همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 118.
"ویو پارک دوین"
هنوز همه از خبر ازدواج سوآ و هیون وو شوکه بودیم.
من یه لیوان آب برداشتم و یه نفس سر کشیدم.
+«وای...»
+«من هنوز هضم نکردم شما زن و شوهرین.»
ملیس خندید.
_«من از روز اول هضمش کرده بودم.»
همه لبخند زدن.
اما...
هیون وو هنوز ساکت بود.
نگاهش روی بلیت هواپیما مونده بود.
سوآ آروم دستش رو گرفت.
بعد رو به همه گفت:
+«یه چیز دیگه هم هست...»
همه نگاش کردیم.
سوآ نفس عمیقی کشید.
+«من...»
+«قرار نیست با هیون وو برم آمریکا.»
لبخندها همون لحظه محو شد.
من با تعجب گفتم:
+«چی؟»
جونگ کوک هم اخم کرد.
_«یعنی چی؟»
هیون وو آروم جواب داد.
_«کارهای خانوادگی که پیش اومده، هنوز مشخص نیست چقدر طول بکشه.»
سوآ ادامه داد.
+«ممکنه چند ماه...»
+«یا حتی بیشتر.»
+«من نمیخوام کارم رو اینجا رها کنم.»
+«و اونم نمیخواد به خاطر من، با خیال راحت به خانوادهش نرسه.»
ملیس آروم پرسید:
_«پس...»
_«مدتی از هم دور میمونین؟»
سوآ با لبخند تلخی سر تکون داد.
+«آره...»
+«فعلاً همین تصمیم رو گرفتیم.»
اتاق دوباره ساکت شد.
من به سوآ نگاه کردم.
+«سخته...»
سوآ لبخند زد.
+«خیلی سخته.»
+«ولی...»
نگاهش رو به هیون وو داد.
+«ازدواج یعنی فقط کنار هم بودن نیست.»
+«گاهی یعنی به هم اعتماد داشته باشین...»
+«حتی وقتی بینتون هزاران کیلومتر فاصلهست.»
هیون وو دست سوآ رو محکمتر گرفت.
_«به محض اینکه اوضاع درست بشه...»
_«برمیگردم.»
سوآ لبخند زد.
+«منم همینجا منتظر میمونم.»
جونگ کوک با احترام به هر دو نگاه کرد.
_«هر تصمیمی گرفتین...»
_«امیدوارم بهترین نتیجه رو براتون داشته باشه.»
هیون وو سرش رو خم کرد.
_«ممنون، رئیس.»
من که هنوز ناراحت بودم، آروم رفتم سمت سوآ.
بدون اینکه چیزی بگم...
بغلش کردم.
+«قول بده هر روز باهاش تماس تصویری بگیری.»
سوآ بین خنده و بغض گفت:
+«قول.»
ملیس هم به جمعمون اضافه شد و هر سه همدیگه رو بغل کردیم.
هیون وو با لبخند به ما نگاه میکرد.
زیر لب گفت:
_«خوشحالم...»
_«که وقتی من نیستم...»
_«سوآ تنها نمیمونه.»
جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود.
برای لحظهای نگاهش به من افتاد.
بعد خیلی آروم، طوری که فقط خودش بشنوه، زمزمه کرد:
_«گاهی...»
_«آدم تازه وقتی احتمالِ دوری رو میبینه...»
_«میفهمه بودنِ یه نفر چقدر براش ارزش داره...»
و بیاختیار...
نگاهش چند ثانیه بیشتر روی دوین ماند.
پارت 118.
"ویو پارک دوین"
هنوز همه از خبر ازدواج سوآ و هیون وو شوکه بودیم.
من یه لیوان آب برداشتم و یه نفس سر کشیدم.
+«وای...»
+«من هنوز هضم نکردم شما زن و شوهرین.»
ملیس خندید.
_«من از روز اول هضمش کرده بودم.»
همه لبخند زدن.
اما...
هیون وو هنوز ساکت بود.
نگاهش روی بلیت هواپیما مونده بود.
سوآ آروم دستش رو گرفت.
بعد رو به همه گفت:
+«یه چیز دیگه هم هست...»
همه نگاش کردیم.
سوآ نفس عمیقی کشید.
+«من...»
+«قرار نیست با هیون وو برم آمریکا.»
لبخندها همون لحظه محو شد.
من با تعجب گفتم:
+«چی؟»
جونگ کوک هم اخم کرد.
_«یعنی چی؟»
هیون وو آروم جواب داد.
_«کارهای خانوادگی که پیش اومده، هنوز مشخص نیست چقدر طول بکشه.»
سوآ ادامه داد.
+«ممکنه چند ماه...»
+«یا حتی بیشتر.»
+«من نمیخوام کارم رو اینجا رها کنم.»
+«و اونم نمیخواد به خاطر من، با خیال راحت به خانوادهش نرسه.»
ملیس آروم پرسید:
_«پس...»
_«مدتی از هم دور میمونین؟»
سوآ با لبخند تلخی سر تکون داد.
+«آره...»
+«فعلاً همین تصمیم رو گرفتیم.»
اتاق دوباره ساکت شد.
من به سوآ نگاه کردم.
+«سخته...»
سوآ لبخند زد.
+«خیلی سخته.»
+«ولی...»
نگاهش رو به هیون وو داد.
+«ازدواج یعنی فقط کنار هم بودن نیست.»
+«گاهی یعنی به هم اعتماد داشته باشین...»
+«حتی وقتی بینتون هزاران کیلومتر فاصلهست.»
هیون وو دست سوآ رو محکمتر گرفت.
_«به محض اینکه اوضاع درست بشه...»
_«برمیگردم.»
سوآ لبخند زد.
+«منم همینجا منتظر میمونم.»
جونگ کوک با احترام به هر دو نگاه کرد.
_«هر تصمیمی گرفتین...»
_«امیدوارم بهترین نتیجه رو براتون داشته باشه.»
هیون وو سرش رو خم کرد.
_«ممنون، رئیس.»
من که هنوز ناراحت بودم، آروم رفتم سمت سوآ.
بدون اینکه چیزی بگم...
بغلش کردم.
+«قول بده هر روز باهاش تماس تصویری بگیری.»
سوآ بین خنده و بغض گفت:
+«قول.»
ملیس هم به جمعمون اضافه شد و هر سه همدیگه رو بغل کردیم.
هیون وو با لبخند به ما نگاه میکرد.
زیر لب گفت:
_«خوشحالم...»
_«که وقتی من نیستم...»
_«سوآ تنها نمیمونه.»
جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود.
برای لحظهای نگاهش به من افتاد.
بعد خیلی آروم، طوری که فقط خودش بشنوه، زمزمه کرد:
_«گاهی...»
_«آدم تازه وقتی احتمالِ دوری رو میبینه...»
_«میفهمه بودنِ یه نفر چقدر براش ارزش داره...»
و بیاختیار...
نگاهش چند ثانیه بیشتر روی دوین ماند.
- ۲.۷k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط