باران

باران
میراث خانوادگی ما بود!
کوچک که بودم
از سقف خانه ی ما میچکید؛
بزرگ که شدم
از چشمانم!

#حسین_پناهی
دیدگاه ها (۱)

بار فراق بستم و ، جز پای خویش راکردم وداع جملهٔ اعضای خویش ر...

آسمان قلبش گرفته روسری را باز کنگیس برصورت بچرخان و خسوف آغا...

با آن همه نیاز که من داشتم به توپرهیز عاشقانه من ناگزیر بودم...

می‌شود به‌جای خواب به ریل‌هاو کفش‌هاو چشم‌ها فکر کردو نتیجه ...

خدا . خدای همه هست اما همه با خدا نیستند ....

نقاشی ی خودم توی بچگی بزرگ که شدم فهمیدم که چقدر حق کشیدم:)

💜💜“تو” با قلب ویرانه من چه کردی؟ببین عشق دیوانه من چه کردیدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط