「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 82
✦.................................
قلبش آرام فرو ریخت
«+ تهیونگ از اول... دوست جونگکوک بود...»
جونگکوک تماس را جواب داد، چند ثانیه فقط گوش داد،هیچ واکنشی روی صورتش دیده نمیشد... آخر سر خیلی کوتاه گفت:
_ باشه.
تماس را قطع کرد و گوشی را روی میز گذاشت، نگاهش روی صورت نیکی ماند
_ خوبی؟
نیکی خیلی آرام سر تکان داد
+ آره...
اما خودش هم میدانست دروغ گفته، جونگکوک چیزی نگفت فقط دوباره مشغول غذا شد
چند دقیقه بعد... شام تمام شده بود، نیکی ظرفها را جمع کرد. جونگکوک خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. نیکی سینی را بلند کرد و به سمت سینک رفت چند قدم بیشتر برنداشته بود که...
دستهی یکی از بشقابها از بین انگشت هایش سر خورد
+ آخ-
صدای شکستن شیشه در آشپزخانه پیچید؛ بشقاب روی زمین خرد شد یکی از تکههای تیز شیشه، کف دست نیکی را شکافت
برای یک لحظه همهچیز ساکت شد، چند قطره خون، آرام روی سرامیک سفید چکید
جونگکوک همان لحظه از جایش بلند شد و خودش را به نیکی رساند تا نگاهش به کف دست نیکی افتاد، مردمک چشمهایش جمع شد؛
خون از بین انگشتهای ظریف نیکی پایین میریخت و روی سرامیک سفید قطره قطره پخش میشد. جونگکوک بدون اینکه حتی یک ثانیه تلف کند، کنار او روی زانو نشست
_ دستتو بده.
نیکی خواست بگوید چیزی نیست اما جونگکوک خودش مچ دستش را گرفت؛ انگار نه دست نیکی بلکه دست خودش بریده بود، اخم عمیقی بین ابروهایش افتاده بود... چند ثانیه فقط زخم را نگاه کرد، بعد ناگهان بلند شد
_ تکون نخور.
با قدمهای سریع از آشپزخانه بیرون رفت، نیکی مات نگاهش میکرد. کمتر از چند ثانیه بعد، جونگکوک با جعبهی کمکهای اولیه برگشت و دوباره روبهرویش نشست.
درِ جعبه را باز کرد، پنبه و بتادین را بیرون آورد، خیلی آرام کف دست نیکی را بین انگشتهای بزرگش گرفت و نیکی فقط نگاهش کرد
جونگکوک پنبه را به بتادین آغشته کرد، به محض اینکه روی زخم کشید...
+ آخ...
انگشتهای نیکی ناخودآگاه جمع شدند، جونگکوک همان لحظه دست نگه داشت؛ اخمش بیشتر شد، بعد این بار خیلی آرامتر تقریباً با نوازش بتادین را روی زخم کشید.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
_ یه چیزیت هست.
نیکی چند لحظه به صورتش خیره ماند
+ فقط...
نفس آرامی کشید
+ یه لحظه سرم گیج رفت.
جونگکوک چیزی نگفت؛ تمام حواسش به بستن زخم بود، با دقت گاز استریل را روی دستش گذاشت بعد خیلی مرتب شروع به باندپیچی کرد انگشتهای مردانهاش، با دقتی عجیب دور دست کوچک نیکی می چرخیدند.
و نیکی فقط با عشقی که تازه متوجهاش شده بود نگاهش میکرد
«+ این مرد...»
نگاهش روی اخمهای جونگکوک ماند
«+ چرا انقد... برام مهم شده؟»
قلبش آرام لرزید برای اولین بار.. دیگر شک نداشت.. او مطمئن بود:
«+ من.. عاشقشم...»
گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت، لبخند خیلی کمرنگی.
جونگکوک درست همان لحظه گرهی آخر باند را بست
_ تموم شد.
+ ممنون...
جونگکوک فقط سر تکان داد. نیکی خواست خم شود و تکههای شکستهی بشقاب را جمع کند اما هنوز دستش به زمین نرسیده بود که جونگکوک مچ سالمش را گرفت
_ لازم نیست.
+ ولی...
_ خودم جمعش میکنم.
لحنش آنقدر قاطع بود که نیکی دیگر چیزی نگفت، خواست از جایش بلند شود اما همین که ایستاد، دوباره سرش گیج رفت و تعادلش به هم خورد
جونگکوک سریع بازویش را گرفت
_ آروم.
قبل از اینکه نیکی حتی بتواند اعتراضی کند جونگکوک یک دستش را پشت کمرش برد دست دیگرش را زیر زانوهایش گذاشت و خیلی راحت بلندش کرد.
نیکی هینی کشید
+ جونگکوک...
با تعجب به صورتش نگاه کرد
+ چیکار میکنی؟
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، فقط با همان اخم همیشگی به سمت پلهها راه افتاد
_ ساکت باش.
نیکی لبش را گاز گرفت، این چندمین بار بود که او را اینطور در آغوش میگرفت... و هر بار دلش بیشتر از قبل تسلیم میشد. بیاختیار سرش را به سینهی پهن جونگ کوک تکیه داد.
صدای منظم ضربان قلبش را میشنید، لبخند خیلی محوی روی لبش نشست
«+ خدایا...»
«+ بیشتر از چیزی که فکر میکردم دوستش دارم...»
جونگکوک وارد اتاق شد و آرام نیکی را روی تخت خواباند، خم شد تا بلند شود... اما همان لحظه صدای نفس نیکی تغییر کرد، نفسش کوتاه شد؛ قفسهی سینهاش با سختی بالا و پایین میرفت.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 82
✦.................................
قلبش آرام فرو ریخت
«+ تهیونگ از اول... دوست جونگکوک بود...»
جونگکوک تماس را جواب داد، چند ثانیه فقط گوش داد،هیچ واکنشی روی صورتش دیده نمیشد... آخر سر خیلی کوتاه گفت:
_ باشه.
تماس را قطع کرد و گوشی را روی میز گذاشت، نگاهش روی صورت نیکی ماند
_ خوبی؟
نیکی خیلی آرام سر تکان داد
+ آره...
اما خودش هم میدانست دروغ گفته، جونگکوک چیزی نگفت فقط دوباره مشغول غذا شد
چند دقیقه بعد... شام تمام شده بود، نیکی ظرفها را جمع کرد. جونگکوک خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. نیکی سینی را بلند کرد و به سمت سینک رفت چند قدم بیشتر برنداشته بود که...
دستهی یکی از بشقابها از بین انگشت هایش سر خورد
+ آخ-
صدای شکستن شیشه در آشپزخانه پیچید؛ بشقاب روی زمین خرد شد یکی از تکههای تیز شیشه، کف دست نیکی را شکافت
برای یک لحظه همهچیز ساکت شد، چند قطره خون، آرام روی سرامیک سفید چکید
جونگکوک همان لحظه از جایش بلند شد و خودش را به نیکی رساند تا نگاهش به کف دست نیکی افتاد، مردمک چشمهایش جمع شد؛
خون از بین انگشتهای ظریف نیکی پایین میریخت و روی سرامیک سفید قطره قطره پخش میشد. جونگکوک بدون اینکه حتی یک ثانیه تلف کند، کنار او روی زانو نشست
_ دستتو بده.
نیکی خواست بگوید چیزی نیست اما جونگکوک خودش مچ دستش را گرفت؛ انگار نه دست نیکی بلکه دست خودش بریده بود، اخم عمیقی بین ابروهایش افتاده بود... چند ثانیه فقط زخم را نگاه کرد، بعد ناگهان بلند شد
_ تکون نخور.
با قدمهای سریع از آشپزخانه بیرون رفت، نیکی مات نگاهش میکرد. کمتر از چند ثانیه بعد، جونگکوک با جعبهی کمکهای اولیه برگشت و دوباره روبهرویش نشست.
درِ جعبه را باز کرد، پنبه و بتادین را بیرون آورد، خیلی آرام کف دست نیکی را بین انگشتهای بزرگش گرفت و نیکی فقط نگاهش کرد
جونگکوک پنبه را به بتادین آغشته کرد، به محض اینکه روی زخم کشید...
+ آخ...
انگشتهای نیکی ناخودآگاه جمع شدند، جونگکوک همان لحظه دست نگه داشت؛ اخمش بیشتر شد، بعد این بار خیلی آرامتر تقریباً با نوازش بتادین را روی زخم کشید.
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
_ یه چیزیت هست.
نیکی چند لحظه به صورتش خیره ماند
+ فقط...
نفس آرامی کشید
+ یه لحظه سرم گیج رفت.
جونگکوک چیزی نگفت؛ تمام حواسش به بستن زخم بود، با دقت گاز استریل را روی دستش گذاشت بعد خیلی مرتب شروع به باندپیچی کرد انگشتهای مردانهاش، با دقتی عجیب دور دست کوچک نیکی می چرخیدند.
و نیکی فقط با عشقی که تازه متوجهاش شده بود نگاهش میکرد
«+ این مرد...»
نگاهش روی اخمهای جونگکوک ماند
«+ چرا انقد... برام مهم شده؟»
قلبش آرام لرزید برای اولین بار.. دیگر شک نداشت.. او مطمئن بود:
«+ من.. عاشقشم...»
گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت، لبخند خیلی کمرنگی.
جونگکوک درست همان لحظه گرهی آخر باند را بست
_ تموم شد.
+ ممنون...
جونگکوک فقط سر تکان داد. نیکی خواست خم شود و تکههای شکستهی بشقاب را جمع کند اما هنوز دستش به زمین نرسیده بود که جونگکوک مچ سالمش را گرفت
_ لازم نیست.
+ ولی...
_ خودم جمعش میکنم.
لحنش آنقدر قاطع بود که نیکی دیگر چیزی نگفت، خواست از جایش بلند شود اما همین که ایستاد، دوباره سرش گیج رفت و تعادلش به هم خورد
جونگکوک سریع بازویش را گرفت
_ آروم.
قبل از اینکه نیکی حتی بتواند اعتراضی کند جونگکوک یک دستش را پشت کمرش برد دست دیگرش را زیر زانوهایش گذاشت و خیلی راحت بلندش کرد.
نیکی هینی کشید
+ جونگکوک...
با تعجب به صورتش نگاه کرد
+ چیکار میکنی؟
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد، فقط با همان اخم همیشگی به سمت پلهها راه افتاد
_ ساکت باش.
نیکی لبش را گاز گرفت، این چندمین بار بود که او را اینطور در آغوش میگرفت... و هر بار دلش بیشتر از قبل تسلیم میشد. بیاختیار سرش را به سینهی پهن جونگ کوک تکیه داد.
صدای منظم ضربان قلبش را میشنید، لبخند خیلی محوی روی لبش نشست
«+ خدایا...»
«+ بیشتر از چیزی که فکر میکردم دوستش دارم...»
جونگکوک وارد اتاق شد و آرام نیکی را روی تخت خواباند، خم شد تا بلند شود... اما همان لحظه صدای نفس نیکی تغییر کرد، نفسش کوتاه شد؛ قفسهی سینهاش با سختی بالا و پایین میرفت.
- ۲.۳k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط