تو باشی رازقی باشد غزل باشد خدا باشد

تو باشی، رازقی باشد، غزل باشد، خدا باشد
بگو این دل اگر آنجا نباشد، پس کجا باشد؟
خدا می‌خواست هم‌عصر تو باشم، هم‌کلام تو
خدا می‌خواست چشمانت برایم آشنا باشد

خودش می‌خواست لبخندت، سلامم را بلرزاند
خودش می‌خواست قلب ساده‌ی من مبتلا باشد

بگو وقتی دو دل با هم یکی باشد، چرا باید
هزاران سال نوری دستشان از هم جدا باشد

بگو وقتی دو دلواپس، دو دلداده، دو دلبسته
دلت را بسته می‌خواهم چرا؟! باید رها باشد

نمی‌خواهم که پابند دل بی‌طاقتم باشی
تو باید شاد باشی تا جهان بوده‌ست و تا باشد

رها کن شاعران را... ما به غم شادیم و آزادی
مگر آزادگی باید میان قیدها باشد!

خداحافظ نگفتم تا نگویی”زود برگردی”
خدا می‌خواست لبخند تو ختم ماجرا باشد

اگر زن باشی و شاعر، خودت هم خوب می‌دانی
که رفتن از کنار دوست باید بی‌صدا باشد
دیدگاه ها (۲)

قسم به عشق چنانم که باورت نشودیک از هزار  چو من مست ساغرت نش...

مادرو فرزند گیلکی مادر یعنی تمام هستی مادرم عاشقانه دوستت دا...

چقدر می ترسم...تو را نبوسیده...از دنیا بروماصلن کجا می توانم...

اغلب دعواها، قهرا بیخودی پیش میانیعنی دو طرف بی حوصله ان، خس...

#تو باشی، رازقی باشد، غزل باشد، خدا باشدبگو این دل اگر آنجا ...

توباشی، رازقی‌باشد، غزل‌باشد، خدا باشدبگو این دل اگر آنجا نب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط