Anya x Damian پارت۵۷
_خانم؟جناب دیمیتروس تشیف آوردن
جولیت:اوه! دیمیتروس اومد؟! الان میام!
جولیت کتاب توی دستشو بست و از روی صندلی بلند شد یکم خودشو مرتب کرد و از اتاق بیرون اومد و از پله ها اومد پایین
جولیت:خوش اومدی دیمیتری جونم(≡^∇^≡)
دیمیتروس:اوه درود جولیت
جولیت:خببببب....تعریف کن بگو چی شد؟
دیمیتروس:پدر گفتش که...تا دامیان پیداش نشه و قرار داد ازدواج رو با خانواده ی پایلت امضا نکنه.....قرار نیست که من رئیس حذب وحدت ملی بشم
جولیت:چی؟! برادرت چی ربطی به این مسئله داره؟
دیمیتروس:عجله نکن هنوز زوده من به این زودیا قرار نیست جا پای بابام بزارم حداقل باید ۳۰ سالم بشه هنوز ۵ سال دیگه مونده
جولیت:میگم....دیمیتری تو....نگران برادرت نیستی؟
دیمیتروس:دیمیتری اسم من نیست جولیت من دیمیتروسم!💢
جولیت:خوب اسم کاملت خیلی سخته(T_T)
دیمیتروس دستشو آورد بالا و سر جولیت رو ناز کرد و گفت:مهم نیست هر چی میخوای صدام کن ببخشید سرت داد زدم
جولیت:اشکالی نداره عزیزم!ꉂ(ˊᗜˋ*)♡
دیمیتروس یکم سرخ شد و گفت:میشه کتمو بگیری ببری آویزونش کنی....جولی؟
جولیت با کلی ذوق گفت:آره آره حتما عزیز دلم(≧∇≦)/
جولیت کت دیمیتروس رو گرفت و رفت توی اتاق و روی جا لباسی آویزونش کرد دیمیتروس هم رفت روی مبل نشست و به خدمتکار گفت که برای خودش و جولیت چای بیارن جولیت هم اومد و کنار دیمیتروس نشست و گفت:نگفتی نگران دامیانی یا نه
دیمیتروس:اوه خدای من سوالای سخت نپرس ازم(T_T)
جولیت:تو خیلیییییی دوسش داری درسته؟(〃^ω^〃)
دیمیتروس دوباره سرخ شد و گفت:آره خوب...بالاخره اون برادرمه.....ولی خوب....مطمعنم که حالش خوبه مخصوصا وقتی کنار کسی هست که خیلی دوسش داره من مطمعن مطمعنم که حالش خوبه
جولیت:دامیان ساما باید خیلی اون دختره رو دوست داشته باشه که تصمیم بگیره باهاش فرار کنه درسته؟
دیمیتروس:آره....حتما همینطوره
جولیت:بیا منو تو هم باهم دیگه فرار کنیم( ̄∇ ̄)
دیمیتروس:ها؟ چرا؟
جولیت:فک کن میخوان ما رو هم از هم جدا کنن بعد تو بیا دست منو بگیر و دوتایی باهم فرار کنیم≧﹏≦
در همین لحظه خدمت کار ها چای آوردن دیمیتروس فنجون چای رو برداشت و یکم از چای خورد و گفت:خانواده هامون مارو از هم جدا نمیکنن چون ما قرار داد ازدواج بستیم
جولیت لبخندی زد لبخندی که سعی میکرد غم توی دلش رو پنهان کنه جولیت گفت:یعنی اگه ما قرارداد ازدواج نمی بستیم.....تو هیچ وقت عاشق من نمیشدی درسته؟ الانم عاشقم نیستی....فقط مجبوری باهام زندگی کنی........
دیمیتروس فنجون چای رو روی میز گذاشت و گفت:درسته مجبورم باهات زندگی کنم.......پدرم منو مجبور به خیلی کارا میکرد ولی.......
دیمیتروس لبخند گرمی زد و گفت:ولی خوشحالم! خوشحالم که بابام منو اجبار به این ازدواج کرد خوشحالم که مجبورم باهات زندگی کنم جولی
جولیت:واییییییی خدای من دیمیترییییییی!!!!بیا بغلممممممم
دیمیتروس:آ_آروم تر جولیت! مراقب باش الان نزدیک بود چایی بریزه روم!
جولیت:خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم خیلیییییییی دوست دارمممممممم╥﹏╥
_آخخخخخ چقد بدنم درد میکنه.....اینجا دیگه کجاست؟من کجام؟! صبر کن ببینم آنیا کجاست؟!
دامیان با اون همه دردی که داشت سریع از روی تختی که روش دراز کشیده بود بلند شد خیلی براش عجیب بود. اون دقیقا چطوری اومده بود توی اون اتاق اصلا یادش نمیومد که تاحالا همچین جایی اومده یا نه
اون در اتاق رو باز کرد و ناگهان صدای خنده های بلندی از اتاق نشیمن اومد و صدای آشنایی گفت:خدای من آقای پیتر شما توی شعبده بازی حرف ندارین!
_پس چی؟شوهر نازنین منو دست کم گرفته بودی؟ شوهر من تو همه چی عالیه!
_هی بس کن سونیا انقد ازم تعریف نکن خجالتم میدی
دامیان با خودش گفت:صبر ببینم فکر کنم صدای آنیا رو شنیدم!
دامیان از اتاق بیرون اومد اما دوباره تعادلشو از دست داد و افتاد رو زمین
_هوممم؟؟اون صدای چی بود؟ آنیا چان میشه زحمتشو بکشی بری بالا ببینی صدای چی بوده؟ اگه اون عروسک کنار راه رو بود لطفا بلندش کن و بزارش سر جاش
آنیا:چشم خانم سونیا
جولیت:اوه! دیمیتروس اومد؟! الان میام!
جولیت کتاب توی دستشو بست و از روی صندلی بلند شد یکم خودشو مرتب کرد و از اتاق بیرون اومد و از پله ها اومد پایین
جولیت:خوش اومدی دیمیتری جونم(≡^∇^≡)
دیمیتروس:اوه درود جولیت
جولیت:خببببب....تعریف کن بگو چی شد؟
دیمیتروس:پدر گفتش که...تا دامیان پیداش نشه و قرار داد ازدواج رو با خانواده ی پایلت امضا نکنه.....قرار نیست که من رئیس حذب وحدت ملی بشم
جولیت:چی؟! برادرت چی ربطی به این مسئله داره؟
دیمیتروس:عجله نکن هنوز زوده من به این زودیا قرار نیست جا پای بابام بزارم حداقل باید ۳۰ سالم بشه هنوز ۵ سال دیگه مونده
جولیت:میگم....دیمیتری تو....نگران برادرت نیستی؟
دیمیتروس:دیمیتری اسم من نیست جولیت من دیمیتروسم!💢
جولیت:خوب اسم کاملت خیلی سخته(T_T)
دیمیتروس دستشو آورد بالا و سر جولیت رو ناز کرد و گفت:مهم نیست هر چی میخوای صدام کن ببخشید سرت داد زدم
جولیت:اشکالی نداره عزیزم!ꉂ(ˊᗜˋ*)♡
دیمیتروس یکم سرخ شد و گفت:میشه کتمو بگیری ببری آویزونش کنی....جولی؟
جولیت با کلی ذوق گفت:آره آره حتما عزیز دلم(≧∇≦)/
جولیت کت دیمیتروس رو گرفت و رفت توی اتاق و روی جا لباسی آویزونش کرد دیمیتروس هم رفت روی مبل نشست و به خدمتکار گفت که برای خودش و جولیت چای بیارن جولیت هم اومد و کنار دیمیتروس نشست و گفت:نگفتی نگران دامیانی یا نه
دیمیتروس:اوه خدای من سوالای سخت نپرس ازم(T_T)
جولیت:تو خیلیییییی دوسش داری درسته؟(〃^ω^〃)
دیمیتروس دوباره سرخ شد و گفت:آره خوب...بالاخره اون برادرمه.....ولی خوب....مطمعنم که حالش خوبه مخصوصا وقتی کنار کسی هست که خیلی دوسش داره من مطمعن مطمعنم که حالش خوبه
جولیت:دامیان ساما باید خیلی اون دختره رو دوست داشته باشه که تصمیم بگیره باهاش فرار کنه درسته؟
دیمیتروس:آره....حتما همینطوره
جولیت:بیا منو تو هم باهم دیگه فرار کنیم( ̄∇ ̄)
دیمیتروس:ها؟ چرا؟
جولیت:فک کن میخوان ما رو هم از هم جدا کنن بعد تو بیا دست منو بگیر و دوتایی باهم فرار کنیم≧﹏≦
در همین لحظه خدمت کار ها چای آوردن دیمیتروس فنجون چای رو برداشت و یکم از چای خورد و گفت:خانواده هامون مارو از هم جدا نمیکنن چون ما قرار داد ازدواج بستیم
جولیت لبخندی زد لبخندی که سعی میکرد غم توی دلش رو پنهان کنه جولیت گفت:یعنی اگه ما قرارداد ازدواج نمی بستیم.....تو هیچ وقت عاشق من نمیشدی درسته؟ الانم عاشقم نیستی....فقط مجبوری باهام زندگی کنی........
دیمیتروس فنجون چای رو روی میز گذاشت و گفت:درسته مجبورم باهات زندگی کنم.......پدرم منو مجبور به خیلی کارا میکرد ولی.......
دیمیتروس لبخند گرمی زد و گفت:ولی خوشحالم! خوشحالم که بابام منو اجبار به این ازدواج کرد خوشحالم که مجبورم باهات زندگی کنم جولی
جولیت:واییییییی خدای من دیمیترییییییی!!!!بیا بغلممممممم
دیمیتروس:آ_آروم تر جولیت! مراقب باش الان نزدیک بود چایی بریزه روم!
جولیت:خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم خیلیییییییی دوست دارمممممممم╥﹏╥
_آخخخخخ چقد بدنم درد میکنه.....اینجا دیگه کجاست؟من کجام؟! صبر کن ببینم آنیا کجاست؟!
دامیان با اون همه دردی که داشت سریع از روی تختی که روش دراز کشیده بود بلند شد خیلی براش عجیب بود. اون دقیقا چطوری اومده بود توی اون اتاق اصلا یادش نمیومد که تاحالا همچین جایی اومده یا نه
اون در اتاق رو باز کرد و ناگهان صدای خنده های بلندی از اتاق نشیمن اومد و صدای آشنایی گفت:خدای من آقای پیتر شما توی شعبده بازی حرف ندارین!
_پس چی؟شوهر نازنین منو دست کم گرفته بودی؟ شوهر من تو همه چی عالیه!
_هی بس کن سونیا انقد ازم تعریف نکن خجالتم میدی
دامیان با خودش گفت:صبر ببینم فکر کنم صدای آنیا رو شنیدم!
دامیان از اتاق بیرون اومد اما دوباره تعادلشو از دست داد و افتاد رو زمین
_هوممم؟؟اون صدای چی بود؟ آنیا چان میشه زحمتشو بکشی بری بالا ببینی صدای چی بوده؟ اگه اون عروسک کنار راه رو بود لطفا بلندش کن و بزارش سر جاش
آنیا:چشم خانم سونیا
- ۷۱۴
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط