PR

#P𝗔R𝗧 : 83
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
ــ امیدوارم وقتی حقیقت رو فهمیدی، ازم متنفر نشی...

ده دقیقه گذشت.
هوا سنگین‌تر از قبل شده بود و سکوت عجیبی کل فضای خونه‌ی تذیس رو گرفته بود. از پشت شیشه‌های بزرگ خونه

یک ماشین مشکی رنگ ، از اون مدل‌های گرون و شیک آروم جلوی خونه ایستاد
درِ ماشین که باز شد جونگکوک بدون این‌که حتی لحظه‌ای معطل کنه لارا رو که هنوز بیهوش بود، محکم‌تر توی بـغـلش جا‌به‌جا کرد.

چهره‌ی لارا خیس عرق بود نفس‌هاش بریده بریده می‌اومد و حتی توی خواب هم انگار راحت نبود. ابروهاش گره خورده بود و انگشت‌هاش ناخودآگاه کمی توی لباس جونگکوک جمع شده بود
انگار هنوز هم از چیزی فرار می‌کرد، حتی وقتی بیهوش بود.

جونگکوک نگاه کوتاهی به صورتش انداخت و زیر لب چیزی نامفهوم گفت. بعد با قدم‌های محکم به سمت ماشین رفت. راننده که مَرد میان‌سالی بود ، تا جونگکوک رو دید سریع سلام کرد و درِ عقب رو برایش باز نگه داشت.

جونگکوک با احتیاط لارا رو داخل ماشین نشوند، طوری که سرش به شیشه نخوره. بعد خودش هم کنارش نشست و به راننده اشاره کرد حرکت کند.
ماشین آرام از جلوی خونه‌ی تذیس دور شد و توی جنگل تاریک پیچید.

«سه روز بعد»
«ظهر12:۰۰»

لارا با صدای جونگکوک که اسمش رو صدا می‌زد، کم‌کم بیدار شد اومد.
چند بار پلک زد
نور اتاق براش زیادی بود و باعث شد چشم‌هاش رو ریز کنه
آروم سرش رو چرخوند و اول سقف سفید، بعد دیوارهای شیک و بعد جونگکوک رو دید که نزدیکش نشسته بود.

با گیجی کامل پرسید:اینجا کجاست؟

جونگکوک با همون نگاه خونسردش جواب داد:خونه‌ی من.

لارا نفس عمیقی کشید
انگار تازه یادش اومده بود چه اتفاقی افتاده.

چند لحظه به سقف خیره موند، بعد دوباره روی تخت دراز کشید و چشم‌هاش رو بست.
ولی این بار خوابش نبرد. ذهنش پر بود از سوال و ترس و خشم.

جونگکوک بدون این‌که چیزی بگه، کنار تخت دراز کشید و خیلی عادی لارا رو توی بـغـلش کشید.
لارا اول خواست خودش رو عقب بکشه، اما بدنش هنوز سنگین بود و حوصله‌ی مقاومت نداشت.

جونگکوک با لحنی که انگار داره سرزنشش می‌کنه گفت:یه روز کامل خوابیدی. باز می‌خوای بخوابی؟

لارا یه‌دفعه مثل برق‌گرفته‌ها از روی تخت بلند شد.
چشم‌هاش گرد شده بود و با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.

+چییی؟ سه روز؟

جونگکوک خیلی راحت سر تکان داد:اره...ولی عادیه
بعد اون همه شوک، بدنت باید خودش رو جمع‌وجور کنه.

لارا با دست موهاش رو عقب زد و با صدای گرفته‌ای گفت:یعنی من سه روزه اینجام؟

جونگکوک چیزی نگفت
فقط نگاهش کرد.
لارا با عصبانیت و گیجی از تخت پایین اومد ، چند قدم توی اتاق راه رفت و دوباره برگشت سمتش.

+من باید برگردم خونه‌ام... باید برم سر کارم
نمی‌تونم همین‌جوری اینجا بمونم.

جونگکوک آروم نشست و با لحنی جدی گفت:کی گفته برمی‌گردی به زندگی قبلیت؟
وقتی قراره زن من بشی.

لارا با ناباوری بهش خیره شد و بعد با تردید گفت:یعنی واقعاً می‌خوای با من ازدواج کنی؟

جونگکوک لبخند کمرنگی زد، همون لبخندی که بیشتر از هرچیزی ترسناک بود چون بیش از حد مطمئن به نظر می‌رسید.

ــ چرا نباید بخوام؟ وقتی عاشقتم و مال منی چرا زنم نشی؟

لارا اخم کرد و با عصبانیت گفت:پس اون هانولِ عفریته چی؟
دیدگاه ها (۴)

#P𝗔R𝗧 : 84#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 82#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 81#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 77#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط