«من عاشق یه مافیا شدم....»
«من عاشق یه مافیا شدم....»
part-2
ویو وانی*
سریع خم شدم و متوجه شدم که به دستش تیر خورده و حالش خوب نیست با اینکه تیر خورده بود زورش خیلی زیاد بود ، یه تیکه از پایین دامنم رو با دستم پاره کردم و دور دستش که گولوله خورده بود بستم و اون تمام مدت به من خیره شده بود، که دستمو کشید و دوباره منو بوسید ...
ویو جونگکوک*
بعد اینکه اونا رفتن دختر رو ول کردم و بعد اون محکم به دلم ضربه زد و ازم خواست یه دلیل منطقی بیارم ، من دستم رو که تیر خورده بود گرفتم و بعد روی زمین افتادم اون با دامنش جایی که تیر خورده بود رو بست و من عاشقش شدم
و دوباره دستش رو گرفتم و بوسیدمش
بعد گفتم....
جونگکوک: الان یه دلیل منطقی دارم ، عاشقت شدم
و اون محکم با کیفش به شونه سالمم زد و بلند شد و رفت ...
بعد بادیگارد هام جای منو پیدا کردن و منو به بیمارستان بردن تمام مدت به اون فکر میکردم ...
«پرش زمانی در بیمارستان»
ویو نویسنده٬
جونگکوک رو به بیمارستان بردن و دکتر به جونگکوک گفت.....
دکتر: حالتون خوبه ، شانس اوردین که یه نفر زخمتون رو بسته و نزاشته خون بیشتر ازتون بره بره...
جونگکوک: یه دختر بود اون منو نجات داد ، کسی که توی یه نگاه عاشقش شدم...
دکتر: جالبه ، و اینکه میتونین به خونه برین ...
و جونگکوک حدودا یک ساعت بعد به عمارتش برگشت
ویو وانی *
امروز بدترین روزی بود که تا حالا داشتم و اسکل منو گرفت و بوسید از اون طرف امروز بیمارستان خیلی شلوغ بود.....
روی تخت دراز کشیدم که کم کم خوابم برد.....
امیدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
part-2
ویو وانی*
سریع خم شدم و متوجه شدم که به دستش تیر خورده و حالش خوب نیست با اینکه تیر خورده بود زورش خیلی زیاد بود ، یه تیکه از پایین دامنم رو با دستم پاره کردم و دور دستش که گولوله خورده بود بستم و اون تمام مدت به من خیره شده بود، که دستمو کشید و دوباره منو بوسید ...
ویو جونگکوک*
بعد اینکه اونا رفتن دختر رو ول کردم و بعد اون محکم به دلم ضربه زد و ازم خواست یه دلیل منطقی بیارم ، من دستم رو که تیر خورده بود گرفتم و بعد روی زمین افتادم اون با دامنش جایی که تیر خورده بود رو بست و من عاشقش شدم
و دوباره دستش رو گرفتم و بوسیدمش
بعد گفتم....
جونگکوک: الان یه دلیل منطقی دارم ، عاشقت شدم
و اون محکم با کیفش به شونه سالمم زد و بلند شد و رفت ...
بعد بادیگارد هام جای منو پیدا کردن و منو به بیمارستان بردن تمام مدت به اون فکر میکردم ...
«پرش زمانی در بیمارستان»
ویو نویسنده٬
جونگکوک رو به بیمارستان بردن و دکتر به جونگکوک گفت.....
دکتر: حالتون خوبه ، شانس اوردین که یه نفر زخمتون رو بسته و نزاشته خون بیشتر ازتون بره بره...
جونگکوک: یه دختر بود اون منو نجات داد ، کسی که توی یه نگاه عاشقش شدم...
دکتر: جالبه ، و اینکه میتونین به خونه برین ...
و جونگکوک حدودا یک ساعت بعد به عمارتش برگشت
ویو وانی *
امروز بدترین روزی بود که تا حالا داشتم و اسکل منو گرفت و بوسید از اون طرف امروز بیمارستان خیلی شلوغ بود.....
روی تخت دراز کشیدم که کم کم خوابم برد.....
امیدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
- ۱.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط