نشد یک لحظه از یادت جدا دل؛

نشد یک لحظه از یادت جدا دل؛
زهی دل، آفرین دل، مرحبا دل!
ز دستش یک دم آسایش ندارم،
نمی دانم چه باید کرد با دل؟
هزاران بار منعش کردم از عشق،
مگر برگشت از راه خطا دل؟...
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد،
فلاکت دل، مصیبت دل، بلا دل!
از این دل، داد من بستان خدایا،
ز دستش تا به کی گویم: خدا، دل!
درون سینه آهی هم ندارد؛
ستمکش دل، پریشان دل، گدا دل!
به تاری گردنش را بسته زلفت،
فقیر و عاجز و بی دست و پا دل!
بشد خاک و ز کویت برنخیزد،
زهی ثابت قدم دل، باوفا دل!
ز عقل و دل، دگر از من مپرسید؛
چو عشق آمد، کجا عقل و کجا دل؟!
دیدگاه ها (۱۴۳)

زندگی شوخی تلخی‌ست که باور کردیمقصه‌ی داغ شکستی‌ست که از بر ...

درد من تویی! درد من تویی ک برای تو مینویسم ،برای تو مینویسم ...

به دیدارم نمیآیی چرا؟ دلتنگ دیدارم همین بود اینکه می گفتی و...

در خودم بودم؛ نفهمیدم که تنهاتر شدمگریه کردم.. فکر کردی زیر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط