ادامه پارت ۲...

ادامه پارت ۲...

=بیا. حرف نزن. به کسی نگاه نکن. فقط بشین گوشه‌ی سالن.

───

سالن بزرگ ویلای شمالی.

میز شام برای چهار نفر چیده شده بود. تهیونگ لباس رسمی پوشیده بود — یک کت خاکستری که شانه‌های پهنش را بیشتر نشان می‌داد.

ات را نشاندند روی صندلی گوشه. کاسه‌ای برنج و یک تکه مرغ جلوش گذاشتند. سه روز بود درست غذا نخورده بود. شکمش گرسنه بود اما گلویش بند آمده بود.

صدای ماشین از حیاط آمد.

در باز شد.

مرد جوانی وارد شد. حدود ۲۴ سال. قد بلندتر از جونگکوک اما لاغرتر. موهای مشکی صاف و یک خال زیر چشم چپ. چهره‌اش شبیه جونگکوک بود اما نرم‌تر، انسانی‌تر.
جئون اون وو.

برادر کوچک جونگکوک .

٪هیونگ،
گفت و جونگکوک را در آغوش گرفت. بعد به تهیونگ تعظیم کرد.
٪تهیونگ هونگ. خوشحالم میبینمت.

تهیونگ لبخند زد. این یکی واقعی‌تر از لبخندهایی بود که به ات می‌زد.
=چهار سال زیادی بود. آمریکا چطور بود؟

٪خونینگ،
اون وو خندید.
٪اما دیدنی.

نگاهش روی سالن چرخید. اول میز غذا. بعد پنجره‌های بزرگ. بعد... روی ات نشست.

یک لحظه مکث کرد. چشم‌هایش درشت شد. ابروهایش بالا رفت.

٪این... کیه؟

جونگکوک به زحمت نگاه کرد.
_اه. مهم نیست. یه... خدمتکار جدید.

ات سرش را پایین انداخت. اما خیلی دیر شده بود.

اون وو به صورت کبود ات نگاه کرد. به لباس کوتاه و نامناسبش. به دست‌هایی که جای طناب روی مچ‌هایش مانده بود.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۲...صدایش خشک شد. ٪خدمتکار؟=بله،تهیونگ گفت و ته س...

ادامه پارت ۲...+چرا... چرا این کارو کردی؟اون وو زانو زد تا ه...

شوهر‌های شیطان‌من ( درخاستی ) پارت ۲.سه روز گذشت.هر روز برای...

ادامه پارت ۱...جونگکوک گفت. داد نمی‌زد. آرام و بم. ترسناک‌تر...

شوهر های شیطان من ( درخاستی ) پارت ۳.───دو هفته گذشت.ات دیگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط