باران

باران
میراث خانوادگی ما بود!
کوچک که بودم
از سقف خانه ی ما میچکید؛
بزرگ که شدم
از چشمانم!

#حسین_پناهی
دیدگاه ها (۱)

بار فراق بستم و ، جز پای خویش راکردم وداع جملهٔ اعضای خویش ر...

آسمان قلبش گرفته روسری را باز کنگیس برصورت بچرخان و خسوف آغا...

با آن همه نیاز که من داشتم به توپرهیز عاشقانه من ناگزیر بودم...

می‌شود به‌جای خواب به ریل‌هاو کفش‌هاو چشم‌ها فکر کردو نتیجه ...

وقتی کوچک بودمفکر می‌کردم آدم‌ها چقدر بزرگند و ترس برم می‌دا...

بچه بودم فکر میکردم بدترین تکلیف دنیا ریاضیه، تا اینکه بزرگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط