love in the dark⑦⑦

love in the dark⑦⑦

چند ساعت بعد
همه خواب بودن
و من دلم گرفته بود چراغ مطالعه روشن بود و داشتم به آلبوم عکس ها سه نفرمون نگاه میکردم
جونگکوک چیکار کردی با زندگیمون چرا یه دختر باید اینکارو انجام بده
من فکر کردم برمیگردی اما هیچوقت فکر نمیکردم مراسم ازدواجت با هوجو رو ببینم
اشکام پایانی نداشت دلم پر بود میخواستم با صدای بلند گریه کنم اما نمیتونستم
فکر میکردم به آخر زندگیم رسیدم
خیلی حالم بود امشب
چاقویی که کنارم بود برداشتم
تنها کاری که میتونم انجام بدم
فقط میتونم خودم رو تموم کنم
چاقو رو گرفتم سمت دستم و میخواستم روی رگ دستم بکشم که نگاهم به یومی افتاد که خوابیده بود
من یه مادرم نمیتونم اینکار رو کنم خودم بدون مادر بزرگ شدم اما نمیتونم اجازه بدم بچم بدون مادر بزرگ بشه یومی عزیزم
من بخاطر یومی اینکار رو انجام نمیدم چون یومی همه ی زندگیم هست.....
فقط با قرص خوابم میبرد مجبور شدم قرص خواب بخورم تا بتونم بخوابم...

کوک
هوجو: جونگکوک خیلی خوشحالم که بهم رسیدیم
کوک: فقط یک سال چطور میتونم یک سال تحملت کنم
هوجو: جونگکوک من دوست دارم سعی میکنم بهترین زندگی رو برات بسازم میتونم قول بدم میتونیم مثل چند سال پیش باشیم
کوک: متوجه نیستی؟ نمیفهمی؟ من زن دارم
هوجو: داشتی یعنی داری اون منم نه کس دیگه ای
کوک: اما مهم کسیه که تو دلمه که اون
ا/تس و دخترم یومی
هوجو: یه زمانی به ا/ت هم میگفتی که من تو دلتم و بعد عاشقش شدی
کوک: لطفا دهنت رو ببند و برو بخواب قرار ما فقط ازدواج به مدت یک سال
هوجو: ببین من برام مهم نیست چیکار میکنی و بهم اهمیت نمیدی مهم اینه که هنه میدونند زن تو منم و ا/ت دیگه نیست برنده ی این مسابقه منم نه ا/ت... شب بخیر..

دو هفته بعد..
ا/ت: عزیزم اینجا بشین من برم یه چیز بخرم میام
یومی: باشه
ا/ت: فدات شم کسی اومد هیچی نگو تا من نیومدم باشه
یومی: باشه
ا/ت: آفرین دختر قشنگم

چند دقیقه بعد
کوک
تو پارک خودم تنها نشسته بودم داشتم آبمیوه میخوردم دلم برای یومی خیلی تنگ شده بود زنگ زدم به ا/ت رد تماس کرد
حتی نمیتونستم برم خونه ی داداشش که یومی رو ببینم
چشمم به دختری افتاد که روی نیمکتی نشسته بود و تنها بود خیلی شبیه یومی بود رفتم نزدیک تر و این شباهت بیشتر بیشتر میشد که غیرممکن بود یکی با این شباهت به دخترم که بله اون یومی بود
کوک: یومی؟
برگشت نگاهی بهم کرد
لبخندی زد و محکم پرید تو بغلم
کوک: عزیزم خودتی؟
یومی: بابا دلم برات تنگ شده بود کی برگشتی؟
کوک: امروز
یومی: یعنی میتونیم برگردیم خونه
کوک: منم دلم برات تنگ شده بود قشنگم خودت تنها اینجا چیکار میکنی؟
یومی: مامان رفت گفت زود برمیگردم
بابا برام چی خریدی؟
کوک: چی دوست داری؟
یومی: عروسک بزرگ خرس صورتییی
کوک: بله خریدم


#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
دیدگاه ها (۴)

Love in the dark⑦⑥تق تق تقا/ت: بله چانگمی: بیا شام آمادستا/ت...

Love in the dark⑦⑤چانهی: چرا گریه میکنی؟ حرف بزن این وقت شب ...

love in the dark⑦⓪فردا صبحدست کوچولویی روی صورتم حس کردم چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط