من کنار سید نشسته بودم

من کنار سید نشسته بودم
و سید هم طبق معمول
شال سبزش را روی سرش انداخته بود
و با سوز و گداز خاصی مشغول
خواندن زیارت‌ عاشورا و مداحی بود
بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبز
خود را بر گردن من گذاشت
با تعجب پرسیدم: این چه کاری است؟
گفت: بگذار گردن تو باشد
بعد از لحظه ای دیدم جمعیت حاضر
به سوی من آمدند و شروع کردند
به بوسیدن و التماس دعا گفتن
با صدای بلند گفتم:
اشتباه گرفته‌اید مداح ایشان است
اما سید کمی آنطرف تر ایستاده بود
و با لبخند به من نگاه می کرد

شهید#سیدمجتبی‌_علمدار🕊🌹
دیدگاه ها (۰)

«گفتم: «محسن جان! دیر میایی بچه‌ها نگرانت هستند». لبخندی زد ...

#خدایا_شکرت

چشمش آسیب دیده بود و دکترها می‌گفتند: بینایی‌اش رو از دست دا...

#خدایا_شکرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط