از نگاهم هیچ چیزی او نمی فهمید و رفت

از نگاهم هیچ چیزی او نمی فهمید و رفت
چشمهایم تا ابد پشت سرش بارید و رفت
خاطره انگار مفهومی برای او نداشت
یادگاریهایمان را زیر پا کوبید و رفت
بودنش عین نبودن! دردهای پشت هم
کم شد و میکرد با کم بودنش تهدید و رفت
در وجودم مُرد هر چه حس و حال زندگی
دست و پایم پشت پایش تا ابد لرزید و، رفت
او که میرفت از کنارم ،خاطرم کند از سرش!
باورش سخت است اما در دلش خندید و رفت
درد عشقش شد هم آغوش شب و روزم ولی
گر چه میدانست!، از غمها نمی کاهید و رفت
بیشتر از جانِ خود من دوستش میداشتم
پس چرا از من دلِ بیرحم او رنجید و رفت؟
بعدِ او تنها سوالم شد عذاب هر شبم
از چه چشمان دلش از عاشقی ترسید و رفت؟؟؟
دیدگاه ها (۵)

حرفی بزن بگو ، د ِ بگو دوست داری امبا این سکوت ، دل نگران م...

پیش تو شاید که نه..نازت به خلوت میکشمتو گلایه میکنی اما خجال...

به رغم تلخی غمها هنوز می خوانم به رغم سستی دنیا هنوز ...

فالی شدی که من نمی خواهم بگیرمتا قولی از آینده ای مبهم بگیرم...

BROKEN RULES | part 6صدای باران آرام روی شیشه‌های بیمارستان ...

سایه های کلاغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط