مال من باش
مال من باش
Part:14
لارا ویو
آقای کیم واقعاً لطف بزرگی در حقم کرد این خیلی به نفعم بود حتی اینجوری میتونستم زودتر یه خونه کوچیک بخرم. درسته امشب برام شب سختی بود نمیتونستم از من هضمش کنم برای اولین بار به یه نفر آسیب زدم ولی خدا را شکر نمرده طرف ، و اما جون پسر کوچیک خاندان کیم رو نجات دادم این باعث شد یه مقام خیلی خوب بگیرم و همینطور باعث حسادت بعضی از افراد تیمم همچین با حسادت نگاه میکنند که انگار ارث باباشونو خوردم... هی میرن و میان با تکه بهم میگن دخترو چه به این کارا ، حیف که نمیتونم به همشون بگم سیکتیر چون باید ادب و نجابتمو اینجا حفظ کنم.
ساعت طرفهای ۴ صبح بود اصلاً خوابم نمیبرد تشنه شده بودم به خاطر همین از اتاقم اومدم بیرون و توی راهرو راه رفتم... عجیبه تا حالا به عکسهای روی دیوار توجه نکرده بودم... انگار از نفر اولی که قدرت رو به خاندان کیم داده روی دیوارهای این خونه ثبت شده بود تا وارث امروزی... هیچکسو نمیشناختم ، جلوتر که رفتم عکس آقای کیمو دیدم... بعد از آقای عکس یه پسر جوون بود ، فکر کنم این همون پسر اوله که وارث بعدیه که البته الانم مثل اینکه وراثت دست اونه فقط خارج از کشوره...
بعدش رفتم توی آشپزخونه ، یه لیوان آب خنک خوردم... من فقط ۱۷ سالمه ببین دارم چیا رو تجربه میکنم...از پنجره آشپزخونه یه تازه پرنور دیدم...بهش خیره شدم که ناخودآگاه یه قطره اشک گونمو خیس کرد...
چرا؟ علت اشکم چی بود یااا همه میدونن در واقع باید بگم کی بود؟
خوب دیگه معلومه آقای بزرگ جئون جونگ کوک...
چشماش برام مثل ستاره توی شب میموند... تازه بارها این را هم به خودش گفته بودم ، موقعی که میخواست نازمو بکشه هر دفعه...می گفت:
ـ خوشگل خانومم ، چشمای ستارهای جونگ کوکت چشم به انتظارت بمونه؟...
ولی حالا حتماً دیگه این لقبها برای هیونا هست... انقدر رابطهشون الکی شکل گرفت اصلاً هیچکس نمیدونه چی شد ولی یه جوری ناز هیونا رو میکشه که من تا حالا تجربه نکرده بودم...شاید برای من هوس بود برای اون عشق!
برگشتم تو اتاقم و خوابیدم...
ادامه دارد...
حمایت فرشته ها؟
بریزید سرم که چرا دیر میذارم حق دارید حق دارید
Part:14
لارا ویو
آقای کیم واقعاً لطف بزرگی در حقم کرد این خیلی به نفعم بود حتی اینجوری میتونستم زودتر یه خونه کوچیک بخرم. درسته امشب برام شب سختی بود نمیتونستم از من هضمش کنم برای اولین بار به یه نفر آسیب زدم ولی خدا را شکر نمرده طرف ، و اما جون پسر کوچیک خاندان کیم رو نجات دادم این باعث شد یه مقام خیلی خوب بگیرم و همینطور باعث حسادت بعضی از افراد تیمم همچین با حسادت نگاه میکنند که انگار ارث باباشونو خوردم... هی میرن و میان با تکه بهم میگن دخترو چه به این کارا ، حیف که نمیتونم به همشون بگم سیکتیر چون باید ادب و نجابتمو اینجا حفظ کنم.
ساعت طرفهای ۴ صبح بود اصلاً خوابم نمیبرد تشنه شده بودم به خاطر همین از اتاقم اومدم بیرون و توی راهرو راه رفتم... عجیبه تا حالا به عکسهای روی دیوار توجه نکرده بودم... انگار از نفر اولی که قدرت رو به خاندان کیم داده روی دیوارهای این خونه ثبت شده بود تا وارث امروزی... هیچکسو نمیشناختم ، جلوتر که رفتم عکس آقای کیمو دیدم... بعد از آقای عکس یه پسر جوون بود ، فکر کنم این همون پسر اوله که وارث بعدیه که البته الانم مثل اینکه وراثت دست اونه فقط خارج از کشوره...
بعدش رفتم توی آشپزخونه ، یه لیوان آب خنک خوردم... من فقط ۱۷ سالمه ببین دارم چیا رو تجربه میکنم...از پنجره آشپزخونه یه تازه پرنور دیدم...بهش خیره شدم که ناخودآگاه یه قطره اشک گونمو خیس کرد...
چرا؟ علت اشکم چی بود یااا همه میدونن در واقع باید بگم کی بود؟
خوب دیگه معلومه آقای بزرگ جئون جونگ کوک...
چشماش برام مثل ستاره توی شب میموند... تازه بارها این را هم به خودش گفته بودم ، موقعی که میخواست نازمو بکشه هر دفعه...می گفت:
ـ خوشگل خانومم ، چشمای ستارهای جونگ کوکت چشم به انتظارت بمونه؟...
ولی حالا حتماً دیگه این لقبها برای هیونا هست... انقدر رابطهشون الکی شکل گرفت اصلاً هیچکس نمیدونه چی شد ولی یه جوری ناز هیونا رو میکشه که من تا حالا تجربه نکرده بودم...شاید برای من هوس بود برای اون عشق!
برگشتم تو اتاقم و خوابیدم...
ادامه دارد...
حمایت فرشته ها؟
بریزید سرم که چرا دیر میذارم حق دارید حق دارید
- ۲.۷k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط