¹⁶
¹⁶
ا/ت: بیا داخل
رفتم داخل دوباره درو قفل کرد
کوک: چه مشکلی با بابات داری؟
ا/ت: هیچی فقط حوصلشو ندارم درم قفل کردم نیاد
کوک: بیا
ا/ت: این چیه؟
کوک: بازش کن
ا/ت: باشه برام گوشی خریدی؟
کوک: مبارک باشه
ا/ت: خیلی ممنون
کوک: ببخشید دیگه گوشی قبلیت پیدا نکردم
ا/ت: چیز مهمی نداشتم فقط شماره خودتو بابا رو داشتم
کوک: شماره من؟
ا/ت: اره
کوک: بیا یه چیز دیگه هم هست
ا/ت: چی؟
کوک: دستبند مامانت
ا/ت: چی؟ ازکجا پیداش کردی؟
کوک: این عکس ببین همون ادما بودن دیگه
ا/ت: اره خیلی ممنون خیلی دوست دارم
بغلم کرد
ا/ت: فک میکردم برای همیشه از دستش دادم دیشب خوابشو دیدم هنوز اروم نشدم صبر کن ببینم چرا دستت زخمی شده نکنه با اونا..؟
کوک: مهم نیست
ا/ت: صبر کن الان میام برات میبندمش
کوک: نه مهم نیست
ا/ت: خیلیم مهمه
یه صدایی شنیدیم رفتیم پایین
ا/ت: چیشده؟
کوک: این همون زنه نیست دیروز تو رستوران بود؟
ا/ت: اره خودشه چی میخوای دوباره اومدی
*: بچه هامو
پ: بچه های منم هستن من نمیتونم به تو بدم
*: من بچه هامو میخوام
کاسو: ماهم میخوایم با این خانم باشیم
ا/ت: کاسو
کامین: تو مارو اذیت میکنی این مامان ماست ما میخوایم با او بریم ما کوچیک نیستیم
ا/ت: کاسو کامین شما
کاسو: ا/ت ما نمیخوایم اینجا بمونیم
پ: نمیخواید خب برید بیرون برید تا یک ساعت دیگه وقت میدم وسایلتون رو جمع کنید از خونه من برید
ا/ت: بابا
پ: ا/ت توهم دهنتو ببند که توهم بیرون میکنم
ا/ت اومد سمتم دستمو گرفت دوباره رفتیم تو اتاق درو قفل کرد
ا/ت: میبینی چیکار میکنه حالا هم کاسو و کامین رفتن کنار مامانشون دارم از عصبانیت میترکم نمیتونم کاری هم کنم و کنار خودم باشند چون خواهر اصلیشون نیستم
کوک: میشه درو بازکنی برم بخوابم
ا/ت:نه
کوک: چرا؟
ا/ت: امشب بمون
کوک: چرا؟
ا/ت: میترسم هنوز لرز دارم
کوک: بیا
ا/ت:چیه؟
کوک: نترس چیزی نمیشه
ا/ت: نه دیگه بمون اتاقم بزرگه من اینجا میخوابم تو اونجا
کوک: باشه فقط من خوابم میاد شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
#فیک
#سناریو
ا/ت: بیا داخل
رفتم داخل دوباره درو قفل کرد
کوک: چه مشکلی با بابات داری؟
ا/ت: هیچی فقط حوصلشو ندارم درم قفل کردم نیاد
کوک: بیا
ا/ت: این چیه؟
کوک: بازش کن
ا/ت: باشه برام گوشی خریدی؟
کوک: مبارک باشه
ا/ت: خیلی ممنون
کوک: ببخشید دیگه گوشی قبلیت پیدا نکردم
ا/ت: چیز مهمی نداشتم فقط شماره خودتو بابا رو داشتم
کوک: شماره من؟
ا/ت: اره
کوک: بیا یه چیز دیگه هم هست
ا/ت: چی؟
کوک: دستبند مامانت
ا/ت: چی؟ ازکجا پیداش کردی؟
کوک: این عکس ببین همون ادما بودن دیگه
ا/ت: اره خیلی ممنون خیلی دوست دارم
بغلم کرد
ا/ت: فک میکردم برای همیشه از دستش دادم دیشب خوابشو دیدم هنوز اروم نشدم صبر کن ببینم چرا دستت زخمی شده نکنه با اونا..؟
کوک: مهم نیست
ا/ت: صبر کن الان میام برات میبندمش
کوک: نه مهم نیست
ا/ت: خیلیم مهمه
یه صدایی شنیدیم رفتیم پایین
ا/ت: چیشده؟
کوک: این همون زنه نیست دیروز تو رستوران بود؟
ا/ت: اره خودشه چی میخوای دوباره اومدی
*: بچه هامو
پ: بچه های منم هستن من نمیتونم به تو بدم
*: من بچه هامو میخوام
کاسو: ماهم میخوایم با این خانم باشیم
ا/ت: کاسو
کامین: تو مارو اذیت میکنی این مامان ماست ما میخوایم با او بریم ما کوچیک نیستیم
ا/ت: کاسو کامین شما
کاسو: ا/ت ما نمیخوایم اینجا بمونیم
پ: نمیخواید خب برید بیرون برید تا یک ساعت دیگه وقت میدم وسایلتون رو جمع کنید از خونه من برید
ا/ت: بابا
پ: ا/ت توهم دهنتو ببند که توهم بیرون میکنم
ا/ت اومد سمتم دستمو گرفت دوباره رفتیم تو اتاق درو قفل کرد
ا/ت: میبینی چیکار میکنه حالا هم کاسو و کامین رفتن کنار مامانشون دارم از عصبانیت میترکم نمیتونم کاری هم کنم و کنار خودم باشند چون خواهر اصلیشون نیستم
کوک: میشه درو بازکنی برم بخوابم
ا/ت:نه
کوک: چرا؟
ا/ت: امشب بمون
کوک: چرا؟
ا/ت: میترسم هنوز لرز دارم
کوک: بیا
ا/ت:چیه؟
کوک: نترس چیزی نمیشه
ا/ت: نه دیگه بمون اتاقم بزرگه من اینجا میخوابم تو اونجا
کوک: باشه فقط من خوابم میاد شب بخیر
ا/ت: شب بخیر
#فیک
#سناریو
- ۸۲.۷k
- ۱۵ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط