#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 12
چند دقیقه بعد پشت ساختمان مدرسه ایستاده بودیم
دست هایم روی زانو هایم بود
به سختی نفس می کشیدم
{من... دیگه.. هیچ وقت.. با شما دوتا... جایی نمیام}
یونگی که کنار دیوار ایستاده بود گفت:
{این رو قبلا هم گفتی}
{این بار جدی میگم}
یونگی با لحنی مطمئنان گفت
{مطمئن باش از سر کنجکاویتم قرار دوباره با ما جایی بیای}
جونگکوک ساکت بود
به سمتش برگشتم
{تو}
سرش را بالا آورد
{من؟}
{آره، تو}
{؟}
{حالا توضیح بده}
اخم کرد
{چی رو؟}
{همه چیز رو}
{اتیلدا-}
{نه!}
صدایم بلند شد
{تو گفتی اون مرد پنج سال پیش مرده بعد همون مرد پشت پنجره ظاهر شد بعد وارد خونه شد بعد ما مجبور شدیم از پنجره فرار کنیم!}
جونگکوک چیزی نگفت
{پس حالا بهم بگو اون کیه؟}
سکوت
یونگی نگاهش را پایین انداخت
و همین کافی بود
{شما دوتا میدونید}
جونگکوک آرام گفت:
{متاسفانه}
قلبم فشرده شد
{از اول می دونستید}
{نه}
{پس از کی می دونستی؟}
جونگکوک به سمت مدرسه نگاه کرد
{از پنج سال پیش}
خندیدم
اما خنده ام عصبی بود
{عالیه}
{اتیلدا-}
{نه، واقعا عالیه}
به هر دویشان نگاه کردم
{من امروز وارد این مدرسه شدم^ امروز فهمیدم سونگهو گم شده^ امروز فهمیدم مادرم ممکنه اینجا بوده باشه^ امروز یک مرد مرده رو دیدم که عکس مادرم رو دستش گرفته بود}
نفسم لرزید
{و شما دوتا از پنج سال پیش همه چیز رو میدونستید خیلی هم عالی}
یونگی آرام گفت:
{همه چیز رو نمیدونیم}
{اما بیشتر از من می دونید}
هیچ کس جواب نداد
چند ثانیه بعد،جونگکوک گفت
..... 🦖⚧
حمایتت کنیددد حمایتا دارن کم میشن هااا🥺😭
𝗽𝗮𝗿𝘁 12
چند دقیقه بعد پشت ساختمان مدرسه ایستاده بودیم
دست هایم روی زانو هایم بود
به سختی نفس می کشیدم
{من... دیگه.. هیچ وقت.. با شما دوتا... جایی نمیام}
یونگی که کنار دیوار ایستاده بود گفت:
{این رو قبلا هم گفتی}
{این بار جدی میگم}
یونگی با لحنی مطمئنان گفت
{مطمئن باش از سر کنجکاویتم قرار دوباره با ما جایی بیای}
جونگکوک ساکت بود
به سمتش برگشتم
{تو}
سرش را بالا آورد
{من؟}
{آره، تو}
{؟}
{حالا توضیح بده}
اخم کرد
{چی رو؟}
{همه چیز رو}
{اتیلدا-}
{نه!}
صدایم بلند شد
{تو گفتی اون مرد پنج سال پیش مرده بعد همون مرد پشت پنجره ظاهر شد بعد وارد خونه شد بعد ما مجبور شدیم از پنجره فرار کنیم!}
جونگکوک چیزی نگفت
{پس حالا بهم بگو اون کیه؟}
سکوت
یونگی نگاهش را پایین انداخت
و همین کافی بود
{شما دوتا میدونید}
جونگکوک آرام گفت:
{متاسفانه}
قلبم فشرده شد
{از اول می دونستید}
{نه}
{پس از کی می دونستی؟}
جونگکوک به سمت مدرسه نگاه کرد
{از پنج سال پیش}
خندیدم
اما خنده ام عصبی بود
{عالیه}
{اتیلدا-}
{نه، واقعا عالیه}
به هر دویشان نگاه کردم
{من امروز وارد این مدرسه شدم^ امروز فهمیدم سونگهو گم شده^ امروز فهمیدم مادرم ممکنه اینجا بوده باشه^ امروز یک مرد مرده رو دیدم که عکس مادرم رو دستش گرفته بود}
نفسم لرزید
{و شما دوتا از پنج سال پیش همه چیز رو میدونستید خیلی هم عالی}
یونگی آرام گفت:
{همه چیز رو نمیدونیم}
{اما بیشتر از من می دونید}
هیچ کس جواب نداد
چند ثانیه بعد،جونگکوک گفت
..... 🦖⚧
حمایتت کنیددد حمایتا دارن کم میشن هااا🥺😭
- ۲.۹k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط