صدای بی صدا مث یه کوه بلند

صدای بی صدا مث یه کوه بلند

مثل یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد...

با دستهای فقیر با چشمهای محروم

با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد...

شب، با تابوت سیاه نشست توی چشماش

خاموش شد ستاره افتاد رو خاک.

سایه ش هم نمی موند هرگز پشت سرش

غمگین بود و خسته تنهای تنها ...

با لبهای تشنه به عکس یه چشمه

نرسید تا ببینه  قطره….قطره…..

قطره ی آب….قطره ی آب ....

در شب بی تپش این طرف اون طرف

می اوفتاد تا بشنفه صدا...صدا..

صدای پا…..صدای پا .

....
دیدگاه ها (۱)

....

.......

اینم اولیش ( :البته سایز عکس کوچیک شده

حیوون خونگی من خخخخ

اتــاق 𝟕𝟎𝟕⁴«بالاخره برگشتی...»جونگکوک همون‌جا وایساد.«چی؟»پی...

فیک پری کوچولو

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط