرت روز سفر آغشته شده به خستگی می‌رسد ، و باید خسته مسافر...

معدن را فراموش کن پیر مرد دوستِ پیر من ...بیا بریم .امروز هم...

سرما و گرما ، هردو ...گاهی به هم نزدیک می‌شوند ، آنقدر نزدیک...

علاقهٔ زیبایی بود .و البته بعد از یک سانحهٔ مسخره رانندگی شک...

امروز به جایی شلیک کردن که پنج کیلومتر یا کمتر از من فاصله د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط