شماره1

شماره1

24سال پیش در یک روز بهاری من به دنیا اومدم دختری با موهای طلایی و چشمان رنگی.قبل از من یه پسر و یه دختر به دنیا اومده بودن اول داداش بزرگم که7سال از من بزرگتر بود و دوم آبجیم که5سال از من بزرگ تر بود.من از همون لحظه تولدم بدبخت بودم منو به بابام نشون دادن و بابام گفت ای بابا چقدر دختر):

ما اون موقع با خانواده مادربزرگم زندگی میکردیم پدربزرگم که از دنیا رفته بودو دوتا از عمه ها و عموهام که مجرد بودن با ما زندگی میکردن بابام که یه فروشگاه پوشاک داشت از صبح تا شب مغازه بود و به جز یک ساعت ظهر خونه نمیومد و از اوضاع خونه خبر نداشت چون مغازه از طرف پدربزرگم به بابام رسیده بود ولی با این شرط که بابام کار کنه و درآمدش رو علاوه بر زن و بچه ش برای مادربزرگ و عمه هاا و عموهام هم خرج کنه و اینجوری بود که ما با خانواده مادربزرگم زندگی میکردیم و حالا بگم از دوران تلخ کودکیم.
مادربزرگم با ازدواج مامان و بابام مخالف بود برای همین از مامانم متنفر بود و هرقدر که میتونست مامانمو اذیت میکرد تمام کارهای خونه رو مامانم یک تنه انجام میداد با این حال همیشه با مامانم هم دعوا میکرد که تو از این خونه دزدی میکنی و برای خانواده خودت می بری مامانم نصف شب ها بیدار میشد در آن حیاط درندشت و سرد خمیر میکرد و نون می پخت اینقدر درگیر کارهای اون خونه بزرگ و قدیمی بود که توجهی به ما بچه ها نمیکرد و عملا مادربزرگم با اون زبان تلخ ما رو بزرگ کرد اون خونه قدیمی پر از درخت های پرشاخ و برگ بود که هروقت مامانم از دست ما عصبی میشد میگفت لولو توی درخت الان شما رو میخوره نمیدونست که همین حرف کوتاه چه تاثیر بدی روی من و داداشی که یک سال بعد از من به دنیا اومد میذاره اونم تو اون خونه ای که قدیمی بود و داستان جن های اون خونه سر زبون همه فامیل بود من و داداشم شب ها تا ساعت4بیدار میموندیم و از ترس خوابمون نمی برد دیوارهایی که برامون بزرگ میشد و سایه گربه ها که مثل جن برامون میموند و هیچکس نبود که ما بریم پیشش و بگیم که میترسیم روزها شاهد دعوای مادربزرگ و مامانم یا دعوای عمه هام و عموهام بودیم اکثر مواقع چشم مادر دلسوز و ساده ام گریون بود یادمه یه روز که عموم از عمه م ناراحت بود اونقدر اونو کتک زد که عمه م تا مدت ها نمیتونست حرکت کنه یا تا یکم من و داداشم اذیت میکردیم عموم میگفت سرتون رو میذارم لب طاقچه و می برم و این جمله چقدر برای ما بچه های3یا4ساله ترسناک بود.
این اوضاعی بود که من توی اون کودکی کردم هرروز غم و غصه و ترس بود تا اینکه من5ساله شدم و با دختری که عامل بدبختی کودکیم بود دوست شدم...

ادامه دارد←
دیدگاه ها (۵)

برده عمارت جئون

COERCION

فیک تهیونگ

P¹⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط