پارت ۱۲ : در حین رفتن با دست چپش منو گرفت و گفت : چی میخو
پارت ۱۲ : در حین رفتن با دست چپش منو گرفت و گفت : چی میخوای؟
بهش نگا کردم و با صدای گرفتم گفتم : میخوام صبحانه درست کنم .
اخم کمی داشت و گفت : بیا برو بخواب ببینم من : خب میری سرکار ضع...جیمین : سرکار نمیرم ... سه روز مرخصی گرفتم من : چ چرا؟؟جیمین : من از حالت مطمئن نیستم نمیتونم با یک بچه تنهات بزارم من : جی...جیمین : هیشش برو .
دوتا بازوهامو ول کرد و رفتم سمت بچه که گفت : تو اتاق بخواب باشه؟ من : اوکی .
جهتم و عوض کردم و رفتم تو اتاق .
*now...
با صدای بچه یکدفعه پریدم .
یکدفعه نفسم حبس شد و قلبم درد گرفت .
جونگ کوک بلند شد و با اون موهای پریشونش گفت : چیشده نریلا .
نفس عمیق کشیدم و به بچه اشاره کردم . سریع رفت اونجا .
توی گلوم انگار یکچیزی گرفت و نمیزاشت نفس بکشم .
دو سه تا نفس عمیق کشیدم که....جمع کن خودتو..اَه..رو دادم پرو شد .
عادی نشستم و سرفه هام کمتر شد .
رفتم بیرون که دیدم جونگ کوک داره شیر خشک درست میکنه و تهیونگ بچه دستشه .
شوگا هم یک کنار نشسته بود . گفتم : کوک...اینا کی اومدن؟ جونگ کوک : موقعی که سرفه میکردی من : آ من....اوکی .
نمیدونم چرا سه تا مرد باید پیش من باشن .
سه تا که چه عرض کنم...دوتا کله خر..باز شوگا یکچیزی حالیشه
با کوک سوار ماشین شدم و حرکت کردیم سمت بیمارستان .
وسط راه دو سه بار کوچولو گریه کرد و خسته بود
از بس که اون بیشعور باهاش بازی کرد .
رسیدیم بیمارستان که گوگولی خوابش برده بود .
با جونگ کوک وارد بیمارستان شدیم . مثل اتاقش رفتیم و درو اروم باز کرد کوک ..
رفتیم داخل
حالش خیلی بهتر شده بود...اینو از روی صورتش میشد فهمید .
کوچولو هنوز دستم بود که کوک ازم گرفت و اروم گفت : من بیرون میشینم من : نه کوک....جونگ کوک : برو برو بچه بدی شدیاا
فحشی دادم بهش که رفت بیرون .
به سمت جیمین چرخیدم . نگاهش رو من بود .
اروم گفت : نریلا؟
با ابرو بالا اومده گفتم : یادته منو ؟
با اون صورت بی حسش سرشو بالا پایین کرد .
سمتش رفتم و کنارش نشستم . خواستم دستشو بگیرم ولی...نه...تحمل کن دختر اینکارو نکن .
نگاش کردم و گفتم : حالت خوبه
گفت : تو منو از کجا میشناسی؟ من : ما از بچگی پیش هم بودیم و بزرگ شدیم جیمین : ما؟منظورت از ما چیه؟ من : من تو..اون پسری که بچه بغلش بود .
هیچی نگفت . همیشه باید تا تهشو میفهمید و بیخیال نمیشد .
گفتم : فردا مرخص میشی .
اروم گفت : تو...خونه منو بلدی؟ من : میخوام بیارم خونه خودم...امکان داره تنهایی اتفاقی برات بیوفته .
اروم چشماشو بست و سرشو روبه رو سقف قرار داد که زخم سرشو دیدم .
ناخوداگاه دستمو روش گذاشتم و موهای عقب دادم که سریع نگام کرد .
متوجه شدم چیکار کردم و بلند شدم و گفتم : فعلا میرم...استراحت کن .
رفتم بیرون .
جونگ کوک رو دیدم که گفت : خب بهش گفتی ؟؟؟ من : ارع...گفتم فردا مرخص میشه جونگ کوک : یاا..
بهش نگا کردم و با صدای گرفتم گفتم : میخوام صبحانه درست کنم .
اخم کمی داشت و گفت : بیا برو بخواب ببینم من : خب میری سرکار ضع...جیمین : سرکار نمیرم ... سه روز مرخصی گرفتم من : چ چرا؟؟جیمین : من از حالت مطمئن نیستم نمیتونم با یک بچه تنهات بزارم من : جی...جیمین : هیشش برو .
دوتا بازوهامو ول کرد و رفتم سمت بچه که گفت : تو اتاق بخواب باشه؟ من : اوکی .
جهتم و عوض کردم و رفتم تو اتاق .
*now...
با صدای بچه یکدفعه پریدم .
یکدفعه نفسم حبس شد و قلبم درد گرفت .
جونگ کوک بلند شد و با اون موهای پریشونش گفت : چیشده نریلا .
نفس عمیق کشیدم و به بچه اشاره کردم . سریع رفت اونجا .
توی گلوم انگار یکچیزی گرفت و نمیزاشت نفس بکشم .
دو سه تا نفس عمیق کشیدم که....جمع کن خودتو..اَه..رو دادم پرو شد .
عادی نشستم و سرفه هام کمتر شد .
رفتم بیرون که دیدم جونگ کوک داره شیر خشک درست میکنه و تهیونگ بچه دستشه .
شوگا هم یک کنار نشسته بود . گفتم : کوک...اینا کی اومدن؟ جونگ کوک : موقعی که سرفه میکردی من : آ من....اوکی .
نمیدونم چرا سه تا مرد باید پیش من باشن .
سه تا که چه عرض کنم...دوتا کله خر..باز شوگا یکچیزی حالیشه
با کوک سوار ماشین شدم و حرکت کردیم سمت بیمارستان .
وسط راه دو سه بار کوچولو گریه کرد و خسته بود
از بس که اون بیشعور باهاش بازی کرد .
رسیدیم بیمارستان که گوگولی خوابش برده بود .
با جونگ کوک وارد بیمارستان شدیم . مثل اتاقش رفتیم و درو اروم باز کرد کوک ..
رفتیم داخل
حالش خیلی بهتر شده بود...اینو از روی صورتش میشد فهمید .
کوچولو هنوز دستم بود که کوک ازم گرفت و اروم گفت : من بیرون میشینم من : نه کوک....جونگ کوک : برو برو بچه بدی شدیاا
فحشی دادم بهش که رفت بیرون .
به سمت جیمین چرخیدم . نگاهش رو من بود .
اروم گفت : نریلا؟
با ابرو بالا اومده گفتم : یادته منو ؟
با اون صورت بی حسش سرشو بالا پایین کرد .
سمتش رفتم و کنارش نشستم . خواستم دستشو بگیرم ولی...نه...تحمل کن دختر اینکارو نکن .
نگاش کردم و گفتم : حالت خوبه
گفت : تو منو از کجا میشناسی؟ من : ما از بچگی پیش هم بودیم و بزرگ شدیم جیمین : ما؟منظورت از ما چیه؟ من : من تو..اون پسری که بچه بغلش بود .
هیچی نگفت . همیشه باید تا تهشو میفهمید و بیخیال نمیشد .
گفتم : فردا مرخص میشی .
اروم گفت : تو...خونه منو بلدی؟ من : میخوام بیارم خونه خودم...امکان داره تنهایی اتفاقی برات بیوفته .
اروم چشماشو بست و سرشو روبه رو سقف قرار داد که زخم سرشو دیدم .
ناخوداگاه دستمو روش گذاشتم و موهای عقب دادم که سریع نگام کرد .
متوجه شدم چیکار کردم و بلند شدم و گفتم : فعلا میرم...استراحت کن .
رفتم بیرون .
جونگ کوک رو دیدم که گفت : خب بهش گفتی ؟؟؟ من : ارع...گفتم فردا مرخص میشه جونگ کوک : یاا..
- ۳۶.۶k
- ۰۳ دی ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط