روز تولدم نزدیک است

روز تولدم نزدیک است....



روزی که گذشت من یک سال بزرگ تر شدم...



سالی دیگر گذشت ومن دورتر از تو ای کودکی معصوم...



دورتر از بوی آبنبات چوبی قرمز رنگ و دمپایی های گلدار ناخرسند...



دور تر از خنده های مملو از حجم شادابی...



دور تر ازقهر های کودکانه و بی پردگی آن آشتی های نایاب...



دور تر از فرار های پی در پی و گرگی های بی غل و غش...



دور تر از زمین خوردن ها و زخم های محزون سر زانوان و اشک های



چون مروارید...



یادم می آید می گفتند :(( بزرگ که شدی یادت میره)).



و حال من بزرگ شده ام!



آنقدر که دیگر زخم سر زانوانم و جای گاز هم بازی کوچک از روی بازویم



رااز یاد برده باشم...



و چه زیبا از یادم رفت تمام غم های آن روزگار زیبا و چه شیرین یاد می کنم



از آن دوران ...



و در آرزوی همان روز های خالی از غم...



روزهایی که درد معنایش برآورده نشدن خواسته ی کوچکمان بود



و حال چه قدر آرزو می کنم!!!



آن لکه ی سیاه روی بازویم را که حاکی از دعوایی کودکانه بود...



خسته ام...خسته از فردایی که امروزش را میبینم و بر دیروزهایش



افسوس می خورم.



و میترسم... میترسم از بزرگ شدن!!



از فردایی میترسم که بر امروزم افسوس خواهم خورد...
دیدگاه ها (۲)

سوالل

فراموشی

با اینکه میترسم از اینکه چه خواهم نوشت اما فکری بر سرم زد شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط