---
---
# 🩸 Red Line | مرز سرخ
## پارت ۲ | اولین شب
صدای تیراندازی هر لحظه نزدیکتر میشد.
هانا بیاختیار یک قدم عقب رفت.
«این... اینجا چه خبره؟»
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در حالت چهرهاش اسلحه را روی کمرش گذاشت.
«اتاقت طبقه دومه.»
هانا با ناباوری نگاهش کرد.
«شوخی میکنی؟ بیرون دارن تیراندازی میکنن!»
«دقیقاً.»
«پس باید زنگ بزنیم پلیس!»
جونگکوک برای اولین بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
آن نگاه آنقدر سرد بود که هانا ناخودآگاه سکوت کرد.
«پلیس... آخرین جاییه که باید زنگ بزنی.»
در همان لحظه صدای انفجار خفیفی از بیرون شنیده شد.
شیشههای عمارت لرزیدند.
دو مرد مسلح با عجله وارد اتاق شدند.
«رئیس! از سمت غربی حمله کردن.»
جونگکوک فقط یک سؤال پرسید:
«چند نفر؟»
«حدود پانزده نفر.»
«رهبرشون؟»
«هنوز مشخص نیست.»
جونگکوک آرام سری تکان داد.
«پنج دقیقه.»
دو مرد بدون حرف از اتاق خارج شدند.
هانا با دهانی نیمهباز به او خیره مانده بود.
«تو... رئیس اینایی؟»
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
«برو توی اتاقت.»
«ولی...»
«همین الان.»
...
چند دقیقه بعد، هانا داخل اتاقش ایستاده بود.
اتاق بزرگ، مرتب و ساده بود.
یک تخت دونفره.
کتابخانهای پر از کتابهای پزشکی.
و پنجرهای که رو به باغ مهآلود باز میشد.
«کتاب پزشکی؟»
با تعجب یکی از کتابها را برداشت.
داخل صفحه اول فقط یک جمله نوشته شده بود:
«دانش، جان نجات میدهد.»
امضا...
jk.
هانا زیر لب گفت:
«جونگکوک ...؟»
قبل از اینکه بیشتر فکر کند، صدای رگبار دوباره بلند شد.
تق تق تق...
نور چراغهای حیاط خاموش و روشن میشد.
کنجکاوی امانش نداد.
آرام پرده را کنار زد.
چند مرد سیاهپوش بین درختها میدویدند.
ناگهان...
جونگکوک را دید.
وسط باران.
بدون کوچکترین ترسی.
در حالی که با آرامش دستور میداد.
همه از او فرمان میبردند.
چند ثانیه بعد، یکی از مهاجمان از پشت به سمتش شلیک کرد.
«مواظب باش!»
هانا ناخودآگاه فریاد زد.
جونگکوک درست در آخرین لحظه خم شد.
گلوله از کنار شانهاش رد شد.
او در یک حرکت مهاجم را خلع سلاح کرد.
اما...
صدای فریاد یکی از افرادش بلند شد.
«رئیس! از پشت سرت!»
هانا نفسش را حبس کرد.
مردی نقابدار از پشت درخت بیرون آمد و اسلحهاش را مستقیم به سمت جونگکوک گرفت...
**ادامه دارد...
شرط ها : ۶ بازنشر ، ۱۶ لایک ، کامنت هم یادتون نره
# 🩸 Red Line | مرز سرخ
## پارت ۲ | اولین شب
صدای تیراندازی هر لحظه نزدیکتر میشد.
هانا بیاختیار یک قدم عقب رفت.
«این... اینجا چه خبره؟»
جونگکوک بدون کوچکترین تغییری در حالت چهرهاش اسلحه را روی کمرش گذاشت.
«اتاقت طبقه دومه.»
هانا با ناباوری نگاهش کرد.
«شوخی میکنی؟ بیرون دارن تیراندازی میکنن!»
«دقیقاً.»
«پس باید زنگ بزنیم پلیس!»
جونگکوک برای اولین بار مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
آن نگاه آنقدر سرد بود که هانا ناخودآگاه سکوت کرد.
«پلیس... آخرین جاییه که باید زنگ بزنی.»
در همان لحظه صدای انفجار خفیفی از بیرون شنیده شد.
شیشههای عمارت لرزیدند.
دو مرد مسلح با عجله وارد اتاق شدند.
«رئیس! از سمت غربی حمله کردن.»
جونگکوک فقط یک سؤال پرسید:
«چند نفر؟»
«حدود پانزده نفر.»
«رهبرشون؟»
«هنوز مشخص نیست.»
جونگکوک آرام سری تکان داد.
«پنج دقیقه.»
دو مرد بدون حرف از اتاق خارج شدند.
هانا با دهانی نیمهباز به او خیره مانده بود.
«تو... رئیس اینایی؟»
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
«برو توی اتاقت.»
«ولی...»
«همین الان.»
...
چند دقیقه بعد، هانا داخل اتاقش ایستاده بود.
اتاق بزرگ، مرتب و ساده بود.
یک تخت دونفره.
کتابخانهای پر از کتابهای پزشکی.
و پنجرهای که رو به باغ مهآلود باز میشد.
«کتاب پزشکی؟»
با تعجب یکی از کتابها را برداشت.
داخل صفحه اول فقط یک جمله نوشته شده بود:
«دانش، جان نجات میدهد.»
امضا...
jk.
هانا زیر لب گفت:
«جونگکوک ...؟»
قبل از اینکه بیشتر فکر کند، صدای رگبار دوباره بلند شد.
تق تق تق...
نور چراغهای حیاط خاموش و روشن میشد.
کنجکاوی امانش نداد.
آرام پرده را کنار زد.
چند مرد سیاهپوش بین درختها میدویدند.
ناگهان...
جونگکوک را دید.
وسط باران.
بدون کوچکترین ترسی.
در حالی که با آرامش دستور میداد.
همه از او فرمان میبردند.
چند ثانیه بعد، یکی از مهاجمان از پشت به سمتش شلیک کرد.
«مواظب باش!»
هانا ناخودآگاه فریاد زد.
جونگکوک درست در آخرین لحظه خم شد.
گلوله از کنار شانهاش رد شد.
او در یک حرکت مهاجم را خلع سلاح کرد.
اما...
صدای فریاد یکی از افرادش بلند شد.
«رئیس! از پشت سرت!»
هانا نفسش را حبس کرد.
مردی نقابدار از پشت درخت بیرون آمد و اسلحهاش را مستقیم به سمت جونگکوک گرفت...
**ادامه دارد...
شرط ها : ۶ بازنشر ، ۱۶ لایک ، کامنت هم یادتون نره
- ۷۷۲
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط